|
108
سلام سلاممممممممممممم
چه خبرررررررررررررررررر من که بی خبر .. رضا که سر کاره و منم که شنبس و تو خونه! اصلا روزای تابستونو دوست ندارم اولاش خوب بود ،میخوابیدم و خستگیم در میرفت ولی الان تا ۱۱ خوابم و بعدشم یا پای کام هستم یا پای تی وی . و خیلی تکراریه ! تی وی هم اکثر کانال ها پارازیت داره و قطه ! فقط ۴ تا کانال درپیت بازه که هیچی نداره. تی وی خودمونم که چرت در چرت !! ادم وقتی فیلم های غیر ایرانی رو میبینه دیگه نمیتونه فیلم ایرانی ببینیه.چون تازه میفهمه که چه سوژه های ابکی داره.البت من تازه فیلم غیر ایرانی بین نشدم ( اصطلاح و داشتین ؟) و از دبیرستان به طور جدی فیلمی شدم ! ولی جدیدا نمیدونم چرا بیشتر، از فیلمای ایرانی حرص میخورم. دیروز باغ بودیم و طبق نقشه هفته قبل دور استخر رو نایلون با عرض زیاد گرفتیم و پوشوندیم. و سانس ۴ تا ۵ و خورده ایی همه خانوم ها رفتیم تو اب !! عروس جدید هم اومده بود .خیلی خیلی خیلی خیلی حال داد تو اون گرما جاتون خالی ! البت چون بازم از پنجره های اطراف کمی دید داره، و ممکنه سینما شه و همه بیان تماشا نشد با مایو بریم ولی بازم حال داد.اب بسیار دمای مناسبی داشت . من که ۴ یا ۵ سالی بود نرفته بودم و حسابی با شیرجه و شنا خودم و خفه کردم! اول کاری که بچه های جاری و خواهر شوهرم گیر داده بودن بندازنم تو آب. اول یه سری پارسا و علی هولم دادن ولی خودم و نگه داشتم و نیفتادم. ولی دیگه حواسم نبود که یه دفعه کیمیا هولم داد تو آب . وروجکا نهایت سنشون ۱۰ ساله ولی نمیدونم اون همه زورو ازکجا میارن!! خلاصه که بعد ۵ سال پرتاب شدم تو استخر اونم تو عمق زیادش !! کمی جا خوردم ولی دیگه عادی شد. و جاتون خیلی خالی بود. بعدش هم کمی والیبال بازی کردیم طبق معمول . ساعت حدود ۶ بود که زنداییم زنگ زد و شام دعوتمون کرد. اخه خاله و دخی خالم ( همون که تازه بچه دار شده و اسم پسرش باربده، عکسش رو گذاشته بودم) اومدن تهران. اونارو دعوت کرده بود + ما و مامانم و بابام و داداشم. شب هم از باغ رفتیم خونه دوش گرفتیم حاضر شدیم و رفتیم خونه داییم. واییی باربد اینقدرررررررررررر ناز شده بود و کوپولی. تولدش بوده چند روز پیش و ۱ ساله شده !! ماشالا اینقد سنگین بود نمیشد بغلش کرد! همه صورتش چشم بود .سفیده و موهاشم تقریبا روشنه و لخته. خواستنی بود ولی چون من خیلی نمیبینمش زیاد بغلم نیومد. برای شام زن داییم بغیر از غذاهای ایرونی دو تا غذای جدید درست کرده بود که من خیلی خوشم اومد. یکیش اسمش چیکن بود ( سینه مرغ و خلال سیب زمینی و خامه و قارچ و ...) یکیش هم اسمش رو نمیدونم ولی خیلی خوشمزه بود .دستورش رو گرفتم ، حتما تو اولین مهمونیم درستش میکنم. حدود ساعت ۱ بود که خالم اینا رو رسوندیم خونه مامان بزرگم و اومدیم خونه. دیگه هم من هم شوشو هلاک بودیم. چون استخر و والیبال و شیطنت و مهمونی حسابی خستمون کرده بود و یه راست رفتیم خوابیدیم. امروز رکورد زدم و تا ۱۲ خواب بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الانم که همش منتظرم شوشو از سر کار بیاد بپرم بغلش و خودم و لوس کنم . و شوشو هم بگه : اونجوری نکن میام گازت میگیرم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم براش تنگ میشه دوست دارم اصلا سر کار نره و همش خونه باشه تو بغلم باشه یا من تو بغلش باشم!! لوسم آیا ؟؟! تازگی ها هم به این نتیجه رسیدم که اصلا حوصله بچه ندارم و بچه داری خیلی سخته! چقدر خوب که ۳ سال دیگه مونده تا داشتن بچه ! ( طبق تصمیمات گرفته شده !!) من اصلا نمیتونم تحمل کنم شب ها یه بچه بین من و شوشو باشه ! خیلی سخته که وقتی بچه میاد بازم آدم سعی کنه روابطه عاطفیش مثل قبل باشه ! منظورم فقط ثکث نیست ها ! کلا میگم! مثلا من فک میکنم نتونم جلو بچم خودم و کنترل کنم و رضا رو نبوسم ! و این با فرهنگ ایرانی جور نیست!! و ممکنه مشکل ساز شه ! و مطمئننا همون هزار و شونصد بار در روز رو باید به رضا بگم که دوسش دارم !! و متقابلا بشنوم ! و همون روزی ۲ هزار بار رو برم بغل شوشو ! ووووووووووووووووووووووووو........................! نیدونم حالا البته تا اون موقع خدا بزرگه! و حتما همه چی رو روال میفته! دیگه خبر خاصی نیست ! فردا روزه کلاس نقاشیمه و خوشحالم !! فکر کنم تابلو اولیه فردا تموم شه اگه شد میام عکسش رو میزارم.البته نباید انتظار تابلو خیلی فوق العاده ایی رو داشته باشین چون کار اولمه !!
راستی یادم رفته بود که بنویسم تولد فافا رفتیم کافی شاپ ویونا. من و فافا و مینا.بقیه بچه ها هم نتونستن بیان! کمی نشستیم و بعد خوردن بستنی های خوشمزه و کیک کاکائویی ویونا و کمی صحبت رفتیم شیان و بچه ها قلیون کشیدن و ساعت حدود ۸ شب بود که اومدم خونمون. براش یه ست گردنبند و گوشواره گرفتم تقریبا اسپرت بود.شکل گل بود و صورتی رنگ بود. رنگ مورد علاقه ام ! بعدا با روبان و کاغذ کادو این ساک کوچولو رو درست کردم و کادوش رو که خودش جعبه داشت گذاشتم توش و بهش دادم. گفت خیلی خوشگله و خوشش اومده بود ظاهرا ! امیدوارم ! دوست جونی خیلی دوست دارم و اگه اینجارو خوندی بدون که تو بهترین دوستمی ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیت رو جشن بگیریم
اینم عکس شام امشبه که شوشو خریده و درست کردنشم پای خودش بوده.کالباس کراکف بود. که از شهروند خریدیم .طعمش خوب بود ولی واقعا خفه میکرد ادم رو.هیچ کدوم تا ته ساندویچ مون رو نخوردیم ! هییییییییییییییییییییییییییییییییی
پ ن ۱ : دلم میخواد یه سفر برم محلات کسی از شماها رفته ؟ اگه رفتین چه جوریه ؟ قشنگه؟ جای دیدنی داره ؟ برای اقامت هتل داره یا باید عینه سرعین و این جاها خونه کرایه کرد ؟ پ ن۲ : دو هفته دیگه تولد عشقمه لطفا نظر بدین برای خرید هدیه !!!!!!!!!!!! عطر زیاد داره ساعت تازه واسه سالگرد ازدواجمون براش خریدم .گوشیش که جدیده. کت شلوار هم داره به حد کافی.یه چیز نو و متفاوت بگین پلیز !!! مرسییییییییییییی پ ن۳ : اینقدر اتفاقات بد این چند وقت افتاده که انگار ضد ضربه شدیم. سهراب اعر*ابی ...هواپی*مای تو*پولف..ضرب و شتم دیروز بعد نماز جم*عه ....خدا بهمون رحم کنه با این همه ظلم ظالم ها !! پ ن ۴ : تا حالا از این دسر های مارک دراژه گرفتین درست کنین ؟ من امشب درست کردم این جوری شد . مزه اش هم بد نبود.قبلا نارگیلیش و گرفتم خوشمزه تر بود. واسه مهمون خوش رنگ و لعابه! پ ن ۵ : دوسته گلم اینکه میگم جلو بچه نباید خیلی بوس بوسی و بغل کرد منظورم اون مدلیه که الان هستیم. وگرنه منم خودم عقیدم اینه که بچه حتما باید محبت و عشق بین پدر و مادرش رو تا حدی ببینه و درک کنه ! و یکی از نتایج خوبی که این قضیه داره اینه که بعدا احترامش به پدر و مادرش بیشتر میشه. یکی از عیب های فرهنگ ایرانی اینه که معمولا دعواهاشون جلو چشم بچه هاشونه و بوسه ها و محبت ها و عشق ورزیدن ها و احترامشون دور از چشم اونا و تو خفا !! و این به نظر من درست نیست. هرچند پدر مادر من اصلا اینجور نبودن و ما ( من و تنها برادرم) هنوز دعوایی ازشون ندیدیم که جلوی روی ما باشه و هرچی بوده محبت پدرم به مادرم و بلعکس بوده! خدا رو شکر ! پ ن ۶ : الان یهو دیدم شوشو یه واییییییییییی بلند گفت. و صدام زد. دوییدم گفتم چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پای تی وی بود دیدم واییی کانال puls داره رکورد های گینس رو نشون میده یه مرد یه رتیل خیلی گنده رو کرد تو دهنش و بعد هم با این دستگاه حباب ساز های کوچولو حباب داد بیرون کلیی وقت و اون جونور بزرگ پشمالوی زشت هم تو دهنش بود در همون حالی که حباب میداد! و اینجوری رکورد زد !!!!!!!!!!! خاک بر سره کثیفش !! ایییییییییییییییییی چندشم شد و منم یه وای و اَه جیغ مانند گفتم !! واقعا بعضی ادم ها خیلی مزخرف و خل و چل هستن !! اَه اَه پ ن ۷ : لیمو جان اون مروارید ها و گل های دور ژله خوراکیه و از قند درست شده. برای خریدش هم میتونی بری پاساژ قائم طبقه اول (فکر کنم ) از در پشتیش که بری بیرون پاساژ یه فروشگاه هست که لوازم شیرینی پزی داره ،اونجا کلیی از این چیز میزا داره برای تزیین کیک و ژله و این جینگولک های خوشمزه
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر 107
سلام سلام خوبین دوست جونااا
چه خبر چیکارا میکنین با روزای بلند تابستووووووووووووون من که فقط از اون همه برنامه ریزی کلاس نقاشیم اوکی شد . و اونو میرم! واسه کلاس والیبال اسمم و نوشتم قراره زنگ بزنن تا برم ثبت نام ولی احتمال خیلی زیاد کنسله! اخه روزای زوج ساعت ۸ تا ۹ و نیمه ! خیلی زور داره مخصوصا شنبه هاش که ما همیشه روزه قبلش باغ هستیم. وقتی گفتم ساعتش زروده و نمیرم خواهر شوشو و جاریم گفتن بابا سحر خیز باش تو که بچه نداری! نمیدونم چرا اینقدر از بچه داری مینالن ! خوب قبول دارم سخته ولی خب دلیل نمیشه اگه کسی بچه نداشت کار دیگه ایی نداره و کلا بیکاااااره !! منی که ۱ سال هر روز جز جمعه ساعت ۶ صبح شایدم زودتر پاشدم دوست دارم حداقل تابستونم رو دیر تر بلند شم از خواب... دو روز دیگه که ماه رمضونه و باید نصفه شب پا شم سحری درست کنم و ... بعدشم که دوباره یونی شروع میشه !!! و همون بساط زود پا شدن ! خلاصه که فعلا فقط یکشنبه ها میرم نقاشی دوشنبه ها هم میرم سر کار دوباره. بقیه روزهارو خونه ام. کلاس رقص اسپانیش هم اوکی نشده هنوز. هفته پیش علی پسر خواهر شوشو که۱۰سالشه اومد پیشم میگفت : م جون ( من ) میدونی که دایی رضا وقتی خیلی کوچولو بوده و دستش به چراغ حمام دسشویی نمی رسیده چی میگفته ؟ منم با تعجب گفتم : نه چی میگفته علی جون ؟ گفت : داد میزده یکی بیاد این چراغ و برا من شواَن کنه ............! مامان شوشو هم تایید کرد و میگفت من برای علی تعریف کردم. منو میگی غش کردم از خندههههههههههه اخه یاده قیافه با مزش تو عکسه ۵ سالگیش که رو یخچالمون زدم افتادم . یه پسره کوچولوی با مزه که بیشتر صورتش چشمه قربونت برم عشقه منننننننننننن از اون روز همش شوشو رو اذیت میکنم یه جا میخواد بره میام بغلش میکنم بوسش میکنم میگم : میخوای من برات چراغ و شواَن کنم ؟؟؟؟ اونم میخنده میگه : اره بیاااااا روشن کن بهش میگم کاش وقتی ۵ سالت بود و داشتی این جمله رو میگفتی من بودم و محکم میچلوندمت و یه گاز گنده از اون لپت که چال میفته میگرفتم تازه بهش گفتم که اگه نی نی آیندمون لپش مثه تو چال نشه پرتش میکنم از خونه بیروووون راستی شماها هم عکس رو یخچالتون زدین ؟ من ۳ تا از عکسای خودم ۳ تا از عکسای شوشو رو که مال بچگیمونه زدم به یخچال . کلی حال میده امتحان کنین !!
عصری میخوام برم رنگ اکرولیک و بوم بخرم برای کلاس فردام. بعدشم میرم خونه مامیم تا شوشو هم بیاد اونجا!! دستور یه عدس پلوی چرب و چیلی مخصوص سر اشپز رو هم به مامیم دادم! فردا هم که تا ۱۲ کلاشم بعدشم میام خونه تا عصر که فافا بید دنبالم با مینا و ننیس بریم بیرون. اخه تولد فافائه فردا!! و قراره بریم یه کافی شاپی چیزی بشینیم. قرار بود تو خونه بگیره ولی نشد ! گفت حسش نیست بعد این همه کشت و کشتار و تظاهرات من بیام تولدم بگیرم! کادوش رو هم خریدم ولی چون فافا اینجارو میخونه نمیتونم الان بگم! یه وقت دیدی زودتر خوند و لو رفتم! خیلی خیلی فکر کردم که چی بگیرم و بعد کلی گشتن از یه چیز خوشم اومد و خریدمش. بعدم خودم کادوش رو درستن کردم و گذاشتم توش. فقط امیدوارم خوشش بیااااااااااااد! چون من از کادوی فافا برای تولدم خیلی ذوق مرگ شدم و حال کردم. ( عکس من و رضا رو داده بود برامون رو بوم چاپ کرده بودن که الان زدمش تو حال کوچیکه خونمون)
قرار بود بریم با یه تور تنگه واشی. میگن خیلی خیلی باحاله و خوش میگذره ..ولی اوکی نشد. حالا قراره بهن*ود پسر خاله شوشو یه تور ردیف کنه دسته جمعی با دوستای اونا بریم . شاید این پنج شنبه شایدم ۵ شنبه بعدی.نیدونم! دیروز هم که باغ بودیم کلیی حال داد ..یه عالمه والیبال بازی کردیم و شوشو میگفت والیبالم خیلی بهتر شده ! دیروز برای اولین بار عروس جدید ( خانوم بهنام ،پسر خاله شوشو ) اومد باغ! کلی خوشش اومده بود از باغ و میگفت یه باغ تو تهران اونم اینقدر نزدیک به خونه هامون کمیابه و هر کسی نداره همچین چیزی رو. و میگفت چرا شما خانوما نمیرین تو استخر؟ ما هم گفتیم :قبلا خانوما میرفتن ولی چند سالیه که جوونا بچه کوچیک دارن و همت نکردن و فقط اقایون میرن! قرار شد پارچه بگیریم دور استخر رو بپوشونیم و هفته دیگه همه خانوما با ساک استخر بیان!!! وای نمیدونین من چه حسرتی میخورم میبینم شوشو تو اون گرما بعد از بازی میپره تو اب و خنک میشه! و ما با لباس از گرما له له میزنیم !! ایشالا هفته دیگه ما هم میزنیم به آب! برای موفقیت جبهه خانوم هااااااااااااااااااااااااای فامیل : بیب بیب هورا بیب بیب هورااااااااااااااااااااااااااااااا
پ ن ۱: امروز یکشنبه اولین کار رو بومم رو انجام دادم یه ظرفه که توش گل هست. بیشترش رو کشیدم.ساده بود و هفته دیگه تموم میشه و کار جدید رو شروع میکنم. حالا تموم شد عکسش رو میزارم.خیلی حال میده کلاسمون، اصلا نمیفهمم کی این ۳ ساعت گذشت ؟! پ ن ۲ : من و شوشو چه تو ماشین چه تو خونه گیر دادیم به اهنگ جدید بنیامین . که خیلی هم شعرش چرته ولی عجب بیس و زمینه اهنگ خوبی داره خیلی حال میده. این آهنگش رو میگم : آی تو وای تو آهای تو ترو به من ،من ترو ، ترو خدا ، خوده خدا میدونه که من ترو دوست دارمت !
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 2:57 بعد از ظهر 106
سلام سلام دوستای گلمممممممممممم
خوبین ما هم خوبیم اینقدرر این چند روزه مجالس بزن و برقص و شادی بودیم که خسته شدیم. جاتون خالی... اون روز که تولد داداشیم بود.. ما براش یه کادو کوچیک گرفتیم و رفتیم خونه مامیم. اونا هم براش کیک و کادو گرفته بودن. یه تولد خودمونی و ۵ نفره بود فقط برای اینکه امیر خوشحال شه. مراسم تولد رو مثه همه مراسم ها اجرا کردیم و عکس انداختیم و شام و این ها. یادش بخیر پارسال خودم تو خونه خودمون براش تولد گرفتم... چقدر زود بزرگ شد داداشی کوچولوی سفید مو فرفریه من! انگار همین دیروز بود که لحظه شماری میکردم به دنیا بیاد! کلاس پنجم بودم ...اینقدر اصرار کردم به مامانم تا بالاخره امیر رو اورد! وقتی با کالسکه میاوردش مدرسه دنبالم ، غرق لذت میشدم.. دوستام دورش جمع میشدن و من بغلش میکردم تا ببیننش! عاشقش بودم و هستم. درسته فاصله سنیمون زیاد بود و من تقریبا دوران کودکیم رو تنها بودم ولی بازم خوب بود و خاطره های زیادی با هم داریم. به خاطر همین داستان ها من هیچ وقت نمیزارم فاصله سنیه بچه هام با هم زیاد شه. تا باعث نشه هر دوشون تنها بزرگ شن ! البت من خیلی تنهای تنها هم نبودم چون تو یه خونه بزرگ ویلایی با مامان بزرگم و عمو کوچیکم زندگی میکردیم.. تا ۱۳ سالگیم. و چون خونه حیاط بزرگ داشت اکثرا فامیل میومدن اونجا و سرم به بچه ها گرم بود. ولی خب از یه طرف هم خواهر برادر یه چیز دیگه هستن ! همیشه ارزوی داشتن یه خواهر رو داشتم.ولی نشد ! شاید برای همینه دوست دارم خدا یه دختر بهمون بده بعدا ! فکر کنم خودزنی کنم برای دخترم! و بعدشم یه پسررررررررر یوهو !! خب دیگه بسه دارم میرم تو رویا ! دیگه جونم براتون بگه که جمعه هم که رفتیم باغ ،طبق معمول تابستونا و کلی شیطونی کردیم و والیبال بازی کردیم و اقایون هم که را به را تو استخر بودن خوش به حالشون! مردا واقعا به دنیا اومدن واسه حال کردن !!!!!!!!!!!! فرداش یعنی شنبه شب هم که عروسی دوسته شوشو دعوت بودیم!
بعد کلیی راه رسیدیم و رفتیم تو. چه باغی بود خیلی با صفا بود و بزرگ. ته باغ رو مسقف کرده بودن و تعدادی از مهموناشون اومده بودن و دی جی هم داشت تازه شروع میکرد. ساعت ۸ و ۹ که شده بود دیگه خیلی شلوغ شد و دوستای شوشو هم اومدن و کنار ما نشستن. یکیشون با خانوم بود یکیشون با دوست دخترش ۲ تای دیگه هم تنها بودن. گروه دی جی شون خیلی خیلی خیلی بی نظیر بود. چه اهنگاش چه رقاص هاش چه رقش نوراش و افکت هاش! از اهنگ ایرانی و اسپانیای و تکنو و سا*سی ما*نکن گذاشت تا اهنگ مکزیکی !!! رقاص هم که میگم دو تا پسره بودن که خیلی حرفه ایی و قشنگ میرقصیدن. دیگه شوشو و دوستاش هم که ترکوندن!!! یه دفعه دیدیم که سا*سی مان*کن داره میخونه و از دور دیدیم خوده سا*سی هم اونجاست!
دوییدم رفتم جلو پیست رقص و دیدیم ااااااااا خوده س ا سی مان×کنه و داره میخونه و میرقصه.. اینقدر دود بود دقیق نمیدیدیم فقط هم من هم شوشو کف کردیم و اصلا نتونستیم تشخیص بدیم که خوده سا*سی نیست. اخه حرکات رقصش عینه خودش بود فقط سر شام که بغلمون بود عینکش رو برداشته بود دیدیم بدل سا*سی هست و خودش نیست! ولی مو نمیزد و ریش و مو و هیکل و حرکاتش عینه خوده سا*سی بود! خانوم دوسته شوشو هم گفت سا*سی واقعی امشب عروسیه خواهر دوستشه و ۳ میلیون گرفته! حالا انگار تحفس !!! خلاصه که جاتون خیلی خیلی خالی بود و خوش گذشت. عروس و داماد هم خوب بودن و به هم میومدن. خانواده عروس کُرد بودن و وسط مجلس خیلی هاشون لباس کردی پوشیده بودن و بعد کلی رقص با کلاس و باحال اونا اومدن و کُردی رقصیدن. جالب بود برام و خوشم اومد از رقصشون ! من رقص های محلی رو خیلی دوست دارم! در کل عروسی خوبی بود .و بیشتر از همه من عاشق باغ و گروه دی جی شون شدم . خیلی بترکون و با انرژی بودن. اسمشون هم نوید و فرید بود. اخرین اهنگی که خوند مال خودشون بود و گفت تا چند هفته دیگه کیلیپ میشه و میره رو کانال های pmc , tv persia . حالا دیگه راست و دروغش رو نمیدونم! ساعت حدود ۱۲ بود که شام خوردیم و بعد شام هم کمی مراسمات بود و اومدیم خونه که حدود ساعت ۲ بود که من و شوشو بیهوش خوابیدیم. یکشنبه هم که صبحش رفتم کلاس نقاشی از ۹ صبح تا ۱۲ و یه نقاشی کشیدم امتحانی بعد ۵ سال دوباره قلمو رو دستم گرفتم و کشیدم.بد نشد ولی استادم گفت خیلی یادت رفته. قرار شد از هفته دیگه بوم بیارم و شروع کنم رو بوم ابرنگ و اکرولیک کار کنم. شب هم کادوی شوشو رو بهش دادم.ظاهرا خیلی خوشش اومد و گفت خیلی وقت بود تو فکر خریدش بوده...منم واقعا خیلی فکر کرده بودم برای کادوش و فقط این به ذهنم رسید. البت عزیزم این گوشه ایی از زحمت ها و محبت های ترو جبران نمیکنه فقط برای این بود که بگم یادت بودم و بهت تبریک بگم. دوست دارم یه دنیای بزرگ بی نهایت بی انتهااااااااااااااااااااااااااااااااااا! به قول خودمون دوست دارم شونصد هزار تا !! عشقه خودمی شوشو رضای مهربون خودمییییییییییییییییییییییییییییی
دیگه دیگه اینکه دوشنبه هم صبح رفتیم خونه بابا بزرگم برای تبریک روزه پدر ! بعدشم رفتیم رستوران لوکس طلایی اخه خانواده عروس ( همون پسر خاله شوشو که گفتم جدید عقد کرده ) برای عقد دعوت کرده بودن اونجا. نهار رو خوردیم و بعدم رفتیم خونه خاله شوشو بزن و برقص و مراسمات! تا ۱۱ شب زدن و رقصیدن ..یکی از پسر خاله های دیگه شوشو هم تو کار موسیقی و ایناست. تنبک اورده بود و با اهنگ همراهی میکرد . دیگه تا اخر شب اقایون خودشون رو هلاک کردن . از جمله اقای شوشو خان که ترکوندند ! قربونت برم اینقدر با انرژی هستی:** البت تو خانواده شوشو اینا تو اینجور مهمونیا خانوم ها بلند نمیشن معمولا . بیشتر اقایون وسط هستن و شیطونی میکنن! یه سری هم که هی میرفتن تو اتاق و شیطونی های بد بد میکردن و میومدن! ولی شوشوی من اهلش نیست و نمیرفت . به قوله شوشو بعضیا دیگه حال ادم رو به هم میزنن اینقدر حد خودشون و نمیدونن و زیاد میخورن! که قاطی میکنن و تلو تلو میزنن! من که به شخصه متنفرم از م ش ر و ب و ادم هایی که میخورن و جنبه ندارن! دیگه اخرای شب حالت تهوع بهم دست داده بود از حرکات بعضیاشون ! و دعا دعا میکردم زودتر تموم شه و بیاییم خونمون.شوشو هم همین جور اعصابش خورد بود. ولی هرچی بود خوب و بد دیشب هم تموم شد و اومدیم خونمون. شام هم خاله جون زحمات کشید پیتزا سفارش داد که از همه چی بهتر بود. من شهر هم غذای درست حسابی نخوردم ( از طعم غذای لوکس طلایی خوشم نیومد نه کوبیدش نه برگش و نه جوجش ) به خاطر همین خیلی چسبید شام بهم. خلاصه که این بود این چند روزه گذشته ما که خوشبختانه پر از شادی بود جاتون خالی. فقط دیروز ندا دوستم زنگ زد و گفت برادرش فوت کرده. یه جوون ۲۳ ساله که یه دفعه میفهمن شبه سرطان خون داره! همین جوری واسه چکاب سربازی رفته بوده که دکترا میفهمن . ۱ ماه نشده که فهمیدن و جمعه فوت شد متاسفانه..وقتی ندا بهم گفت حالم خیلی خیلی بد شد و انگار یه اب یخ ریختن رو سرم...........حالا قراره فردا با چند تا از بچه ها برایم خونه مامانش و ببینیمش. خدا واقعا بهشون صبر بده!
پنج شنبه هم ۱۳ همین سال فوت بابا بزرگمه که مامان بزرگم عینه هر سال براش مراسم گرفته. و حدود ۱۰۰ نفر مهمون داره و باید برم اونجا ! فردا صبح هم با فافا احتمالن بریم بیرون خیلی وقته دوست جونم و ندیدم. اینه که تا اخر هفتم پره و هنوز وقت نکردم برم کلاس والیبال بنویسم. (خیلی نزدیک خونمونه ، ۱ ماهه دوره اش و شوشو میگه حتما برو که والیبالت خوب شه بتونی تو باغ باهامون بازی کنی )
شوشو ساعت ۳ رفته دکتر پوست و مو و هنوز نوبتش نشده و نیومده ! شب هم شام خونه مامانم دعوتیم اخه دیروز نشد که بریم بابای خودم و بیبینیم و هدیه اش رو بدیم.. و هنوز من تو خونه پای کامم!!خدا کنه زودتر نوبت شوشو بشه و بیاددددددددد همین ها دیگه خبر خاصی نیست ! پس فعلا با بای...! پ ن۱ : دلم یه سفر توپ خارج از کشور میخواد ! پ ن ۲ : چقدر روز ها زود میگذره دوست ندارممممممممم عمرمون اینقدرر زود بره................ پ ن ۳ : دلم یه مهمونی دخترونه بترکون و جیغ ویغی هم میخواد :دی پ ن ۴ : یادتونه با البالوهایی که از باغ چیندم مربای البالو درستیدم !؟! این شربتشه ! بفرمایید! پ ن ۵: عکس ها باز میشه ؟ |+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 7:57 بعد از ظهر 105
سلام سلام دوستای گلمممممممممممم
خوبین خوشین ؟ من و شوشوی عزیزمم اینکه خیلی وقته ننوشتم دلیل داره ه ه ه ه ه ه هم حسش نبود واسه این اوضاعی که بود هم اینکه شدید مشغول امتحانا هستم... الانم که میبینین اینجام دیگه طاقت نیوردم نیاممممممممممم ۳ از امتحانام مونده... دو تا فردا و یکی پس فردا بعدش دیگه تمومههههههههههه همش رو خوب دادم فقط درس مردم نگاری مون خیلی سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بود همه بچه ها میگن میفتیم...امیدواریم استاد با دست باز صحیح کنه ! یکی از امتحانامم استاد صحیح کرده به بچه ها گفته م ( یعنی من ) بالاترین نمره کلاس شده! ۱۹ شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کف کردم شنیدم....خوب داده بودم و فکر میکردم ۱۷ یا ۱۸ شم ولی ۱۹ نه!! اخه این سخت گیر ترین استاده یونی هست و نمره ۱۹ ازش گرفتن یعنی معادل ۴۹ :)) خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم ولی حیف که درس مردم نگاریم رو خراب کردم. خیلی خونده بودم براش ولی انصافا سوالاش واسه یه جزوه ی ۲۰۰ صفحه ایی و سخت خیلی بد بود..حسابی ریز ریز سوال داده بود و حالمون و گرفت. حالا باید فعلا این ۳ تا امتحان بعدی رو بچسبم. یکیش تاریخ تفکر اسلامی و دانشمندان و ایناست یکیش تاریخ تحلیلی صدر اسلام ( عمومی) هست. یکیش هم جامعه شناسی ایلات و عشایر ایران هست. برام خیلی دعا کنین که همه رو خوب بشم.اخه باید این ترم معدلم بالا باشه چون اگه معدل کل لیسانسم بالای ۱۷ بیاد ( الان نزدیک ۱۶ است ) میتونم بدون کنکور ارشد بخونم . البت مصاحبه و اینا زیاد داره ولی باز از کنکور دادن بهتره مگه نه؟ دیگه هم خبری نیست.. فقط منتظرم که سریع تر امتحانا تموم شه ! روزه بعد از امتحانا کل خونه رو میخوام بشورم و گردگیری و جارو و طی بکشم. که حسابی رو اعصابمه و ۱۰ روزه خیلی رسیدگی نشده به خونه اون جور که باید و شاید. روزه بعدشم از صبح برم خرییییییییییییییییییییییید کلی خرید دارم. واسه خودم..واسه روزه پدر و روز شوشو ..تولد فافا ..تولد امیر داداشم و کلی خرید دیگه! بعدشم کلیییییی استاراحت کنم و با شوشو برم بیرون بگردم. کلاس نقاشی و رقص ( شایدم ایروبیک) بنویسم. کلاس نقاشی که میخوام برم ادامه کلاسی هست که قبل کنکور میرفتم... کلاس رقص رو هم اگه فافا بیاد بریم رقص اسپانیش که عاشقشممممممممممممم اگرم نیاد که میرم همین رو برو خونمون ایروبیک مینویسم که قبلا میرفتم. خلاصه که فقط ارزو میکنم این دو روز به خوبی و خوشی بگذره!!
البته شهریور که ماه رمضونه و من تعطیلم...!! از ۳ نصفه شب تا ۸ شب باید روزه بگیریم.........................خیلی سخته خدا کمکمون کنه!!! برنامه ریختم که کلاس نقاشی و اینارو پیاده برم این تابستونی تا کنار ایروبیک و ورزش به وزن دلخواهم برسم.ولی نمیدونم با وجود روزه بودن میشه تا اخر تابستون پیاده روی کرد یا نه ؟!
پس بریم که داشته باشیم یه تابستون شاد و باحال رو به همراه شوشو خااااااااااااااااااان عزیز دل خودم تازه شنبه هم عروسی یکی از دوستای صمیم شوشو دعوتیم تو یه باغی تو کرج. از دو شنبه هفته دیگه هم دوباره میرم سر کار ( همون یه روزیکه میرفتم موسسه خیریه هه ) اخه تو ایام امتحاناتم نرفته بودم. شماها واسه تابستونتون چه برنامه ریزی کردین ؟
پ ن۱ : پست قبلی موقتا حذف شد چون علاقه ای ندارم حرفای سیاسی تو ارشیو بلاگم باشه. و اون پست رو فقط در جواب کامنت ها نوشتم. جالب بود برام که تو یه پست ناقابل یه وبلاگ معمولی مثل بلاگ من هم میشه فهمید که ایرانی ها اصلا طاقت شنیدن نظرات مخالف هم رو ندارن و خیلی چیزای دیگه ...که نشون میده هنوز در حال پر کردن شالوده ی یک جامعه جهان سومی هستیم.امید که به خودمون بیاییم و با چشمانی باز به اطرافمون بنگریم و فقط چند قدمی خودمون رو نبینیم. و شما اقا یا خانوم نقطه ...: این جنبشی که این چند روز بود یک انقلاب نبود که شما سریع نتیجه گیری میکنی که من حاضر نبودم از همه چیزم بگذرم تا در اون شرکت کنم. و در همین حد جنبش وظیفه و دین خودم رو به حد کافی ادا کردم.کاش کمی وقت میزاشتی و مطالعه ایی در رابطه با جامعه شناسی انقلاب میکردی و میدیدی شکل گیری یک انقلاب سالها زمان میبره تا به مرحله ظهور برسه. ولی متاسفانه من با ادمهای بی سواد و دون مایه ایی چون تو طرف هستم که فک نمیکنم تو عمرت حتی یک کتاب درست درمون هم خونده باشی. دلم برات میسوزه که جز توهین و کلمات ناشایست چیزی در چنته لغاتت نداری. در ضمن امیدوارم توهمت بر طرف شه و اینقدر تو کامنت دونیه من با مادرت حرف نزنی !!!!!!!!!!!!
پ ن ۲ : این پست باز خونی نشده به علت ضیغ وقت ( همین جوری نوشته میشه ؟:دی ) اگر غلط املایی داره به بی غلطی خودتون ببخشین. پ ن ۳: دوستان گرامی هنوز دارن به نوشتن کلمات رکیک و خزعبلات در کامنت دونی ادامه میدن. باشد که خسته شوند و کمی به خودشان نگاهی بیندازند !!!!!!!!!!!!! پ ن ۴ : مهسا جان مرسی از لطفت در مورد سوالت باید بگم من شنیدم که کل رشته ها بدون کنکور بالای ۱۷ میتونن برن ارشد ولی این قانون جدیده و نمیدونم که شامل حال فارغ التحصیلان گذشته هم میشه یا نه ! پ ن ۵ : دوسته عزیز من از طریق ایمیل با کسی در ارتباط نیستم اگه سوالی دارین همین جا بطور خصوصی تیک کنین برای من میاد .جوابتون و میدم. پ ن ۶ : هانیه دوست جونم کجایییییییییی خیلی وقته ازت خبری نیست...یه ندایی بده. منتظرم. بعدا نوشت روز ۱۰ خرداد ساعت ۹ شب : امتحانام به خوبی و خوشی تموم شد ...خونه رو هم کمپلت امروز تمیز کردم در سطح خدایان!!! دیگه جونی تو تنم نیست ۲ ساعته که تموم شده . ولی همه جا برق میزنه انصافا، از تو یخچالمون بگیر تا تو حموم!!!!!!!!!!! :دی ایشالا در اولین فرصت میام و مینویسم از فردا که تولد داداشمه و جمعه که باغ میریم احتمالا و شنبه که عروسی دعوتیمو دوشنبه که روزه پدره و یه مهمونی دیگه که بعدا توضیح میدم. پس فعلا...
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
|

