|
82
سلام بچه ها دوست جونا خوبين كه ؟ ما هم يعني من و شوشو جونمم خوبيم.. اووووووووووووه خيلي وقته اينجا چيزي ننوشتم.. اخه باور كنين فرصت نميشه.. هي كامپيوتر و ميديدم ولي كو وقت ؟ تا همين الان وقت نشده كه بيام و بنويسم.. حالا اينا مهم نيست مهم اينه كه الان اينجام تا بگم و بنويسم.................. عرضم به خدمتتون كه اين ماه ابان ماه اصلا ماه خوبي نبود و من انواع اقسام مريضي ها رو گرفتم.. از اون ويروس خفن ها كه همه گرفتن ( و منم روش) بگذريم... ميرسيم به يه نوع كهيري كه بدنم زد و دو هفته خارشش بيچارم كرد و تازه كمي رو به بهبودم.. يه يك هفته ايي هم هست كه سرما خورده ام و دو روز خوابيده بودم.. يه روز رو خونه خودم بودم مامانم اومد پيشم..روز دوم رو هم من رفتم خونه ماميم.. اخ چه حالييييييييييي داد همش ازم پذيرايي شد و حال كردم.. نه از كار خونه خبري بود نه از دانشگاه و نه از هيچ نوع كاري كه خستت بكنه.. استراحت مطلقققققققققققققق اخ واقعا اون روزا خونه مامي و بابام قدر نميدونستم... نه كه الان خوب نباشه هااا نه ولي از لحاظ خوردن خوابيدن دوران توپي بود ! گذشت ! بعدددددددددددددددددددددددددددد ديگه بگم از ترد ميل عزيزم ! كه بالاخره شووش برام خريدش.......... كلي خوشحال شدم.. مرسي شوشو جونم عزيز دلم :* حالا ديگه غصه ورزش ندارم.. غذام رو كمتر كردم و تقريبا روزي 30 الي 50 دقيقه پياده روي دارم باهاش...هم تند هم اروم ! بدنم اين 1 ماهه خوب جواب داده و سفت شده ! وزن انچناني كم نكردم ولي خوب مثبت بوده تمريناتم... آسته آسته ميدونم كه وزنمم تغيير خواهد كرد ايشالا و به ايده آل خودم ميرسم. و اون 4_ 5 كيلوي ناقلاي بعد عروسي رو كم ميكنم !!!
اها راستي هفته پيش چهار شنبه يه اردوي اجباري داشتيم براي درس باستان شناسيمون. به كاشان ! اول قرار بود ببرن قلعه الموت توي قزوين كه كنسل شد و قرار شد ببرن كاشان. منم حوصله نداشتم برم ولي چون اجباري بود رفتم. ولي خوب شد كه رفتم............ خيلي خيلي خوش گذشت و حال داد... با اوتوبوس بوديم. 50 تا دختر بوديم و چند تايي پسرر... كه اون چند تا رو نذاشتن با ما بيان و گفتن اگه ميخوايين بيايين خودتون با ماشين شخصي دنبال اوتوبوس بياييدد... كه اونا هم كم نياوردن و با ماشين اومدن يه 6 ساعتي تو ااتوبوس بوديم 3 ساعت رفت و 3 ساعت برگشت. ساعت 8 صبح راه افتاديم... تا خود كاشان راننده حال داد اهنگ گذاشت و بچه ها هم ته اتوبوس بزن و بكوبببببببببببب پرده هاي اتوبوس رو كشيده بودن و حالي به حولي........... اوتوبوسشم ولوو بود و خوب بود. من اول گفتم وا بچه ها نكنين زشته و خنديدم و پا نشدم.. ولي ديدم بابا بي خياللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل اينجا خبري از زشته و اين چيزا نيست.. بچه ها همه شررررررررررررررررر
جاتون خاليييييييييي حالي داد.. توی کاشان اول بردنمون مجموعه فين.. بعد از بازديد اونجا ناهار خورديم ( ساندويچ كالباس دادن زحمت كشيدن ) رفتيم تپه سيئلك كاشان كه يه تپه تاريخي و باستاني قديمي بود... كه قدمت اون بر ميگشت به 7000 سال پيش !!!!!!!!!!!!!!!!!! و اجسادي اونجا بود رروش رو شيشه كشيده بودن كه مربوط ميشد به 5000 سال پيش ! واقعا جالب و ديدني بود.. اين تپه رو سالها پيش گيريشمن باستان شناس فرانسوي كشف كرده بود.
بعد از بازديد اينجا هم بردنمون به مدرسه ي اقابزرگ... يه مسجد و مدرسه ي علميه بود كه معماري بي نظيري داشت و تو نوع خودش جالب بود. اونجا هم همه بچه ها دسته جمعي سرود اي ايران اي مرز پر گوهر... رو خوندند كه فضاي جالبي رو ايجاد كرد و نميدونم چرا يه حس غروري داشتم وقتي ميخونديم اين شعر رو ... و كمي هم حس دلسوزي براي وطنم كه به كجاها داره كشيده ميشه و ميره.............دريغ !
بعدد هم بردنمون به خونه تاريخي نقلي ...كه اونم جالب بود و شده بود يه جاي توريستي .
بعددددددددددد هم سوار اوتوبوس شديم و سمت تهران حركت كرديم و بازم بساط بزن و برقص... اما اينبار باحال تر..اخه شب بود و تاريك با يه نورايه رنگي رنگي رو سقف اتوبوس... داستاني بود نه چشم چشم و ميديد نه صدا به صدا ميرسيد... اخه راننده جو گير بود و صداي بلندگوهاش رو اسمون بود از بلندييييييييييييييي
خلاصه ساعت 10 رسيديم جلوي در دانشگاه...خسته و كوفته... ديگه تنم جون نداشت...داشتم از خستگي ميمردم..شوشو جونم اومد دنبالم و اومديم خونمون.. البت اين سفر يه چيزش فقط كم بود اونم شوشوي گلم بود.. اخه اولين سفري بود كه بعد از اشنايي با شوشو جونم تنهايي ميرفتم.. جات خيلي خالي بود رضاي گلم لحظه لحظه اش يادت بودم :*
ديگه ديگه اينكهههههههههههههههههههههه روزه گار به كامه و همچنان از خوشبختيمون لذت ميبريم............. خيلي خيلي خوشحالم كه بعد از گذشت 7 ماه كه چند روز ديگه ميره تو 8 ماه...هنوز هم ميگم ازدواج بهترين و شيرين ترين اتفاق زندگي يك ادم هست ! هيچ زندگي مثل زندگي مشترك با كسي كه عاشقشي نيست... رضا جونم همه اين حس هاي خوب رو مديون صبر ها و مهربوني ها و عشق تو هستم. عاشقتم عاشقتم عاشقتممممممممممممممممممممممممم و به عشقمون افتخار ميكنم.. و از خداي مهربون هميشه ميخوام كه اين حس ها رو همه ادم هاي خوب تجربه كنن !
الانم كه در خدمت شما هستم ..تو خونه تنهام اخه شوشو جونم امشب بتن ريزي داره و كمي دير مياد... برم ديگه خيلي پر حرفي كردم..دوستون داريم با باي...
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |
|

