تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
 81

سلامممممممممم سلام صد تا سلام

خوبین بچه ها ؟

من و شوشوی  ماهمم خوبیم و خوش خدا رو شکررررررررررر

از کجا بگم ؟؟؟

اووووووووووووووووووووووووووم از ۲ هفته پیش میگم که شنبه بود و تصمیم داشتیم بریم فرهنگ واسه فیلم

 دعوت!

ولی پسر خاله شوشو زنگید و گفت سینما سروش بلیط رزرو کرده بیایین اونجا ..

خلاصه شوشو اومد دنبالم و رفتیم  بیرون

اخه بلیط ساعت ۱۰ بود و ما ۴ ساعت وقت داشتیم !

اول رفتیم بستنی ناصر و یه فالوده بستنی خوردیم یخخخخخخخخخ جاتون خالی و خنک !

بعد هم رفتیم پیزا مهدی و یه دلی از عذای مهدی در اوردیم..

اخه پیتزاش رو خیلی دوست داریم...وصف رستوران رو هم اون اول های بلاگم گفتم براتوننننننن

خلاصههههههههههه بعدش هم رفتیم پارککککککک یه پارک نرسیده ه سید خندان..

وای عجب پارکی بود !

کوچیک ولی پر از ادم !

همه یه جورایی نگامون میکردن !

انگار پارک محلی بود و تابلو بود که ما غریبه اییم!

همه نگاهاشون یه جوری بود که انگار با زبون بی زبونی میگفتن واااااااااااااا چه دوره زمونه ایی

دختر پسرا همش ول هستن !

اخه اصلا قیافه هامون به زن و شوهرا شبیه نیست...اکثرا میگن.

شاید چون تقریبا کم سن و سالیم و همه فک میکنن دوستیم !!!! :

ولی نییییییییییییییییییییدونن که ما هوهو و شوشو هستیم و عاشقققققققق

ها ها ها

بعدددددددددد دیدیم اوضاع پارکه خیلی خیطه جیم شدیم و رفتیم سمت سینما...

تا یواش یواش فامیل اومدن و رفتیم تو سینما.

 (پسر خاله های شوشو خان با خانوماشون و بچه و بقچه !

خواهر شوشو هم با همسرش اومده بود :دی نی نی هاش رو هم خوابونده بود و جیم شده بودن!)

فیلم و دیدیم !!!

بد نبود....من و شوشو بدمون نیومد ولی بقیه نظر جالبی نداشتن !

نسبت به تبلیغاتی که واسش شده بود فک میکردیم الان ابراهیم حاتمی کیا ترکونده...................

ولی همچین هم نبود !

خلاصه فیلم بود دیگه  !

در مقابل  کلاهی برای باران و حکم وستاره است ....و  .....پادشاه بود !

بعددددددددددددد دیگه اینکه فرداش یعنی یکشنبه هم بعد از سر کار فافا اومد دنبالم...

رفتیم کاخ نیاوران اخه جشنواره غذا بودش !

یوهوووووووووووکلی حال داد..

همش ول گشتیم و خندیدیم...

بد نبود اکثر چیزا ( ترشی و شیرینی و شکلات صبحانه و .. ) رو میدادن تست کنیم..

بعضی هاش هم خریدیم و خوردیم.

مثلا از غرفه کرمانشاه آش خریدیم و خورشت خلال که خیلی عالییییییییییی بود.

از غرفه تبریز هم کباب لقمه و ریحون و نون تازه خریدیم..

جاتون خالییییی عالی بود و چسبید.

بعدش هم کمی قدم زدیم و رفتیم بستنی چمن و بستنی قیفی طالبی توت فرنگیه عشق من و خوردیم.

اخه میدونین که من عاشقققققققق بستنی هستممم....وایی !

بعددددددددددددد هم فافا منو گذاشت دم ارایشگاهم...

کار داشتم ... ابروووووووووووووووووو ها رو باید ردیف میکردم اخه ۵ شنبش تولد سبا دعوت بودم.

ارایشگرم گفت بابا کووووووووو در نیومده که ولی با اصرار من برداشت.

دمش رو هم کامل برداشتم تا خودم بکشم ..تنوعه ! دوس میدارممممممممممممممم

 

بعدددددددددددددددد ۵ شنبه بعد از دانشگاه هم اومدم خونه و حاضر شدم و با اژانس رفتم خونه سبا

آها راسی کادوش رو هم همون روزی که با فافا رفتیم نیاوران گرفته بودم..یه قاب عکس و یه جای

جواهری ست هم دیگه بود از اینا که نقاشی روی شیشه هست اسمش رو نمیدونم..

سبز و طلایی بود... قشنگ بود دوسش داشتم.

رفتیم تولد ...خوش گذشت... ۵  نفر بودیم همش با خواهراش ۷ نفر !

فقط دوستای صمیمیش رو گفته بود...

بعد شام هم شوشو اومد دنبالم..اخه شوشو اونشب به خاطر بتن ریزی ساعت ۹ از سر کار میومد و

برنامش به من میخورد..

بعدددددددددد دیگه دیگه اینکههههههههههههههه بریم سر دانشگاه مزخرفمونننننننننننن

که این ترم با اینترنتی کردن واحد ها به طور کامل اساسی ***ین  تو انتخاب واحد هاااااا

هزار و شونصد دفعه این برنامه ها و استاد ها و ساعت کلاسا  رو بعد از انتخاب واحد و بعد از روز حذف و

اضافه تغییر کرده...

منم دیگه خل شدم اینقدر تغییرات دادم برنامم رو...

مردشور همشون و ببرن با هممممممممممممممممممممممممممم که دهنمون رو صاف کردن!

اخیشششششششششششششش گفتم راحتتتتتتتت شدم

 

ولی استاد هام همشون خوبن این ترم !

بعدددد ولی یه چیزی چون اینا تاکسی ماکسی خبری نیست من مجبورم صبح با شوشو رضا

ساعت ۷ برم مترو ....

میرم دانشگاه و از ۸ صبح تاااااااا ۱۱ بیکارم تا کلاسام شروع بشن..

و این موضوع واقعا خستم کرده ولی کو چاره ؟؟

برگشتنی هم کلیی پیاده روی مترو میرداماد رو دارم بعدشم با تاکسی میام تا بالای خونمون

و  کلیی پیاده روی دارم تا برسم خونمون به خاطر تاکسی خور نبودن!

و وقتی ساعت ۴ و ۵ میرسم خونه دیگه واقعا جنازمممممممممممممم

تازه تا شب هم باید راه برم

چون هم باید شام درست کنم هم بقیه کارای خونه و کارای خودم!

خلاصه داستانیه...

دارم خسته  میشم ...برام دعا کنین خدا بهم توانایی بیشتری بده تا کم نیارم!

 

تازه دیگه نه از کلاس ورزش خبری هست نه میتونم برم دکتر تغذیه چون دیگه وقتی برام نمیمونه!

۴ روز یونی دارم..یه رزو سر کارم..جمعه ها رو هم که هیچ وقت خونه نیستیم.

میمونه شنبه ی بیچاااااااارهههههههههه

ولی شاید چند روز دیگه رفتیم و یه ترد میل خریدیم تا حداقل اینجوری به وزن دلخواهم برسم

و چند کیلویی که بعد ازدواج زیاد کردم رو کم کنم حداقل !

شوشو میگه تو این هفته دقت کردم وقتی از یونی میای اینقدر خسته ایی جون ندارم بری رو ترد

میل .    ولی من میگم نه !!!  بگیریم ..توهم تشویقم کن که برم و راه برم...

 

دیگه دیگه اینکههه دیروز هم خونه خاله بزرگه شوشو جونم دعوت بودم.

خوب بود  خوش گذشت واسه ناهار گفته بود همه رو...

ولی من کلا جمع اقایون فامیل رو بیشتر دوست دارم از صحبت های خاله زنکی خانوما خوشم نمیاد !!

اکثرا هم تو مهمونی ها چه الان که متاهل هستم چه وقتی مجرد بودم قاطی مردای فامیل مینشستم و

به حرفای اونا گوش میدادم

 

دیگهههههههههه

اها امروز هم  تا از همکار هام باهام اومدن خونمون...

دوست داشتن بیان خونم رو ببینن..

یکیشون زود رفت ولی نصیبه ناهار موند.

تا بعداظهر که شوشو بیاد پیشم بود..کلی نصیحتش کردم..

اخه همش میگفت من دوست ندارم ازدواج کنم ..میگفتم : چرا ؟

میگفت : اخه ازدواج دست و پای ادم و میبنده و ادم ازادی هاش رو از دست میده و دیگه نمیتونه با

دوستاش بیرون بره...

من ولی همچین نظری ندارم!

بهش گفتم : اصلا هم اینجوری نیست و من خودم نه تنها ازادی هام و از دست ندادم که بیشتر هم شده!

و بهش گفتم که بستگی به طرفش داره و اگه همسرش باهاش جور باشه و ادم باشه اونو تو منگنه

نمیذاره و ازاده !

و واقعا هم راستش و گفتم چون خودم خیلی خیلی حس خوبی به ازدواج دارم و راضیم از اینکه با شوشو

هستم و زندگی خوبی داریم خدا رو شکر.

زندگی دو نفره یه حالللللللللللللله دیگه است.

درسته دلم واسه خونمون و مامان بابام و امیر خیلی تنگ میشه ولی طاقت دوریه شوشو رو به هیچ وجه

 ندارم..

یه دیشب که بازم بتن ریزی داشت و ساعت ۱۲ اومد اینقدرررررررررر دلم براش تنگ شده بود که کم

مونده بود خل شم... (شب رو رفتم خونه مامان شوشو تا تنها نباشم...ولی شوشو که پیشم نیست

 انگار تهنای تهنام.. )

البت این موضوع دو طرفه است و من کلا به عشق یه طرفه اعتقادی ندارم..

و میگم اگه عشق یه طرفه شد دیگه عشق نیست توهمه !!!!

 

شوشو قشنگم عاشقتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پ ن : پنج شنبه این هفته قراره مریم ( مریم وبلاگی دیگه که دوستمه) ببرتمون یه جایی و سور

نامزدیش رو بده یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 پ ن :

این گزینه جدیده که تو قسمت مدیریت سایت بلاگفا اومده چیه که نوشته انتخاب برترین وبلاگها

یعنی شماها اگه منو دوست دارین برین و بهم رای بدین ؟

 

پ ن : ۵ آبان که بیاد ششمین ماهگرد ازدواجمونه...میریم تو ماه هفتم !

کی باورش میشه   رضا ؟

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 7:52 بعد از ظهر  
 80

 

سلام بچه ها                  خوبين؟  

ما هم خوبيم خدا رو شكررررررررررر

شوشو و خودمم و ميگم ديگه !

بابا من گفتم دل پيچه نگفتم حالت تهوع هاي صبحگاهي كه شماها ميگين ني ني !!!!!!!!!!!!!!!!!

ما هنوززززززززز خومون ني ني هستيم!

من درس دارم شوشو هم كاررررررررررررررررر

فعلا زوده !

اهمممممممممممم

ايشالا 3 سال ديگه !

ديگه ديگه اينكهههه بالاخره اين ماه رمضون هم  تموم شدددددددددددد

بعد نبود زود تموم شد.

ديروز به مناسبت عيد فطرررررررررررررررر همگي ( من شوشو و خانواده اش ) راه افتاديم سمت ميگون.

ويلاي يكي از دوستاشون.

وايييييييييييي بچه ها جاتون خالي عجب جاييييييييييييي بود...

يه ويلا  رو نوك كوه....تك و تنهاااااااااااااااااااااا...!!!

باروني ميومد نگوووووووو و نپرس...سردددددددددددد عينه چله زمستون..

همه كاپشن پوشيديم...هي چايي خورديم و لرزیدیم

بسكه سرد بود لامصب...

اتيش روشن كرديم.. و تا 9 و 30 اينا مونديم...

اول ميخواستيم تا 12 بمونيم ولي از سرما طاقت نيورديم و راه افتاديم سمت تهران.

اخه تو بالكن و حياطش بوديم...خونه كه حال نميده !

خدا رو شكر اون بارون همه رو فراري داده بود و جاده اصلا شلوغ نبود...

خلاصه كه جاتون خيلي خالي بود.

فرا هم ميخواييم طبق معمول بريم باغ غ غ غ غ غ

 

ديگه ديگه اينكه امروز رو هم خونه بوديم...

پنج شنبه بود و شوشو جونم زود اومد . ساعت 12 و نيم خونه بود.

بعد 1 ماه     برنج و خورشت و مرغ و اين چيزا خوردن زديم تو كار غذاي نوني و شوشو جونم يه

سوسيس تخم مرغي برام درست كرد عاليييييييييييييي..انگشتاتممم ميخواستم بخورم باهاش.

بازم جاتون خالي !

بعد هم يه فيلم از جنيفر ديديم ( shall we dance  ) ...

من قبلا زبان اصليش رو ديده بودم ولي اين زير نويس فارسي بود..

خيلي فيلم قشنگ و رومانتيكيه...اگه پيدا كردين ببينين.

بقيه روزمون هم به شماها چه چيكار كرديم ؟

شوخي كردم...باباااااااااا

الان ميگم ..:

شير موز عسل درستيدم واسه شوشو تا بعد ماه رمضون يكم جووون بگيره بچم !

بعددددددددد.............. لينا پنيري لوله ايي هم خورديم

وا چه لوس شدم من چه چيزاي بي مزه ايي تعريف ميكنم

 

بعددددددددد ديگه اينكههه دانشگاه هم اگه بختش باز شه و بشهههههههههه از دوشنبه ميرم!

كي حس داره ؟؟؟

بعد 3 ماه ه ه ه ه ه ه

ولي چه كنيم ؟!

ديگه ديگه اينكه بالاخره مامانم اينا رفتن خونه جديد....

يوهو ...راحت شدن از اسباب كشي...

خونشون خيلي خوشگله من دوسش داشتم.

ولي هيچ حسي بهش ندارم اخه هيچ خاطره ايي ندارم ازش...

هم خونه بچه گيام هم خونه نوجونيم هوتوتوووووووووووووووووووووووووو

فقط خاطراتش موند!

تو اين خونه جديد اتاق ندارم ديگه !

يه اتاق مال خودشون يكي مال امير يكي هم شده اتاق كار !

حالا بيا و ثابت كن ماهم اتاقكي داشتيم در خونه قبلي ...هي روزگار

 

 

ديگه اينكهههههههههه زندگي همچنان ميگذره خوب و خوش و سلامت!

بحث اين روزامون شده كه ايا دوست داريم 1 :ماشينمون و عوض كنيم 2: شوشو يه ماشينم واسه من

 

بخره يا اينكه  يه سفر توپ بريم  !؟؟

يكيش رو بايد انتخاب كنيم !

ولي هنوز تصميم نگرفتيم تا اتفاقي بيفته و هر سه تاش باهم اوكي شه !

 

خلاصه كه زندگي ما هم رو چرخشه و ميچرخه...

اينترنت هم نداريم هنوز برادرا خواهراااااااااااااااااااااااا :دي

هنوز در غاريم ...و همچنان من با بد بختي مي اپم و كامنتارو اوكي ميكنم!

اوكي فعلا با باي دوست جونا....................................

 

پ ن : فاطمه جان خيلي خوشحال شدم از كامنتت و اشناييت. واسم جالبه كه بهم شبيه هستيم..

چقدر خوب كه ني ني دارييييييييييييييييييي من كه ديووونه بچم.اينترنتم وصل شه ميشم پايه ثابت

بلاگت...بوس.

پ ن : مهسا جونم خوبي ؟ دلم تنگيده...چند شب پيش ها خوابت و ميديدم...با اينكه تاحالا نديدمت !

پ ن : مريم جونم...هزار باررررررررررررر تبريك ميگم بهت براي نامزديت. ايشالا كه بهترين زندگي رو كنار

هم داشته باشين...كاش اينترنت داشتم و ميتونستم بيام پيشت...خبرش رو تازگي فافا بهم

داده...ميبوسمت. 

پ ن : دوست جونا خيلي دلم براتون تنگ شده ...واسه همتون...جدي ميگم...

 پ ن : ميگم اين فيلم دعوت قشنگه ؟ ما ميخواييم شنبه بريم !

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 0:29 قبل از ظهر