تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
 90
سلامممم

سلامی با حالت خستگی زیاد و سر ما خوردگی و دست درد !

چرا ؟

میگم خدمتتون!

 

دیروز صبح باید میرفتم دانشگاه واسه ثبت نام..خوشحال رفتم یونی که دیدم ای وایییییییییییی

رام نمیدن تو! اخه ازمون بود تو دانشگامون!

من و میگی ؟! اینقدرر حرصم گرفته بود! اخه شبش مهمون داشتم  میخواستم بیام دانشگاه کارم و

انجام بدم و زودی برگردم! که زهی خیال یاطل نشد و دست از پا درازتر برگشتم خونه.

مهمون کی بود ؟ ....؟

گفتم خالم اینا اومدن یادتونه ؟

بعدددددددددددددد چون ما ۱۰ روز ۱۰ روز همیشه رفته بودیم خونه دخی خالم پلاس شده بودیم!

به همین خاطر دعوتشون کردیم خونمون.

بعد چون یکی از دایی هامم اونجا خونه مادر بزرگم بود اونم گفتیم!

بعد دیدیم ای وای زشته که بقیه دایی ها رو نگیم!

اونارم گفتیم + مامان بابای خودم!

این شد که یه دفعه واسه  دیشب   ۲۰ تا مهمون داشتیم!

از دانشگاه که اومدم رفتم خرید!

پیش خودم گفتم میوه که داریم یکم دیگه هم میگیرم بسه...یه کم خورده ریزم میخوام چیزی نمیشه

خودم میخرم میبرم...

هی ریز ریز خریدم خریدم خریدم... تا شد این عکسی که میبینید !!! == >1

تا رسیدم خونه در حال موت بودم دیگه از بس دستم سنگین بود !

فک نمیکردم چهار تا خورده ریز بشه این قد باررر !!

شوشو گفت هرچی میخوای بزار من از سر کار میام میگیرم میارم!

ولی مگه من حرف گوش میدم..فک میکردم کمه ...

این شد که  چون به بار سنگین  عادت ندارم اصلا... الان دستم از کتف شدید درد میکنه !

بعددددددددددددد خلاصه میخواستم زرشک پلو درست کنم با یه خورشت ولی شب اولی که اومدن

مامان بزرگم درست کرده بود...

پس دو تا خورشت  قیمه بادمجون +کدو  و قرمه سبزی درست کردم + سالاد الویه

 و سالاد کاهو (    1و2   )    +  ژله   +  ماست بادمجون ( همون برانی بادمجون)

( البته ژله  طبقه روییش نگرفته بود گذاشتم تو فریزر که بعد شام بیارم ولی یادم رفتم و دست نخورده

موند  قراره با شوشو عصری ترتیبش رو بدیم  )

تا ۷ شب که مهمونا اومدن راه رفتم بعدم که باید ۲۰ نفر رو پذیرایی چایی و میوه و شیرینی و..

میکردیم.

تا حالا ۲۰ نفر مهمون نداشتم اولین بار بود.

ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و همه چی عالی بود .

شام و پذیرایی خوب بود و صد البته به کمک شوشو جونم که هر کاری ازش خواستم بی چون و چرا برام

 انجام داد  + مامان عزیزم که بعداظهر اومد کمکم

 

همه چی داشت تا اخر شب خوب پیش میرفت که دیدم صدای دو تا وروجک ها   ( مبینا و پارسا بچه

های دو تا از دایی هام که به ترتیب   ۵/ ۱  و   ۳ ساله هستن )   نمیاد!

اومدم تو هال که دیدم شوشو صدام زد و گفت بیا بچه ها ترتیب این گُل هات رو دادن !!

اومدم دیدم بلههههههههههههههههه خیلی ارووم و بی سر صدا نشستن و دارن به عملیات خراب کنی

گل گلدون خوشکله ی من بیچاره می پردازند!

من و که دیدن هول شدن و تند تر گل هاش رو میکندن و ریز ریز میکردن!

پارسا یه نگاهی بهم کرد و همون طوری که گل ریز ریز میکرد

 با یه دستش به مبینا اشاره کرد و گفت : خاله این کرد

منم گفتم : معلومهههههههههههههههههههههههههه اصلا تو نبودی

 

عکس گلدونم و گلش رو قبل ها براتون  گذاشته بودم. ولی اگه یادتون نیست

این قبلش                   و                 اینم بعد عملیات               !!!!!!!!!!           

ناراحت شدم ولی زود فراموش کردم اخه بچه هستن و نمیشه انتظار یه ادم بزرگ رو ازشون داشت!

من وقتی دایی ها رو با بچه کوچیک دعوت کردم پیه همه چی رو به تنم مالیدم!

حتی تو ذهنم تصور کردم که ممکنه هر آن یکی از کریستال ها رو بندازن بشکونن!! ولی خدا رو شکر

 تلفات فقط همین گله بود و بس ! + کلیه میز هام که شدید جای انگشتای فینگیلیشون مونده بود!

اینقدرررر کثیف شده بود که گفتم باید جوهر نمک بریزم تا بره  

ولی خدا رو شکر با رایت و دستمال پاک شد

 با دیدن این صحنه من اقرار کردم که عمرا تا اطلاع ثانوی بچه نمیخواممممممممممم

 

 

 دخی خالم  اولین بار بود میومد خونمون عروسیمون باردار بود و نتونست بیاد تهران.

  کادوی عروسی رو داده بود .و من اصلا انتظار نداشتم بازم کادو بیاره.

ولی  بازم  یه  ظرف كريستال  خوشگل برام اورد که اتفاقی زد و طرحش دقیقا مطابق طرح کریستال

های  خودم شد و سِت شد  

 دیگه دیگههههههههه اینکه کلیی از باربد ( بچه دخی خالم) عکس گرفتم..

خیلی خوش اخلاقه و همیش در حال خندیدنه...بهش میگی:  پق  ،  میزنه زیر خنده...

باباش بهش میگفت دهنت خیلی گشاده   ، اینقدر نخند پسرم

دو تا دندون موشی هم در اورده که معلوم میشه.

گذاشتمش رو تختم و  در حالت خنده ازش عکس گرفتم .

باربد از این خرسه که بغلشه کلی خوشش اومده بود

که البت مال خودمه  ...۵ سالم بود بابام برام آورد ، خیلی دوسش دارم.

و کلی از شبهای بچه گیم بغلم بوده و باهاش خوابیدم. تو شکمش چند تا تیله داره که وقتی تکونش

میدی صدا میده

 

ساعت حدود ۱   شب بود که بعد کلی حرف و صحبت راجع به مهمونیمون با شوشو خوابمون برد

و تا ۱ ساعت پیش خواب بودم  

بعدم بیدار شدم و یه جاروی اساسی کردم خونرو و یه گردگیری دوباره و کلیی ظرف رو که بیرون اومده بود

 جا به جا کردم و تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن هر گونه مهمون معذوریمممممممممم

 

پ ن ۱: عکس ها داخل خوده متن جا گذاری شده اینجا دنبالشون نگردین

پ ن ۲: حالا اینقدر عکس سالاد میزارم تا حالتون متحول بشه  آخریش بود

پ ن ۳ : پسته ۹۰ بود !! ۱۰ تا مونده تا بشه ۱۰۰ تا خاطره  باورم نمیشه این همه نوشتم.

پ ن ۴: هانیه عزیزم در مورد نصفه بودن خودم تو عکس باید بگم متاسفانه عکس

تکی از ادم برفی نداشتیم مجبور شدم  این عکس کات کنم  و بزارم.

ممنون بابت کامنتات ...منم دوست دارم دوست ندیده...و ممنون بابت همه لطفی که در حق ما داری.

ولنتاین توهم مبارک دوست جون

 

پ ن ۵: نگو از غم هات بنویس تا زندگیتون چشم نخوره

بگو : از غم هام بنویسم تو خوشحال میشی !

اینکه اسمت رو عوض کنی باعث نمیشه تا تشخیص ندم تو همون ادم عقده ایی و بیچاره ایی هستی

که همیشه چرت و پرت مینویسی و منتظری من یه مشکل بزرگ تو زندگیم داشته باشم تا خوشحال

شی ! به کوری چشمت من خیلیم شادم و خوشبخت !    و اگرم غمی دارم به تو و امثال تو ربطی

نداره!

 پ ن ۶ : این لینک حرفای مهمی در مورد عادی شدن چند زنی در سینمای ایران زده و همچنین

 فیلم یوسف و زلیخا . جالب بود.

پ ن ۷: این سایت هم خیلی لینکای جالب داره .

پ ن ۸:  وایییییییییییی این دکلمه گلشیفته فراهانی خیلی اروم و قشنگه...حتما دانلودش کنید.

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 2:11 بعد از ظهر  
 89
 

سلام سلامی دوبارهههههههههههههه در د ه ه ف ج رررررررررر ( یا به قوله یه خانومه د هه ز ج ر  )

میبینم که تی وی عزیزمون کلی ترکونده و کلی برنامه های شاد و مفرح از جمله مرد هزار چهره برامون

میزاره... دیدن وقتی  اینا رو نشون میده مردم ذوق مرگ میشن  ،  شب بعد بازم تکرارش رو گذاشت !

واقعا این روز ها روز های لذت بردنه !! به به به به  

برید   حالشو ببریدددددددددددددد !!

عزضم به حضورتون که نشد که بشه و ما اونشب با فافا بریم بیرون!

برنامه اینجوری شد که فافا اومد خونم و شوشو هم اومد خونه...با دوستاش قرار گذاشت و با ماشین رفت.

من و فافا هم خوشحالللللللللل داشتیم حاضر میشدیم که بریم بولینگ کمی بازی کنیم و بعدم یه شام و بعدم ولگردی !

کلی خوشحالللللللللللللللللللللللللل در حال حاضر شدن بودیم که دیدیم شوشو زنگ زد !

من : بله

شوشو : خندههههههه مکث ...من دارم میام خونه!

من : هاه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعلههههه از شانس گل و بلبل ما کل زمستون برف نیووووووووووووومد دقیقا اونشب برف گرفت!

هیچی دیگه شوشو برگشت خونه و گفت اینقدررررررررر ترافیک همه ماشین ها وایسادن از ترس تصادف

ما رو میگی اینقدرر کنف شدیم!

فافا میگفت همیشه چیزی که براش اینقدرر برنامه ریزی کنی همین میشه!

به فافا گفتم بیا بریم با شوشو برف بازی ! اول گفت باشه ولی بعد فکر کردیم دیدیم اگه الان نره ممکنه

وضع خیابون ها بدتر شه و دیگه نتونه رانندگی کنه!

من و شوشو نشستیم تو ماشین فافا تا یه جایی باهاش رفتیم ( اخه خیلی تو برف رانندگی نکرده) بعد که خیالمون راحت شد پیاده اومدیم خونه و فافا هم رفت خونشون

بعدددددددددد دیدیم این برفه حیفه ! من و شوشو دو تاییی خوشحاللل پا شدیم رفتیم باغ شوشو اینا

برف بازی !

چون باغ شوشو اینا  نزدیکه خونه فعلی من و شوشو هست  و ترافیکی نداشت!

رفتیم و یه ادم برفییییییییییییی خوشگللل خوشحال درست کردیم ( عکس رو میزارم )

این اولین آدم برفی بود که من و شوشو باهم درست  می کردیم

باغ اینقدررر باحال شده بود کل درختاش پر برف شده بود...

زمینشم همین جوررررررررررر

بعدددددددد ادم برفی هم اومدیم خونه دیدیم ای بابا شام نداریم!

شدید هم هوس ماکارونی کرده بودیم!

رفتیم تو کار ماکارونی و فکر کنم ۳۰/۱۰  شب شام حاضر شد جاتون خالییییییییییی

بعددددددددددددددددددد فرداش یعنی ۵ شنبه هم صبح ساعت ۱۱ با شوشو و پسر خاله شوشو و

دوست دخترش رفتیم ابعلیییییییی

وای هرچی میرفتیم برف کمتر میشد اصلا تو جاده برف نبود!

یعنی جوری که تو کوچه ما برف بیشتر از جاده بود ! و بعضی جاها خشک بود

 دیگه داشتیم نا امید میشدیم از برف بازی و سر خوردن که به پیچ ابعلی و پیست که رسیدیم

دیدیم اوووووووووووووووه چه برفی !

روبروی پیست ماشین رو پارک کردیم و یه تیوپ گرفتیم و به سبکه کاملا جواد و خوشحال سوار تیوپ

 شدیم

ولی جاتون خالی خیلییییییییییییییی کیف داد!

ولی عجب سرد بوددددددددددددددد

تا زانو پامون تو برف بود

خیلی وقت بود پام رو تو این عمق از برف نذاشته بودم

بعددددددددددددد ناهار هم گرفته بودیم تو راه همون تو ماشین خوردیم و تیک تیک و لرزون از سرما

 برگشتیم به منزل و تختتتتتتتتت خوابیدیم تا ۵!

که دوستای شوشو زنگیدن و شوشو باهاشون رفت بیرون و منم رفتم خونه مامانم!

اخه فافا مهمونی دعوت بود و نشد به جای شب قبلش که کنف شده بودیم بریم بیرون!

همین دیگههههههه فردا هم میخوام برم دانشگاه واسه کار انتخاب واحدم اخه مشکل پیدا کرده!

اها راستی دختر خاله ام هم داره میادددددددددد و نی نی گوگولیش  باربد  رو هم میاره

عصر میخواییم با شوشو بریم خونه مامان بزرگم ببینیمش .

دلم تنگ شده براش فکر کنم خیلی بزرگ شده.

 

بوس بوس تا  چند روز ایندهههههههههه

 

پ ن :ادرس کافه ویونا رو  ...من بیشتر چشمی بلدم ...برج سفید رو بلدی عزیزم ؟؟

 خ  پاسداران رو به سمت پایین که میری ، کلی بعد  از  برج سفید  دست راستت یه کافه است که تابلو

هم  داره .. و دکور  بیرونش  قهوه ایی رنگه.. یکم هم تو گودی هست و خیلی بَره خیابون نیست.

اگه اشتباه نکنم اسم کوچه دشتستان نهم هست، ولی  مطمئن نیستم.....

پ ن ۱:طرز تهیه سالاد روسی:  سالاد روسی از لحاظ چاشنی شبیه سالاد  اولویه است

با این تفاوت که  موادش رو درشت خورد میکنین.سیب زمینی ، هویج ، ذرت ، تخم مرغ ،خیارشور

،کالباس ،  و جعفری.  سس سفید ، روغن زیتون و کمی ابلیمو و نمک و فلفل .

پ ن ۲ :  اینم عکس ادم برفی مون  ، چشماش بیسکوییته و دهن و دماغش لینا  لوله اییه

بی تربیتتتتتتتتتته پر رو  ، شالگردن و سویشرت منم تنش کرده

پ ن ۳: راستی این سایته هم عکسای باحالی داره .

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 12:30 بعد از ظهر  
 88
سلام بر اهالی  ( این پست طولانیه هرکی حوصله نداره از همین اول نخونه )

خوبین ؟ حتما خوبین اگه شما هم عینه من امتحاناتون تموم شده خوبین !

ولی یواش یواش داره حوصلم از تو خونه بودن سر میره!

این روزا ساعت ۱۱ پا میشم ( وای چه زود سحر خیز شدی ؟ ! ) بعد کلیی لف دادن صبحانه میخورم!

اینم که میگم صبحانه

 میتونه چند تا بیسکوییت با چایی باشه میتونه یه موز باشه یا یه نارنگی توپولی !

بعدشم کمی تی وی میبینم و بازم به این نتیجه میرسم که تی وی هیچی نداره بعدم میام پای کامیپوتر

و چرخ تو دنیای مجازی !

بعد هم خسته میشم و یه نهار الکی پلکی سر هم میکنم و میخورم و بازم نت و دنیای مجازی ...

و این پروسه تکرار میشه تا نزدیکای ۵ میشه و وقت اومدن شوشو ! منم خوشحال میشم و کلیی منتظر.

اها اینم یادم رفت بگم که از صبح که از خواب پا میشم شونصد دفعه میزنگم به شوشو شوشو هم

شونصد دفعه اس ام اس میده و چند باری زنگ میزه خونه

و همون حرفای همیشگی!

من : سلام

شوشو : سلام خوبی عزیزم

من : مرسی عشقم... کی میای  پیشم ؟

شوشو : ۵ میام دیگه عزیزم

من : اها نمیشه زودتر بیای ؟

شوشو : نه گلم ۵ زودتر که نمیشه !

من : اوکی مراقب خودت باش

۱ ساعت بعد !

من : سلام : شوشو :سلام من : عزیزم کی میای ؟ شوشو : ۵ من : نمیشه زودتر بیای ؟

شوشو : نه عزیزم ۵ زودتر که نمیشه...............

و این سوال رو هر روز   ۳ بار میپرسم !

حالا چرااااااااااااا نمیدونم ؟!

اخه میگم شاید برف اومده باشه اونجا و پروژه خوابیده باشه و شوشوم زودتر بیاد پیشم !

کی میگه خوب نیست مرد تو خونه باشه ؟

خیلیم خوبه اه!!!

دو ماه اول زندگی مشترککککککککککککککک یادته شوشو ؟ همش تو خونه بودی!

هنوز از کار خبری نبود ..چه حالیی بود !

خیلی خوش میگذشت !

الان این اهنگ رو داره کامی  ( کامپیوتر ) پخش میکنه ... خیلی قشنگه برات اینجا مینویسم رضا جونم

سالهای بعددددددددد میاییم  اینجا اینا رو میخونیم یادت بیفته من این همه دوست داشتم و خواهم

 داشت ...

واسه غم هات ارامشم واسه خوابت نوازشم

ای عشق من برای خستگیهات سایه بونم

ای پرنده واسه پرواز تو من اسمونم..

اگه دردی یه همدرد       اگه زخمی یه مرهم

اگه راهی من یه همراهم      اگه بغضی یه فریاد

اگه رودی یه دریا       اگه اشکی تکیه گاهم

چشمای تو دو ایینه    نگاه تو چه غمگینه ( نگاه تو همیشه خندونه البته )

با من بمون بزار غم ها رو از چشمات بگیرم

ای مهربون واسه دلواپسی هات من بمیرم

اگه همیشه تنهام اگه خالیه دستام برات عاشق ترین عاشق دنیام..............................

 خلاصه که شوشو رضاییییییییییی عشقه منی دوست دارم

 

دیگه دیگه خبر اینکه اون روز با فافا و مریم رفتیم کافه ویونا.............. جاتون خالی بود.

خیلی خوش گذشت..اولا که هوا بس عاشقانه و ابری و بارونی بود...

دوم اینکه فضای ویونا خیلی ارامش بخشه..هرچند که جا نبود و بین دو تا میز خودمون رو جا کردیم

( اونم دو تا میز که دو تا زوج عاشق نشسته بودن،  یکی از این زوج ها تازه قراره اولشون

 بود زوج دوم هم که سنشون بالا بود ...اصلن هم فک نکنین ما به حرفاشون گوش میدادیم نهههههههه

فقط چون فاصله ها خیلی کم بود همه حرفای هم رو میشنیدن...به ماچه ؟ این از عیب های کافه

ویوناس خببببببببببببببببببببب  )

۱ ساعتی صحبت کردیم و عصرونه خوشمزه ویونا خوردیم...من طبق معمول بستنی خوردم ..فافا

فرستکاتوی قهوه خورد ..مریم هم طبق معمول میک شیک توتفرنگی !!

به فافا گیر دادم یالا فرستکاتو بخور ببینم چیه این موجود با این اسم قشنگش !!

خوشمزه بود یه چیزی تو مایه های شیر قهوه بستنی یخ زده بود !! ( چی گفتم  ! )

اها کیک برانیز هم گرفتیم که خوب بود

صحبتامون هم بیشتر حول این موضوع گشت که مریم میخواست با دوست پسرش که ۷ ساله با هم

دوستن بهم بزنه.... البت ۶ سال اول رو فقط    just friend    بودن به قوله خودش ! و تازه ۱ ساله که

 دوست پسرش شده ! شما بیابید پرتقال فروش راااااااااااا !

حالا این کات کردن رابطه هم به دلیل اینه که ع  ( دوست پسرش ) میخواد تا دکترا بخونه و مریم میگه اون

 موقع من ۳۰ سالم میشه و دیگه همه موقعیت های خوبم رو از دست دادم از کجا معلوم اون موقع بازم

 بخواد با من ازدواج کنه ؟! یه مشکلات اقتصادی هم داره پسره و این مریم خانوم ما هم بیش از حد

توقعات مالیشون زیاده !

بعددددددددددددددد همین طور گرم صحبت بودیم که شوشو که قرار بود بیاد دنبالم ..زنگ زد و گفت من

روبرو کافه ام...منم شوهر ذلیل سریع گفتم پاشین پاشین شویم اومده من باید برم!

اونا هم کلی اذیتم کردن و گفتن : ما گفتیم با این دختره ۲۰ ساله متاهل نیاییم بیرون نشد که نشد!

اههههههههههه خب به من چه شوشوم خستس از سر کار اومده باید میرفتمممممممممم

 

بعددددددددددددددددددددددد راستییییییی انتخاب واحدم رو هم با بدبختی انجام دادمممممم

و طبق معمول شد ۵ روز در هفته و فقط ۴ شنبه خالی هستم !!

بماند که چقدر حرص خوردم...ولی بالاخره انجام شد !!

و فردا صبح میرم که پول بریزم و ثبت نام کنم. کوفتشون بشه که واسه واحد های عملی ۴۲ هزار تومان

 میگیرن ولی دریغ از یه کار عملی یا یه بازدید رایگان از جایی !!

آزاد یونیورسیتیه دیگه چه کنم ؟!! 

 

دیگه دیگه دیروز هم شوشو اومد رفتیم سینما فیلم ایستگاه بهشت!

اصلا خوشمان نیامد فیلم معمولی معمولی بود و فقط حیف پولی که پای این سوژه تکراری و مزخرف

صرف شده بود ! بعددد سینما هم رفتیم فری کثافت (  ) و دو تا ساندویچ و یه سیب زمینی توپولیی

زدیم بر بدن !! جاتون خالییییییییییی

این قدر حجم غذا بالا بود نفسمون بالا نمیومد

تصمیم گرفتیم بریم جمشیدیه کمی پیاده روی تا غذاها هضم شه ( یکی نیست بگه مجبورین ؟ )

رسیدیم جمشیدیه دیدم بعله برف اومده و کلییی سرده !

شانس اوردیم شوشو جونم کلاه شال گردن داشت اگر نه من با یه شال نازک ( منظورم اینه زمستونی

نبود )  قندیل میبستم !

البت پالتوم تنم بود ولی طبق معمول زیر پالتو یه تاپ تنم بود !!

شوشو میگفت تو میدونی  شب میخواییم بیاییم پارک  ولی نمیدونم چرا هیچ وقتتتت لباس گرم

نمیپوشی

راست میگه ولی به خدا خونه گرمم بوددددددددددد نیدونم چرا پارک سردم شده بود !!!

پارک هم خیلی با حال بود...و تقریبا خلوت بود...

تا بالای پارک رفتیم و ۱ ساعتی بودیم و بعدم خستههههه و خواب الو و یخ زده اومدیم خونه!

شب خوبی بود خوش گذشت !!

جاتون خالیی....

این هفته هفته گشت و گذار بود...احتمالن شب هم شوشو با دوستاش بره بیرون منم با دوستام!

فردا هم شوشو قول داده بریم ابعلی !! برف بازییییییییییییییییییییییییی و سر سره بازی

به قوله مجری برنامه کودک :

تا دیداری دوباره شما را به خدای بزرگ میسپارم

 

پ ن : هانیه عزیزم در مورد سوالاتت چون وبلاگ نداره من مجبورم همین جا جواب بدم :

۱: در مورد اون مشکل خوانوادگیت که پرسیدی..والا من خودم جوجو ام و شاید نتونم درست راهنماییت

 کنم ولی به نظر من سعی کن خودت رو بی تفاوت نشون بدی که اگر اون ادم با فخر فروختنش میخواد

ترو ناراحت کنه نتونه و وقتی ببینه تو برات مهم نیست عقب میکشه مطمئن باش ! سعی کن هیچ وقت

 هیچ وقت اتو دست کسی ندی و نزار نقطه ضعفت رو بفهمه ! به نظر من تو برخورد با فامیل شوشو باید

همیشه احترام رو رعایت کرد و یه مرزی رو همیشه حفظ کرد همین و همین ! حتی اگه خواهر  شوهرت

ازت کوچکتر باشه یا همسنت باشه همیشه اون مرزه رو داشته باش !

۲ : سوال دومت در مورد مد و این ها چی بگم ؟ من در مورد رنگ  ، خودم صورتی و بنفش رو دوست دارم

و بیشتر  لباس هام رو این رنگا دور میزه و کلا کم پیش اومده  مثلا واسه اینکه امسال بادمجونی  مده 

من  بادمجونی  بخرم!!   چون ممکنه این رنگ اصلا به من و رنگ پوستم نیاد !

اگه اطلاعاتی بیشتر در مورد مد و این ها میخوای مجله زندگی ایده ال راهنمایی  های خوبی داره.

۳ : در ضمن از این همه لطفی که به من داری ممنون این جوریا هم که شما میگید نیست..

اینم عکسایی که از مهمونی قبلیم داشتم واسه تزیین سالاد و ژله. 

 

دسر از نمای بالا   ( تزیین روش با خامه و شکلات رنده شده و .. هست )

اینم عکس دسر از نمای بغل  ( طبقه پایینش ژله هست وسط کاستر پاودر که دستورش رو قبلا دادم و

طبقه بالاییشم باز ژله هست )

این عکس تزیین سالاد کاهو  هست. که با لبو و هویج و baby corn ( یا ذرت کوچک)  تزیین  شده.

  اینم سالاد روسی  که با baby corn  و گوجه تزیین شده ... baby corn  ها رو تو آب لبو گذاشتم رنگ

 گرفت بعد گذشتم رو سالادم ..دیگه عقلم به چیزی برای تزیینش نرسید همین جوری اینارو گذاشتم

 روش ،  شوشو میگفت عینه گلهای گوشتخوار شده  تزیینش

اینم کیف  سبزه که گفته بودم خریدم  ...برای  خانوم خونه  گذاشتم  که ازم خواست عکس بزارم.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:9 بعد از ظهر  
 87
 

سلام سلام احوالات شمااااااااااااااااااا

خوبین دوست جونا

ما هم خوبیم...

من که امتحانام چند روزیه تموم شده شاد و سر حالمممممممممممممممممممم

یه باری بود واقعا ...انگار از روی دوشم برداشته شد !

نمره هامم اکثرش اومده.یکیش رو ۲۰ شدم یکی رو  ۱۹.۵ دو تا رو  ۱۶  آخری رو هم ۱۳  شدم !

از نمره هام خیلی راضیم حتی اون ۱۳ ! اخه نمره ۱۳ از درس نظام خانواده خویشاوندی به منزله ۲۰ !

اونم از استاد ماااااااااااااااا !!!

خلاصه که به خیر گذشته تا اینجاش

فرداهم روزه انتخاب واحدمه اگه مثه همه ترم ها مضشکل نداشته باشه .

فقط دعا دعا میکنم که مثل ترم قبل ۵ روز در هفته مجبور نباشم برم یونی !

چون واقعا این راه دانشگاه و ۵ روز در هفته و + کارای خونه ادم رو اذیت میکنه!

شما هم دعا کنین بشه ۳ روز در هفتههههههه ( زهی خیال باطل ...)

دیگه براتون بگم کههههههههههههه مامان شوشو به همراه خواهرش و خاله هاش رفته بودن قشم

که هفته پیش برگشتن.

با کلی سوغاتییییییی برای من و شوشو !

مامان شوشو جونم واسم ۲ تا بلیز اورده و یه دامن...خواهر شوشو هم یه بلیز صورتی خوشگلللللل

اورده رنگه مورد علاقه ام !

سوغاتی مامان شوشو هم خیلی خوشگل بود و از همشون خوشم اومد .

واسه شوشو هم ۳ تا شلوار و ۲ تا بلیز اورده که همش عالیه !

یه پتوی سفری هم آوردن برامون با طرحای چارخونه سبز و قرمز و سرمه ایی و اینا.

خیلی خوشگله دوسش میدارم.

به قوله داداش شوشو مامان اینا این سفر کلید کرده بودن رو پتو سفری و کلیییییی پتو سفری اوردن

ولی خب به نظر ما خانوم ها که چیزه خوبیه و کلییییییییی استفاده داره!

دههههههههههههههههه

بعدددددددددددددد دیگه اینکه این جانب دیشب مهمون داشتم.

مامان بزرگم و عموم ( یه عموی کوچیک دارم تو خونس کوچیک که نه البته ۲۶ سالشه )

+ مامان بابای خودم و امیر و مامان شوشو.

روی هم هشت نفری میشدیم!

چند وقتی بود تو فکر بودم که مامان بزرگم رو دعوت کنم ولی هی نمیشد..بعدشم که امتحانام بود

گذاشتم امتحانام تموم شه بعد!

دو روزی راه رفتم صبح تا شب واسه ۸ تا مهمون !!!

تازه یه روزه کامل هم شوشو جون جونم من رو از ظهر تا شب برد خرید شهروند و میوه فروشی سوپر و..

تا خریدامون رو انجام دادیم.

 

هر کی ندونه فک میکنه شونصد نفر بودن! نه بابا ۸ نفر !!

هیچ چیز خاصیم درست نکردم یه زرشک پلو با مرغ با خورشت فسنجون با برنج زعفرونی ،  سالاد کلم

سالاد کاهو ، ژله همین و همین !

ولی نمیدونم چرا ادم اینقدر باید راه بره

ولی خب من مهمونی دادن رو خیلی دوست دارم و همین طور مهونی رفتن روووووووو

غذاها هم اِی بد نشده بود همه که راضی بودن حالا دیگه نمیدونم تو دلشون چی بوده

بابام میگفت خیلی بدجنسی تو چرا تو خونه ما بودی اینا  رو ،    رو نمیکردی ؟؟؟

منم یواشی گفتم ادم خونه مامان باباش باید بخوره و بگرده !

نمیشه هم اونجا هنراش و نشون بده هم خونه شوشوش کهههههههههههههه

دهههههه

حالا نیدونم شنید یا نه

خلاصه که این مهمونی هم تموم شد و خیالمممم راحت شد !

بعددددددددددددددددد امروز هم شاید با فافا و مریم ب  بریم کافه ویونا.

هویجوری که صحبت کنیم !!!

بعدددددددددددددد اخر هفته هم شاید شوشو بخواد بره با دوستاش شام بیرون..

منم سریع کم نیوردم و با فافا برنامه ریختم یه شامی بریم بزنیم بر بدن دو نفری!

اخه شوشو تا حالا نشده من رو شب تهنا بزاره خونه...

منم لوسسسسسسسسسسسس کم طاقت...چه جوری تهناییی خونه بمونم!؟

 

بعددددد دیگه هم فعلاااا خبری نیستتتتتتتتتت

برم یکم ظرف های دیشب رو جا به جا کنم ..کلی ظرف از توی بوفه و کمد و کابینت کشیدم بیرون!

از این کاره بعد مهمونی متنفرم

تازههههههههههه نزدیک عیده از ماه دیگه باید با شوشو خان بریم سراغ شستن زیر پرده ایی ها و پاک

کردن تک تک لوستر هامون و کلیی وسایل تو کمد ها و ............

خونه تکونی عید  ولی دلم خیلی گرمه چون شوشو جونم گفت : تو اصلاااااااا نگران نباش خودم

کمکت میکنم و دو هفته ۵ شنبه جمعه وقت بزاریم تمومه.

(قربونت برم شوشو همه کاره اییییییییی من ترو نداشتم چیکار میکردم عشقه من )

 

 

پ ن : عزیزم در مورد رشتم پرسیدی ..من علوم اجتماعی میخونم گرایش مردم شناسی.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:21 بعد از ظهر