تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
 94

 

سلام برو بچ وبلاگستان...

خوبین ؟

دیگه خیلی به عید نمونده هااااااااااااااااااا در چه حالین ؟ خونه تکونی ها که دیگه صد در صد تموم شده

هووم ؟

سفر کجاها میرین شماها ؟

ما که احتمال خیلی زیاد پنج شنبه صبح زود میریم شمال..به همراه خاله ها و خانواده شوشو.

اول بندر انزلی میریم خواهر شوشو جا گرفته بعدش هم میریم لاکان ( بعد از رشت )ویلا داداش شوشو..

تا ۶  فروردین ایشالا...بعدشم میایم تهران تا ببینیم چی میشه !

اگه شوشو مرخصی داشته باشه میریم ارومیه شایدم بریم روستای مامان بزرگم تو کویر.

معلوم نیست. من بیشتر دلم میخواد بریم گرمه ( همون روستاهه )

ولی چون راهش خیلی زیاده ( تو دل کویره و ۱۲ ساعت راهه)  معلوم نیست بریم یا نه!

تا ببینیم چی پیش میاد !

امروز اخرین تمیز کاریم کردم و خونه رو برق انداختم ..اخه دوست دارم وقتی از سفر میایم خونه تمیز

باشه! بعدددددددددد میز تنقلات عید رو هم چیندم که اگه تو عید مهمون اومد حاضر باشه.

دیگهه اینکه یواش یواش هم باید ساک سفرمون رو ببندیم.

فعلا دارم یاداشت میکنم که چیارو باید بردارم.

کلیی کار دارم !

میخوام واسه سفر کیک بپزم ...کوکو  سیب زمینی هم واسه تو راه درست کنم.

کلی خرت و پرت هم برداشتم...ولی زیاد خودم و خفه نکردم اخه مامان شوشو همیشه کلیییییییی

چیپس و پفک و اجیل و این جور چیزای خوشمزه میاره برامون.

بعدددد راستی دو تا برنامه کنسل شد یکی اینکه مرسی ( مکزیکی ها ) دیگه زنگ نزدن و نیومدن

خونمون نمیدونم چرا ؟؟؟ حالا بهش میل زدم ببینم سال هستن و اینکه چی شده ؟ حدس میزنم فرصت

 نکردن !

یکی دیگه هم اینکه جشن فارغ التحصیلی هم کنسل شد و افتاد بعد از عید و پولامون و پس دادن!

ولی به احتمال زیاد مالیده شده...من چشمم اب نمیخوره بعد عید اجرا شه !!!!

بهترررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر میرم آتلیه با این کلاه ها عکس میندازم عقده ایی

نشم......از دانشگاه آزاد بیشتر از اینم انتظار نمیره...

 

بعددددددددددد دیگه اینکه میگم این اسفند عجب ماه پر خرجی بود!

کلی خرید کردم..لوازم ارایش...یه لباس شب ...پارچه کت شلواری ، عیدی شوشو و...

لباس شب هم جریان داره!

رفته بودیم با شوشو آراشید اجیل بخریم...

تا شوشو رفت ماشین و پارک کنه تو این خ دولت خراب شده که دیگه ۱ جای پارک هم نداره..

منم از فرصت استفاده کردم و رفتم مغازه بغلیش و نگاه کردممممممممم دیدم

اِه یه لباس شب خوشگل داره که تک سایز مونده و فقط هم ۱ دونه داره!

دست بر قضاااااااااااااا سایز منم هست..!

هیچی دیگه این شد که پرو کردن همانا و جیب شوشو خالی شدن همانا!!!

به من چه خودش من و از تو مغازه صدا کرد

گفت من سایز توهستم..                   بیا منو بخرررررررررررررر

یه ۳ پیس هست، ( کت و بلیز دامن) هم اسپرته هم خانومانه !

کتش مشکیه و بلیز دامن زیرش هم مشکی با گل های رز قرمز و برگ سبز هست.

من خیلی دوسش دارم و جالب اینه که دقیقا سایز منه ! مرسی شوشو مهربوووووووونمممم

 

پارچه کت شلوارم رو هم صورتی جیغ خریدم و دادم خیاط فافا برام بدوزه..

احتمالا بعد عید حاضر میشه ..تازه حاضر شد میخوام برم برای روی یقه و پایین کتش سنگ بگیرم..

کلیی کار داره هنوزززززززززززز

ولی در عوض تا چند وقت از لباس شب خریدن این عذاب الهی،  راحتم

 

دیگه اینکه عیدی شوشو رو هم گرفتم ولی فعلا نمیشه عکسش و بزارم یا بگم چیه!

یادم بندازین بعد از عید براتون عکس بزارم و بگم چی خریدم.

مامانمم  گفت ، خودت و شوشو هرچي  لازم دارين بخر به جاي من،  براي عيدي تون ، بعد من حساب

میکنم.

منم بعد کلی فکرررررررررر برای شوشو یه عطر Burberry خریدم و برای خودم یه روسری ipeker و یه

اسپری نیوآ خریدم. و دادم به مامانم.

اخه فقط همین ها رو لازم داشتیم !

ديشب رفتيم خونه مامانم عيدي امير ( داداشم) و داديم ..مامان بابا هم  ،عيدي من و شوشو رو دادن.

اخه ديگه تا بعد از عيد نميبينم همديگرو ..چون مامان اينا سفر ميرن جاي ديگه.

البت مامیم جز این ها ۳ تا کوسن خیلی خوشگل هم برام دوخته که بیشتر از اون روسری و .. برام ارزش

داره.

قربونش برم اینقدررر مهربونه ...

خداییش همیشه خدا رو شکر کردم واسه خانواده خوبی که بهم داده.

 

بعدددددددددددددد ديگه اينكه دكتر زنان هم رفتم..

بعد معاينه و يه سونوگرافي كوفتي ( سونوگرافي رحمي كه واقعا چندش آور و كوفتي بود )

گفت خدا رو شكر كيست نداري و اين عقب افتادن ها مال اضافه وزني هست كه بعد از ازدواجت پيدا

كردي..گفت تا دفعه ديگه كه مياي بايد ۳ كيلو الي ۴ كيلو رو كه اضافه كردي كم كني..

و يكسري ازمايش( ازمايش هورمون  داد بهم كسي ميدونه چه جوريه ؟ ) نوشت كه بعد عيد بايد 

جوابش رو  ببرم پيشش تا دليل اصلي مشكلاتم رو بهم بگه.

به همين دليل،  شديدا"  غذام رو كم كردم و ميتونم بگم نصف كردم تا ببينيم چي ميشه.؟

خيلي سخته بستني نخورييييييييييييي  کیک پرتقالی خوشمزه درست كني نخورييييييييييي

برنج ۶ تا قاشق بخوري،  شيرينی ،  شكلات ، آجیل ، نخوري !

ولي بايد انجامش بدم من از عهده اش برميام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ديگه اينكه جمعه شب فافا ۵ تا بليط جشنواره فجر  ( اكران حوزه هنري خ حافظ ) داشت

زنگ زد بهم رفتيم بليط ها رو گرفتيم و رفتيم خ حافظ.

چون اكران فيلم اخراجي هاي ۲ بود و جمعه هم بود ، فوق العاده شلوغغغغغغغغغغغ بود!

راحت ميتونم بگم ۱۰۰۰ نفر تو صف بودن..

هركي صف رو ميديد ترمز ميكرد و ميپرسيد اينجا چه خبره؟؟  البت با چشماي گرد شده !!!

من  و شوشو بوديم همراه دو تا پسر خاله هاي شوشو.

بالاخره بعد از ۲ ساعت و ربع ايستادن تو صف نوبتمون شد و ساعت ۹ رفتيم تو سينما...

فيلم و ديديم بالاخره..

بدك نبود ..يعني قشنگ بود ولي نه به قشنگيه اخراجي هاي ۱ ..

حسام نواب صفوي خيلي متفاوت از قبل بازي كرده بود...خوشمان آمد !

بازم دست فافا درد نكنه ياد ما بود  يكي از فيلماي جشنواره رو ديديم عقده ايي نشديم

 

دیروز هم به همراه خانواده شوشو اینا رفتیم پارک مرده ها

( بابا همون بهشت زهرا ..اخه پسر برادر شوشو ۴ سالشه  میگفت پارک مرده ها)

خاله و زن پسر خاله شوشو آش نذری پخته بودن که سر خاک دختر خاله شوشو ( ۱۷ سالش بوده به

 دلیل تومور مغزی فوت کرده  ، من ندیدمش ) پخش کردن..

بعدش هم سر خاک هزار و شونصد نفر دیگه رفتیم و بعدم اومدیم خونمون

 

امشب هم كه چهار شنبه سوريه و حالي به حولي.

ما كه ميريم باغ شوشو اينا و اونجا به همراه ۲۲ نفر ديگه ( فاميل هاي شوشو ) ميتركونيم.

شما چي ؟

شوشو كلييييييييييي محموله اتيش بازي خريده !

بريم كه داشته باشيم آتيش و رقص و سر و صدا   رو   ووووووووووووووووووو       

 

چون اين اخرين پسته امسالم هست از حالا فرارسيدن سال ۸۸ عزيز رو تبريك ميگم.

از ته قلبم ارزوي بهترين ها   رو براتون دارم دوستاي عزيزم.

چه وبلاگي ها و چه دوستاييم كه وبلاگ نداارن و هميشه و هميشه با كامنتاي قشنگشون من رو

خوشحال كردن و بهم اميد دادن.

دوستون دارم....ما رو سر سفره هفت سين و تحويل سال يادتون نره.

 

 پ ن :   ۳ فروردين ۸۸ وبلاگم ۲ سالش ميشه !    ميره تو ۳ سال !  اخي...چه زود !

 

پ ن ۲ : سريال  friends  رو هم از فافا گرفتیم... دو تا dvd  رو  با شوشو دیدیم..بددددددددک نیست.

به پای سریال lost نمیرسه ولی دیدنش هم ضرر نداره.

 

پ ن ۳ : عطر شوشو رو از مغازه " زيبا كلام"  خريدم. بعد از انتخاب عطر ، خودش بدون اينكه بخوام

  برام اینجوری کادوش کرد  من كه خيلي خوشم اومد از كادو كردنش..  دو تا كاغذ كشي ابي و زرد رو

گذاشت تو هم ..عطر رو گذاشت روش و با يه نوار بستش بعد هم لبه هاي كاغذ كشي هارو برگردوند و

تقريبا شكل گل زنبق شد. گفتم عكسش رو بزارم شما ها هم ياد بگيرين. اون قرمزه هم کادوی منه

 

پ ن ۴: خداي بزرگم ميدوني تو دلم چه خبره هااااا كلييي ارزو دارم كلي خواسته دارم بين اين همه ادم

حرف منم بشنو...............

 اين دومين ساليه كه لحظه  سال تحويل  كنار  پدر ، مادرم  و برادرم  نيستم...

و همراه همسره عزيزم و خانواده خوبش هستم.

خدا جونم ازت ميخوام قلباي همممون هميشه صاف باشه و هميشه همممون سلامت باشيم. آمين.

يا مقلب القلوب والابصار...

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال  ..............................................................

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 6:47 بعد از ظهر  
 93

 

سلام خوبین دوست جونام ؟

  اول بگم که این پست خیلی طولانیه هرکی حس نداشت نخونه خسته میشین ها از ما گفتن بود !!!

بابا من که چیزه خاصی نمینویسم اینقدر ازم تعریف میکنین باورم میشه یهووو دیدین از فرداش

 خودم و میگیرم هااااااااااااااااااااا

چه خبر در چه حالین ؟ در حال خونه تکونی ؟ یا اخرین روزای دانشگاه در سال ۸۷ ؟ یا خرید عید ؟ یا تو

فکر چیندن سفره هفت سینتون ؟

اگه اخری خوش به حالتونننننننننننننننن دلم خیلی سفره ۷ سین چیندن میخواد..

خصوصا که ما تو درسامون ( قبلا هم گفتم علوم اجتماعی میخونم) خیلی در مورد ایران باستان و

فلسفه رسوم ایرانی و مخصوصا هفت سین مطلب خوندیم.

و من جدای همه ایرانی ها که سفره چیندن و دوست دارن به خاطر مطالبی که در بابش خوندم علاقه

دارم رسوم ایرانی رو اجرا کنم ولی نمییشه هیچ وقت فک کنم!

اخه کیف چیندن سفره هفت سین به اینه که سال تحویل بشینی سر سفرت با شوهرت و دعا کنی..

پای سفره خودت...ولی شوشو اینا سال هاست که عید ها میرن سفرررررررررررر

منم دوست دارم برم سفر و مخصوصا که خیلی خوش میگذره با خانوادش سفر رفتن ولی خب از یه طرف

دلم میخواد خانواده خودمم پیشم باشن از یه طرف هم مراسم عید دیدنی و سفره هفت سین و اینارم

دوست دارم...

 

راستی خونه تکونی هاتون تموم شد ؟

من خونه مامان بابام بودم خیلی تو کارای خونه تکونی به مامیم کمک نمیکردم...

فقط هنر میکردم اتاق خودم و تمیز میکردم...

ولی الان به جای همه ی اون ۲۰ سال دهنم صاف داره میشه!

خونه تکونیم هفته پیش تموم شد ولی تمیزی خونه ( جارو و طی و گردگیری ) مونده بود..

که در یک  پروژه   ۹  ساعته دیروز انجام شد !

مردم...

از ساعت ۱۰ صبح شروع کردم و + نهار و نماز و  ارایش و جینگول بازی وحاضر کردن عصرونه شوشو ...این

 ها که ساعت ۷ شب تموم شد !

 اینم که میگم عصرونه شوشو  داستان داره!

صبح مامان شوشو اومد واحد روبرویی ما ( چون بیشتر واحد های اپارتمانمون مال شوشو ایناست مامان

 شوشو یکی از واحد های کوچولوی روبرو واحد ما رو برای خودش برداشته و به قوله خودش خونه

 مجردیشه که گاهی با خواهر هاش میاد اینجا )  با خاله های شوشو ..

اول اومد خونه ما یه سر ...منم اصرار کردم نهار بیایین پیش من...ولی قبول نکردن.

منم چند تا سیب زمینی انداخته بودم تو اب که کوکوی سیب زمینی درست کنم ولی وقتی مامی

شوشو نیومد...منم بعد از پخت گذاشتم تو یخچالم که عصر شوشو با سس سفید بخوره.

بعدددددددددددد عصر جو گیر شدم گفتم براش کوکو کنم که حال کنه

حالا یکی نبود بگه تو اون هاگیر واگیر جارو و طی و اون همه خستگی کوکوت چی بود دیگه!

خلاصه شد کوکو...شوشو عصرونه ۲ تاش رو خورد و بقیش هم موند واسه شام!!!

میخواستم برای شام ماکارونی درست کنم ( هم خودم هم شوشو خیلی دوست داریم این غذا رو) ولی

به پیشنهاد  شوشو گذاشتم واسه امشب و دیشب شام همون کوکو ها رو خوردیم.

کوکوی سیب زمینی هم معمولی نبود و طرز تهیه اش اختراع مامانم بود .

اینجوری : سیب زمینی پخته  + تخم مرغ + ادویه + خیلی کم  پودر سیر + ۱ عدد پیاز خام و کوچیک

رنده شده + جعفری خشک. تخم مرغشم اینقد بزنین که شل نشود.

خیلی خوشمزه میشه ...من و شوشو که خیلی دوس داریم.

 فعلا میشه گفت خونه تکونی تموم شده ولی باید قبل عید بازم خونه رو یه گردگیری و جارو تی بکنم.

قبل مسافرت...

دو تا از لوستر ها مونده که کار شوشو هست

بعددددددددددد اهاننن بگم از دوست مکزیکیم..

شوشو که هرچی اصرار کردم نیومد و گفت من انگیلیشم خوب نیست نمیتونم باهاشون حرف بزنم

نمیام.. هرچی گفتم شوشوش هست بیا و منم که انگیلیسیم خیلی خوب نیست ربطی نداره بیا ولی

گفت نه عزیزم تو برو شب بیا پارک پیشم. منم گفتم : چشمممممممممممممم

 

اون روز فافا اومد دنبالم و رفتیم هتل جهان دنبالشون..با کلی بدبختی هتل رو پیدا کردیم..

جاتون خالی تو خ ولیعصر انداخته بودیم تو خط ویژه و همش هم تعجب میکردیم چرا اینقدررر خلوته!

با کمال پرویی هم از پلیسه سر خط ویژه ادرس هتل رو گرفتیم که پلیسه کف کرد

گفت : شماها کجا اومدین ؟ خوشحال انداختین تو خط ویژه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بیچاره چشماش گرد شده بود..

ما هم ترکیدیم از خنده و سریع چهار راه رو رد کردیم..

و با کلی گشتن  ، خودمون پیدا کردیم هتل رو...

نشستیم تو لابی هتل ( یه هتل قدیمی ولی مرتب بود) و پیشخدمت هتل رفت و صداشون کرد...

بعد از ۱۰ مین mercy  و اقای waren ( اسم شوهرش بود) اومدن...

کلی مرسی رو بغل کردیم و بوس بوسی کردیم..دلمون خیلی تنگ شده بود براش...

مستر وارن هم اومد دیدیمش..

تازه فهمیدیم اقا انگلیسی هستن و مرسی از وقتی ازدواج کرده رفته لندن

و این دفعه از لندن اومده بود ایران..

خلاصه به پیشنهاد ما رفتیم بیرون که بریم یه کافی شاپی چیزی..

میخواستیم ببریمشون کافه ویونا ولی دیدیم الان تا پاسداران رفتن داستانهه..تو این ترافیکه شب

 تعطیلی...از طرفی هم شوشو با خانوادش رفته بودن پارک ساعی و منم قرار بود شب بهشون بپیوندم..

خلاصه رفتیم رستوران غروب ( خ ولیعصر برج سایه)

میخواستیم تو برج سایه ببریمشون کافی شاپ ولی گفتن ما میخواییم غذا بخوریم..

خلاصه رفتیم و اونا جُجه ( لفظ مرسی بود که به جوجه میگفت ) سفارش دادن ..

من بستنی مخصوصصصصصصصصصص فافا هم چیکن سفارش داد..

غذا رو اوردن و خوردیم و همین جوری هم صحبت کردیم..از هر دری سخنی...

کلی از خودشون برامون گفتن و اینکه فهمیدیم شوهرش مستر وارن مادر اسکاتلندی داره و پدر هندی

تبار و خودش تو لندن به دنیا اومده..

و گفت قبلا هم به ایران اومده و کلی دوست تو ایران پیدا کرده و فرداش قرار بود برن کرج پیش یکی از

دوستاش و پس فرداش هم میخواستن برن رشت پیش یه دوست دیگه اش..

دیگه گفت که اقتصاد خونده و تو یه شرکت کار میکنه..

مرسی هم بعد از ازدواجش خونه دار شده بود..

همش از من میپرسید که تو بعد از یونی واسه شوشو غذا درست میکنی؟

منم گفتم : yessssssssssssssssss

کلی هم در مورد دین هامون صحبت کردیم.

اون ها هردوشون مسیحی هستن و از فرقه کاتولیک ها...

مرسی( mercy)  ازم پرسید انجیل رو خوندی ؟ ( پارسال که اومده بود ایران یه انجیل فارسی برام

گرفته بود و بهم هدیه داده بود )

منم گفتم : اره جالب بود..

ازم پرسید : سوالی نداری در موردش ؟

منم یکم در مورد اینکه مسیحی ها عقیده دارن که حضرت مسیح با خون خودش کفاره گناهان همه

 مسیحی ها رو داده بحث کردم باهاش...

ولی نتیجه ایی نداشت.. و بدش نمییومد ما رو مسیحی کنه انگاری

این که میگم بحث کردیم فک نیکنین من و فافا انگلیسیمون خیلی خوبه!!!

نهههههههههه

دست و پا شکسته حرف میزدیم ولی خب هرجا گیر میوفتادیم دیکشنری میزدیم و خوب منظورمون رو

میرسوندیم و چون اقای وارن انگلیسی بود منظورمون رو با لغات میفهمید و به مرسی منظور ما رو

میگفت...

شامشون رو که خوردن کلی بحث شد سر حساب کردن غذا..میخواستن میز رو تصفیه کنن.. ولی من و

فافا قرار گذاشتیم که خودمون تصفیه کنیم و اخر سر با جدال فراوان موفق شدیم..

کلی تشکر کردن و نمیزاشتن و میگفتن حداقل دونگی بدیم ولی ما نزاشتیم و بهشون فهموندیم که

شماها مهمون ما هستین و ایرانی ها رسم دارن مهمون هاشون رو تحویل بگیرن!!

خلاصه که جیبامون حسابی خالیییییییییی شد و ابروی شماها رو خریدیم ایرانی های عزیز :دی

بعد از شام هم بردیمشون پاساژ صفویه رو ببینن..

که مرسی( mercy) همش نگران من بود و میگفت : تو دیرت نشه ؟؟؟

منم میگفتم : نه هنوز وقت دارم! حالا ساعت چند بود ؟ ۸ و نیم !

دو باره دو مین بعد گفت : شوهرت بهت اجازه داده بدون اون بیای و مشکلی نداره ؟

( فک کنم این سوالش نشاءت گرفته از تبلیغاتیه که در مورد ایران و مسلمونا میشه که میگن تحت

سلطه مرد ها هستن و خفقانه و از این چرت و پرت ها...)

 منم میخواستم بگم  : مشکلی نیست و شوهرم مرد خوش فکریه..

ولی نمیدونستم که چطوری به انگلیسی حالیش کنم ؟؟؟؟؟؟؟

که همین موقع فافا به دادم رسید و گفت : her husband is a light idea

( نمیدونم انگلیسیش رو درست نوشتم یا نه ولی معنیش این میشد : شوهرش مرد روشن فکریه )

که با این حرف مرسی لبخند اومد رو لبش و من و فافا  غش کردیم از خنده

از خنده ما  مرسی هم خندش گرفت و تا اخری که از هم جدا شیم تا میخواست بپرسه دیرم شده

 یا نه یاد حرف فافا میفتاد و  میگفت :  یادم اومد گفتی که  رضا مرد روشن فکریه !!! و بعدشم میخندید.

تو پاساژ صفویه یه مغازه بود که همش صنایع دستی بود..بردیمشون تو اون مغازه که کلی حال کردن و

خوششون اومد ولی چیزی نخریدن ..اون عکسی که گذاشتم رو هم همون جا گرفتیم ازشون یکیش رو

هم تو رستوران غروب گرفتم.

بعد از پاساژ هم فافا منو رسوند پارک ساعی و خودش مرسی و اقای وارن شوهرش رو برد رسوند

هتلشون..

شوهرش هم مرد خوب مهربون و با اطلاعاتی بود... و برخوردش فوق العاده صمیمانه و خودمونی بود

و فکر میکردی که سالهاست میشناسیش...

کلا زن و شوهر خیلی بهم میومدن  و شب خوبی بود بعد از ۱ سال دوری..

همون شب دعوتشون کردم که بعد از برگشت از رشت بیان خونمون برای شام..

ولی هنوز تا امروز که ۵ شنبس خبری ازشون نیست و چون مبایل ندارن من خبری ازشون ندارم.

تا ۱ شنبه هم بیشتر ایران نیستن واینه که نمیدونم که میان خونمون یا نه!

 

 آها راستی یه هدیه هم برام اورد از این جا خودکاری ها...( یکی برای من یکی برای فافا )

گفت این دفعه چون لندن بودن سوغاتیم هم مال لندنه..حالا عکس رو پایین تو پ ن میزارم

مجسمه های ۳ اثر معروف لندن ( بیگ بن و چرخ و فلک و یه پل معروف تو لندن که من اسمش رو نمیدونم

 توش چسبیه ) + یه قایق که وقتی جا خودکاری رو تکون میدی حرکت میکنه تو اون مایع سبزه.

وایییییییییییییییی چقدر نوشتممم!!

فک نکنم کسی این پستم رو کامل بخونه ولی خب اشکال نداره مهم اینه که نوشتم و ثبت میشه برای

خودم ..

خلاصه شب هم با شوشو و خانوادش پارک ساعی بودیم..شام هم از بهروز الویه گرفته بودن

که خوردیم و خیلی خوشمزه بود جاتون خالی.. ولی هوا خیلی سرد بود..

بعد پارک هم رفتیم سمت دربند ( خیلی وقت بود نرفته بودیم) ولی نشد که بریم بشینیم چون

اینقدرررررررررررر شلوغ بود ۱ دونه جا پارک هم نبود و مجبور شدیم برگشتیم و رفتیم خونه هامون.

 

وای هنوز کلی حرف دارم

بگم ؟

میگم شماها نخونین که خسته شین خوب ؟

 

۱ شنبه هم رفتم دکتر پوست ! اخه چند ماهه  جوش میزنم.. و برای منی که اصلا جوش چرکی

نمیزدم اصاب خورد کنه . فک کنم که هورمون هام هم مشکل پیدا کرده چون داستان های خانومانه

هم دو دفعس که ۱۰ روز عقب میفته!

 

شوشو برای موهاش یه دکتر پوست میره خیلی خوبه...منم باهاش رفتم..

اخه ۳ ماه ۳ ماه وقت میده و مجبور شدم با شوشو برم..

صورتم و دید و کلی کرم و محلول و ضدافتاب و اینا داده !! که کلیی داستان داره که هر روز باید اجراش

کنم..امیدوارم نتیجه بگیرم.!

 

یه چیز دیگه هم بگم و برم !

هفته دیگه پنج شنبه جشن فارغ التحصیلی داریم تو دانشگاهمون!!

من یه ترم دیگه مونده تا فارغ التحصیل بشم ولی چون میخواتم با دوستام و ورودیهای خودم جشن بگیرم

این ترم تو جشن شرکت میکنم!

نفری ۳۰ هزار تومن ازمون گرفتن ببینیم چه گلی به سرمون میزنن!!

۴ سال گذشت !! عین برق و باد ! و من یه ترم دیگه میشم یه خانوم لیسانسه بی کار!

امیدوارم بشم با کاررررررررررررررررررررر!!

 

پ ن : این پست رو همین جوری فقط تایپ کردم و اصلا محض رضای خدا یه بار هم باز خونی نکردم پس

 اگه غلط املایی داشت شما ببخشید !!

 

 پ ن ۱: عکس ها :

mercy و مستر waren در رستوران غروب

مرسی و مستر وارن در مغازه صنایع دستی در پاساژ صفویه

غذای نصفه نیمشون یا به قوله مرسی جُجِه

سوغاتیم ( جا خودکاریه که من توش خط لب گذاشتم) 

عکس ها رو به پسر خاله های شوشو نشون دادم همه میگفتم مرسی قیافش شبیه ایرانی هاست

ولی شوهرش قیافش کاملا انگلیسی هست ! من فک میکنم چون مرسی شال سرشه و چشم ابرو

مشکیه قیافش به نظر ایرانی میاد...شالش رو هم گفت پارسال از اصفهان خریده.

شما چی میگین ؟

پ ن ۲ : یه چیز با مزه اینکه مرسی و وارن و فافا دلستر باواریا سفارش دادن..

و چون رستوران غروب دلستر هاش رو توی لیوان های جام مانند میریزه.. ( تو عکس غذا معلومه فک

کنم) آقای  وارن گیر داده بود جام ها مون  رو بزنیم بهم و بگیم به سلامتی

( یه رسمی هست که موقع خوردن م ش  ر و ب انجام میدن ، میدونین حتما !؟ )  و این واژه سلامتی

 رو به طرز خنده داری  به فارسی ادا میکرد  ..

و من و فافا خودمون و کشتیم تا بهش فهموندیم که تو ایران این کار در یه جمع عمومی  درست نیست

 که بالاخره از خیرش گذشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 پ ن۳ : ماه فروردین و اردیبهشت ماه کادو هست !! بیشتر برای شوشو..!

 شوشو باید ۳ تا کادو بده بیچاره ( بیچاره میگم چون فکر اینکه ادم چی بخره از خوده خرییدن کادو سخت

تره )

اول : عیدی من

۲ : تولد من ۲۵ فروردین

۳ : ۵ اردیبهشت سالگرد ازدواجمون

چند روز بعدش هم انگاری روزه زن هست

و من هم ۲ تا :

اول : عیدی شوشو جونم

دوم : هدیه سالگرد ازدواجمون

شماها نظری ندارین در رابطه با هدیه های شوشو ؟ میشه کمکم کنین ؟

 پ ن ۴ : فنجون هام ( عکس پست قبلیم) رو از خ دولت چهار راه قنات فروشگاه جمشید خریدم.

مارکش franz فرانز هست...که چینی های تزئینی میزنه فقط.

من یه دست فنجون و نعلبکیش رو پارسال ۶۰ هزار تومن خریدم.

یکی از نمایندگی های اصلی این چینی هم باز تو خ دولت هست اسم فروشگاهشم " ثمین" هست.

 ادرس : از سمت پاسداران به شریعتی دست چپ نرسیده به چهار راه دیباجی هست مغازه اش.

راستی قابلی نداره چشماتون قشنگ میبینه.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 2:11 بعد از ظهر  
 92
سلامممممی به همراه خستگی این روزها و خونه تکونی!!

الان اگه تشریف بیارین خونه ما انگار یک عدد بمب منفجر شده !

هیچ چیز جای خودش نیست..

و من و شوشو سخت مشغول خونه تکونی هستییییییییییم

این چند روز کمد هامون رو ریختیم بیرون و تمیز کردیم اساسی...

دیگهههههههههه پنجره ها رو شستیم ( یعنی شوشو شست و رایت زد و ...)

منم کمکش کردممممممم

بعددد الانم شوشو داره بالکن کوچیکمون رو میشوره که واقعا از خاک و کثیفی حد ندارهههههههههه

اخه ۴ ماهه پنجره اتاق خواب که به بالکن راه داره بسته بوده و بند لباس هام هم تو اون یکی اتاق بوده

بنابراین هرچی بارون و برف و خاک اومده انباشته شده و شسته نشده!

ولی الان بالکن عینه دسته گل شده شوشو برقش انداخته!

بعددد منم مشغول تمیز کردن بوفه ها هستم .

یادش بخیر پارسال این روزها هنوز هیچی چینده نشده بود و خونمون فقط کلییی کارتون توش بود..

که هیچ کدوم باز نشده بود...

وای که چه اوضاعی بود!

فروردین که روز جهاز چیندن بود هم فامیل های نزدیک خودم اومده بودن هم فامیل های نزدیک شوشو.

مثل خاله های شوشو و از طرف ما هم زن دایی ها و عمه هام..

چه بساطی بود چقدررر همه زحمت کشیدن و کمکم کردن تا همه چی رو چیندیم.

چقدررر سر چیندن  این فنجونه  که من عاشقشم بحث کردیم و خندیدیم.

من چون خیلی دوسش دارم این رو میخواستم تو بوفه باشه ولی اونا گیر داده بودن که نهههه بوفه جای

 کریستال هاست و باید این و توی ویترین خوده خونه بچینی...

اخر هم من عقب نشینی کردم و اونا توی ویترین چیندنش...

یادش بخیر...چقدر زود گذشت...باورم نمیشه که داره ۱ سال از زندگی مشترکمون میگذره..

چه روزای عجیب شاد غمگین معمولی و ...رو تو این خونه با عشقم گذروندیم..

اصلا دوست ندارم اینقدررر زود بگذره....ولی دست من نیست که هست ؟؟

خلاصهههه که جاتون خالی هم من هم شوشو خیلی خسته هستیم..

و ارزو میکنم زودتر این بساط تموم شه و خونه برگرده به شکل اول خودش.

رضا میگه تو چرا اینجوری هستی عینه مامانم میخوای تو ۲ روز همه کارا انجام بشه !

و این شده مشکل و بحث ما تو این چند روووووووووووووز

منم میگم تو مردی نمیدونی  واسه زن خونه سخته که خونش ریخت و پاش باشه هر روز..

من دلم میخواد هرچی زودتر همه این کارا تموم شه...! بهم ریختگی خونه رو اعصابمه!

شوشو هم میگه خونه تکونیه دیگه مگه چیه ؟؟؟ عوضش تو یک روز خسته نمیشیم

و سر فرصت و خورد خورد انجامش میدیم!

نمیدونم چی بگم! شوشو با اینکه خودش تمیزه و مرتبه این حرف رو میزنه...دیگه من چی بگم ؟

نمیدونم شایدم حق با مرد هاست !!!؟

 

از بحث خونه تکونی که بگذریییییییییییم میرسیم به هفته پیش...

که رفتم واسه روز اول یونی بعد ۱ ماه ! همه کلاسام برگزار شد خوب شد که رفتم.

بعدشم فافا اومد دنبالم تجریش و با هم رفتیم رستوران غرئب تو ولیعصر .

خیلی رستوران خوبیه ...فافا اولین بار منو وبرد این بار دوم بود میرفتم.

و باز چیکن برگرش رو خوردیم ..اخه طعمش فوق العادس.

ولی ما ساندویچی نخوردیم و ازش خواستیم پُرسی برامون بیاره.

اگه گذرتون افتاد برین حتما و این غذاش رو بخورین.

بعدددددددش هم رفتیم پاساژ صفویه گشتیم ولی خریدی نکردیم  جلل الخالق از ما بعید بود !

همین طوری خوشحال بودیم که چیزی نخریدیم که یه دفعه من یه عینک دودی خوشگل دیدم و خریدم.

اخه عینک قبلیم قابش شکسته و وقت نکردم بدم جوشش بدن.و چون خیلی دوسش دارم هنوز همون

طور نگهش داشتم تا بدم درستش کنن.

 

بعدددددددد هم طبق معمول بستنیییییییییی زدیم جاتون خالی...

اصلا هم وجدان درد نگرفتم اصلا هم با اعصاب خوردی از اینکه تو رژیمم کوفتم نشد بستنیم

اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعددد هم با فافا رفتیم مغازه فرزین پایین سینما فرهنگگگگگ و کمی شکلات و چایی و اینا خریدیم.

بعد هم ( چقدررررر بعد بعد میکنم مننننننن ) فافا جووونم منو گذاشت ارایشگاههههه و رفت

منم برفتم ارایشگاه و ابروها و موها رو تحویل گرفتم.

بهش گفتم سر موهام و بزن ولیییییییییی موهام رو اورد سر شونم. و کلییی کوتاه کرد...

با اینکه نمیخواستم اینقدرر کوتاه شه ولی راضیم...مدل لِیر برام زد خوشگل شده.

شوشو هم خوشش اومد.

یه تنوعه واسه عید ...حالا دیگه ترمیم مش ام بره واسه بعد عید که عروسی و نامزدی داریم.

+ اینکه میخوام سال دیگه تولد بگیرم...۲۵ فروردینم...برای همین ترمیم نمیکنم قبل عید.

همین دیگه خیلی حرف زدم انگاریییییییییییی

تقصیر شماهاس میگین یا تند تند بنویس و ایناااااااااااااااا............................

دهههههههههههههههههههه

  پ ن ۱ : میگم دوست مکزیکی هام رو یادتونه ؟ که قبلا ها براتون نحوه اشناییمون تو شهر مشهد رو

 توضیح دادم؟ حالا یکی از اونا که اسمش :  "مرسی" mercy هست اومده ایران .تازه تو این ۱ سال

ازدواج کرده با یه پسر مکزیکی!!!

من چون این خونه که اومدم اینتر نتم درست درمون نبود دیگه از طریق ایمیل ۱ سالی میشه باهاش در

 ارتباط نیستم ولی فافا مرتب بهش ایمیل میزد و اونم همین طور...همین الاااان  فافا زنگ زد بهم :

که یه خبر خوب دارممممممممممممم

من : چی شده کی شوهر کرده ؟

فافا : هیچ کی بابا یه خبریه که مربوط میشه به من و تو

من :

من : نکنه مرسی اومده ایراننننننننننننننننن ؟؟

فافا :اره

من : جیغغغغغغغغغغغغغغغ یوهوووووووووووو کجاست فافا ؟

فافا : تو هتل ج  هست تو خ ولی عصرررررررررررررررررر

من : ای ولللللللللل

فافا : مرسی گفته میخوام ببینمتون ترو و من رو

این شد که قراره ساعت ۶ بریم دم هتلشون...دلم خیلی براش تنگ شده و کنجکاوم خودش و شوشوش

رو ببینم....هنوز نمیدونم کجا میریم ...ولی دلم میخواد ببریمشون یه کافی شاپ توپپپپپپپ

اخه فقط امروز تهران هستند و از فردا بقیه شهر ها رو میخوان برن ببینن!!

حتما با عکس ازشون بر میگردم.

 پ ن :  توی پ ن قبلی روی کلمه نحوه اشناییمون که آبیه کلیک کنین، اون پستی هست که قبلا در

 موردشون نوشتم و عکسایی ۲ سال پیششون که بهم دادن هست.عکسای جدیده مرسی رو هم

پست بعدی میارم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 4:25 بعد از ظهر  
 91
سلام

سلامی با بوی عیددددددددد

خوبین ؟

ما خوبیم ....این روزا هم داره برامون میگذره...

همش تو ذهنم و فکرم عیده...!

اولین عیده زندگی مشترکمون...! سال عزیز ۸۸

که امیدوارم سالی باشه که عمو نوروز برای من و رضا کلییی  مهربونی و خوشبختی و شادی و

سلامتی و سفر و در کنار هم بودن و کلیی چیزای خوب دیگه بیاره !

البته ما سفره هفت سین نمیچینیم ( با اینکه خیلی دلم میخواد بچینم)

 چون که تحویل سال و روزهای عید رو در شماللل بسر میبریم.احتمال ۹۹ درصد !

 ولی بعد از سفر دید و بازدید ها رو میریم

اولین خونه تکونیمون دیروز و پریروز بود.

از اشپزخونه شروع کردیم..شوشو کابینت ها رو خالی میکرد و منم وسایل توش رو تمیز میکردم..بعدد

شوشو توی کابینت ها رو تمیز میکرد و وسایلش رو میچیند.

بعدم پشت یخچال و گاز و دیوارای اشپزخونه رو با هم تمیز کردیم.

زیر کابیناتا و زیر فرش اشپز خونه رو هم تمیز کردیم.

فعلا قسمت اشپزخونهو دستشویی رو خونه تکونی و تمیز کاری کردیم.

هفته دیگه هم که تعطیلیه قراره کمد هامون + اتاق خوابمون + پنجره ها + پذیرایی و حال تمیز بشن !

از همه مهمتر و سخت تر لوستر های پذییرایی  هست...که از حالا عذا گرفتیم برای تمیز کردنش.

اخه از این کریستال های گوی مانند هست که خیلی بهم چسبیده...و واقعا نمیدونیم چطور باید خاکش

 رو بگیریم.کسی راهکاری نداره ؟

همه بهمون پیشنهاد میدن پس بدید و جدید بگیرید از بس سخته تمیز کردنش

بعددددد این ماه کلییی هم خرج داریم.

باید آجیل،  شیرینی و شکلات ( اصلا هم شونصد مدل شکلات رو   بار  پذیرایی مون نیست)

 بگیریم. باید واسه بچه های برادر خواهر شوشو و برادر خودم عیدی

بگیریم. شوشو میگه پول بدیم ولی من دوست دارم یه وسیله ایی بخرم یا از این لپ لپ بزرگاااااااااا

که  انداره هندونس  

که شوشو هم موافقت کرده!

بعدددد دیگه از خرجای این ماه اینه که میخوام برم پارچه بگیرم و یه کت شلوار مجلسی بدم برام بدوزن.

یه خیاطه جدید فافا بهم معرفی کرده میخوام اول یه لباس ساده بدم مثه کت شلوار اگه کارش رو

پسندیدم بعد چند تا پارچه ( یکیش رو مامانم داده یکیشم مال خریدای عروسیمه ) بدم برام بدوزه.

که اگه کارش خوب نبود پارچه هام خراب نشه

البته از یه طرف همش به خودم میگم کلی باید بدویی تا یه کت شلوار دوخته شه خب برو اماده بخرررر

ولی از یه طرفم اگه کارش خوب باشه پارچه هایی که دارم سر سامون پیدا میکنن.

 

دیگه دیگه اینکههههههههههههههه ثبت نام یونیم تموم شد بالاخره.

چهارشنبه ها فقط ازادم و تو خونه! بقیه روزها دانشگاهم.

سه شنبه صبح ساعت ۷ هم تربیت بدنیم رو باید برم...

شما فک کنین خونه ما و دانشگام و کلاس تربیت بدنیم دقیقا ۳ جهت مخالف تهران قرار دارند.

شمال و شرق و غرب !!!

شهر فرنگه والا

 

دیگه دیگه اینکه به طو.ر شدید دوباره رفتم تو کار رژیم...برنج فقط ۴ الی ۵ قاشق شکلات ممنوع شده.

و شدید سیب میخورم و ساقه طلایی

ورزش هم به قوت خودش باقی میباشد. امیدوارم که روش بمونم و یادم نره قول هایی که به خودم دادم.

تا اضافه وزنی که بعد عروسی پیدا کردم  از بین بره.

 

راسی مامان بابام و امیر جمعه گذشته رفتن مشهد و یکشنبه شب ساعت ۱۰ برگشتن.

البته باید ۷ شب میومدن ولی هواپیماشون هم رفت هم برگشت تاخیر ۲ ساعتی داشت و کمی

دیر رسیدن. رفتنی ما بردیمشون فرودگاه و برگشتنی خودشون اومدن.

دوشنبه هم رفتیم خونشون و کلیی سوغاتی خوردیم.( زعفرون و گردنبند برای من  و محصولات کیک

رضوی و لباس و دمپایی روفرشی هم برای شوشو )

هرچی به مامانم گفتم مسافرت دو روزه سوغاتی نداره و چیزی نیار گوش نکرد .

دستش درد نکنه که عینه مامی شوشو حرف گوش نکنه

به ما هم گفتن که باهاشون بریم ولی شوشو جونم مرخصی نداشت و نرفتیم.

 

بعددددد دیگه خبر خاصی نیست فردا هم که جمعه اس و طبق معمول خونه مامی شوشو هستیم

از شنبه هم کلاسام شروع میشن و بکوب باید برم سر کلاسسسسسسسس

دیگه تموم شد تو خونه موندن و خوردن و خوابیدن و گشتن و کار و ......................................

به کلاس استاد های عزیز میرویم و دهنمان صاف میشود

 

پ ن : سمی عزیزم  من مارک کریستال هام رو نمیدونم اخه همه رو مامانم خریده .فقط میدونم مال

کشور چک هست و روش نوشته bohemia . بهش میگن کریستال بوهمیا که تراش های رو ظرف هاش

 کار  دست هست و کار ماشین نیست.

عزیزم من عکس تکی از روتختی که اون خانوم تو مشهد برام دوخته ندارم  الان هم جمعش کردم چون

سفیده و زود کثیف میشه. 

فقط   این عکس رو داشتم ( حذف شد )  که شب عروسیمون  از شوشو گرفتم ببخشید نصفه است...

این عکس  و این عکس  هم نمای نزدیک تری از یکی از بالش هاش و گل پایین رو تختیمه.

البت تو این عکسا خیلی معلوم نیست به خاطر نور...

اگه عید بازش کردم یه عکس واضح میگیرم و میزارم  برات.

پ ن ۲: مریم عزیزم منظورت از مارک فرش رو نفهمیدم. فرش پذیراییم تو چه عکسی رو میگی ؟

اگه تو عکس پست قبلیم میگی اون تبریز هست و اسم نقشه اش "علیا " هست.

پ ن ۳ : زهره عزیزم امیدوارم تو هم با عشقت بهترین زندگی رو در اینده داشته باشی..چرا که نه ؟

 مرسی از ارزوی قشنگت. 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 4:48 بعد از ظهر