|
86
سلام بر اهالی وبلاگستانننننننننننننننننننن
احوال شماااااااااااا میبینم که خیلی وقته اینجا نیومدم..شرمنده شما و قول خودم هستم که قرار بود زود زود خاطره هامونو بنویسم... ولی باور کنین اخر ترم و سرم حسابیی شلوغغغغغغغغغ بعد شب یلدا همش درگیر کامل کردن جزوه هام بودم و دانشگاه... بعدشم که مراسم عاشورا اینا بود و فرجه واسه خوندن امتحانام.. الان هم سخت مشغول امتحانام هستم..اخه خیلی افتضاحه این ترم.. مثلا شنبه ۳ تا امتحان سخت دارم! انقلاب ( مزخرف ترین درسیه که تاحالا خوندم ) ، موزه داری ، و باستان شناسی ! که باستان و موزه رو تو یک ساعت دارم هر سه تاش سخته و رسم و کشیده تو این چند روز تازه بعدشم دوشنبه باز دو تا امتحان سخت دارم تو یه روز. و بقیشم هم پشت سر هم دو تا دو تا !! ترم های اخره دیگه اینجوری میشه ! یعنی منظورم اینه که نیومدنم واسه این داستان هاست... خوب خوبین شماها چیکار میکنین؟ دانشجو هاتون که مثه من امتحاندارین حتما..موفق باشین دعا کنین منم امتحانارو خوب بدم! امتحانا یه طرفه قضیه کارای خونه و شام و نهار هم یه طرف ! البت خوب خدا رو شکر شوشو مهربونم خیلی خیلی همراهیم میکنه و کلی کمکمه... تی وی روشن نمیکنه و خونه سکوته تا من درس بخونم. هی هم راه میره به من میگه درس بخون حالا دارم میخونم ها ولی خوشش میاد عینه مامانم قربووونت برم که ماه ترین شوشو ی دنیایییییییییییی عزیزمممممممممم بعد تازه قراره امتحانام تموم شد کلی پارک و سینما و بیرون بریممممممممم وای که لحظه شماری میکنم واسه وقتی تموم بشه این امتحاناتم.. همش به شوشو میگم خوش به حالت امتحان ندارییییییییییی اونم بغلم میکنه میگه: نگو خوش به حالت ناراحت میشم...خب منم این روزا رو گذروندم ماله تو هم تموم میشه قول میدم
منم میدونم تموم میشه ولیییییییییییی دیگه خسته شدم.. ولی بازم با این احوال پرو ام و تو فکر ادامه تحصیل و ارشد هستم. اخه حیفه ! دوستام همه امسال دفترچه ارشد و گرفتن ولی من گفتم چون ۹ ترمه میشم بهتره سال دیگه امتحان بدم! تا ببینیم چی میشه ! اوه اوه راسی هفته پیش داستان داشتیمممممممممم توهم نی نی زده بودم. داستانات خانومانه عقب افتاده بود منم همش تو استرس که وایییییییییی شوشو بابا شده فک کنینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن دیگه هر دومون داشتیم میمردیم از استرسسسسسسسس خدایا من با این حجم درس و با این وضعیت عشقولانه زندگیمون نی نی چی بود این وسط ؟ ما حالا حالا ها میخواییم شیطونی کنیم و سفر بریم دو تایی و .... اگه نی نی باشه چی ؟ خلاصه کلییییییییییی در اضطراب بودیم و دیگه داشتیم میرفتیم تو موده پدر مادری که خدا کمکمون کرد و اوضاع اوکی شد
دیگه خبر اینکه عاشورا تاسوعا هم طبق هر سال رفته بودیم سوهانک. یعنی شوشو اینا هرسال میرن اونجا از قدیم. منم که شوهر ذلیلللللللللللللللللللللللللللل ولی نه انصافا برنامه هاش خوب بود و جاتون خالی... بعدددددددددددددددددددددددددددددد دیگه اینکه میگم چرا برف نمیادددددددد اخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وسط زمستونه ولی خبری نیست؟!! دو روز پیش اینجا برف اومد ( اخه ما از نظر منطقه ای نزدیک کوه هستیم تقریبا) ولی کم بود خیلی !! من برف میخوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
اها یادم رفت بگم با فافا هم رفتیم ونک و پالتو خریدم...بنفشه و سفید و یاسیه مخلوطططططططط خیلی خوشگله دوسش دارم... این ماه دی فصل خرید بود..کلیییییی شال و شالگردن و دستکش و شلوار و اینا خریدم. یه کیف هم خریدم کوله سبزه d &g ....جنسش هم ورنیه خیلی خوشله عاشقش شدم و نتونستم که نخرمش...یه شال هم رنگش خریدم از این توپ توپی ها که جدید اومده. خیلی حال داد این ماه از نظر خرید. تو مایه ترکوندن بود .
اهههههههههههههههههم برم دیگه باید درس بخونم.وگرنه شوشو من و میکشونه . دوستون دارم فعلا با باییییییییییییییییی
پ ن : زنده بودنم مرگه ، بدون تو و عشقت ، واسه من وجود من مال تو ، قلب تو هم مال من، عزیزم میدونی که از همه دنیا بیشتر دوست دارم..........تو جادوگری مگه نه ؟
پ ن۱ : عزیزم که با اسم دلخسته ی تنها برام کامنت دادی...گلم تو هنوز سنی نداریییییی ۲۲ سال که تازه اول خواستگار هاسسسسسسسسست... بی خیال این قدر غم و غصه به خودت راه نده...قسمت هر کسی یه سنیه...اصلا هم نشین غصه بخور که چرا اینا تا الان نشده...خب اگه میشد و زندگی خوبی باهاشون نداشتی خوب بود ؟ پس بدون خدا خیلی دوست داره...و میخواد یه ادم خوب و خوش اخلاق رو نصیبت کنه اوکی ؟ مطمئن باش تو هم همه این لحظه هارو تجربه میکنی و بهترین زندگی رو در اینده خواهی داشت. و من بهت قول میدم حتما روزی نیمه گمشدت رو پیدا میکنی. اصلا دیر نشده نا امید نباش.............. بوس :* پ ن ۲ : عزیزم که با اسم هانیه برام کامنت گذاشتی...از این همه لطفت ممنونم...خیلی خوشحالم که مطالب من ترو شاد کرده...نمیونم چه جوری اخه احساس میکنم چیزه خاصی رو نمینویسم.. و فقط روز مرگی هامه..ولی به هر حال ممنون که حست رو برام نوشتی ...میبوسمت.
پ ن۳ : یکی تو پستای قبل پرسیده بود لوستر اتاق خوابمون رو کجا خریدیم..من یادم رفته بود جواب بدم..اگه اشتباه نکنم از تهران لوستر خریدیم تو شریعتی. یه دنیا از این لوستر ها داشت و فقط این مغازه داشت چون خودش وارد میکرد.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 12:21 بعد از ظهر |
|

