تبليغاتX
من و رضا و نی نی
 226
سلام سلام دوستای خوبم

خوبین خوشین سلامتین

ما هم خوبیم هفته سختی رو همگی پشت سر گذاشتیم

بابا رضا شنبه ساعت 4 و نیم لازیک کرد چشمش رو برای اینکه دیگه عینک نزاره.

اولش خوب بود..

ولی 4 صبح فرداش دردش شروع شد و دو روز پیچید به خودش..

مامی شوشو هم پیشمون بود..

ولی هیچ کذوممون نمیتونستیم براش کاری بکنیم..

مامان بابای منم اومدن دیدن شوشو..

براش کمپوت اوردن :دی

ولی فرداش که صبح ساعت 7 رفت دکتر و برگشت کلیی درد داشت..

همش به خودش میپیچید راه میرفت تو خونه و ناله میکرد..

همش میگفت انگار یه عالمه خورده شیشه ریختن تو چشمم..

دلم خیلی میسوخت.. ولی کاری از دستم بر نمیومد..

جز اینکه براش کمپوت و جیگر و این چیزا رو بیارم بخوره..

خلاصه هر جوری بود تحمل کرد و الان دو روزه خیلی بهتره..

لنز پانسمانش رو سه شنبه برداشت ..کمی دیدش تاره و میگه اشیا رو بزرگتر از قبل میبینه.

ولی درد دیگه نداره..فقط کمی خشکی چشم داره که طبیعیه و دکتر اشک مصنوعی داده.

ولی عوضش راحت شدی بابا رضا جونیییییییییییی

کلیی قیافه اش هم عالی تر شده.. چون رضا از اون تیپ قیافه هاست که هم با عینک خوبه هم بی عینک.

 و چون همیشه عینک هاش سبک بوده جای عینک رو صورتش مشهود نیست.

تازه ه ه ه مژه خوشگلات از زیر عینک اومده بیروننن قربونتتتتتتت برم.

خلاصه که اینم از این مرحله که خدا رو هزار بار شکر به خیر و خوشی تموم شده .

از شنبه هم ایشالا میره سر کااار.

راستی پروانه اش هم اومد و قراره کمی هوا گرم شد مارو ببره فشم و یه شام اساسی بده..

بلههههههههههههههه فک کردهههه

سالگردمون بردمون دربند ولی این دفعه دیگه فشمه رو افتادیی اق رضااااااااااااااا :*

دیشب هم بابای خودم بردمون لواسون پیتزا *کیوان سور اون کارخونه کذایی رو که 5 ساله میخواستن بفروشن

 و نمیشد رو داد. بالاخره اونم اوکی شد و بابام از شرش یا خیرش هرچییییییییییی راحت شد.

اصلا کلا زمین یا هرچیزه ارث و میراثی داستانه شدیددددددددددددد

دیگه دیگه خبر اینکه فردا هم شب روزه مادره میریم خونه مامی شوشو..

بعداظهرش هم میریم خونه مامان و مامان بزرگ خودم.

برای مامان شوشو وسیله اشپزخونه گرفتم.

برای مامی خودم دو تا شکلات و شیرینی خوری از این جدیدا که نیمدونم چطوری توضیح بدم خریدم.

برای مامان بزرگمم یه کریستال شکل لاکپشت خریدم .. خودم داشتم خونه من دید خوشش اومد منم سریع

عین اونو براش خریدم و فکرم راحت شد.

اون یکی مامان بزرگمم که نیست مسافرته.

خودمم هدیه ام رو پیشاپیش دریافت کردم اساسی :دی

داستانش اینه که با شوشو رفتیم عینک افتابی بگیره برای خودش..

خیلی شیک یه عینک پلیس انتخاب کرد .خوشگله و به چهره اش میاد.

منم همین طوری یه عینکی رو زدم خوشم اومد..متفاوت از اون عینک قبلیم بود.

ولی چون اون عینک قبلیم و تازه 2 ساله خریدم و هنوز مدلش قشنگه دلم نمیومد باز کلی پول بدم..

ولی شوشو گفت بگیر اگه دوسش داری.

منم که خیلی دوسشش داشتم تو رودربایستی خریدم ولی برای اینکه جیب درد شوشو رو کمی ارامش داده

باشم دختر خوبی شدم و گفتم پس بابا رضا همین باشه کادوی روزه زن:دی

دیگه کادوهای بابا رضا تموم شد تااااااااا سال دیگه.

من موندم و یه روز پدرررررررررررررر و یه تولد جانانه رضا جونی تو مرداد و کادوهاشششش

دیگه دیگه اینکههههههههه

هفته پیش این موقع من داغووون بودم از خستگی

یا جایی دعوت نمیشمم یا وقتی میشم 3 تا 3 تا

ظهرش با مامانم به همراه فامیل پدری خونه عمه کوچیکه ناهار دعوت بودیم.

بعدش حموم زایمان خواهر زن داییم.

بدو بدو رفتیم اونجا.. اون سر شهرررررررررررررر تو سعادت اباد روی کوه.

وای خیلی دوووور بود.

براش هم از این تولو ها و لباس بردیم.

وای که من عاشق این تولو ها هستم و میخوام همش رو نیما داشته باشه ولی فعلا همون 5 تایی رو داره

که مامانم تو سیسمونیش خریده.

بعدددددددد داشتم میگفتم.. جمعه اش هم عروسی پسر خاله شوشو نودی بود.

واییییییییی نودی و م همونایی هستن که 4 سال دوست بودن و ما باهاشون سفر رفتیم تنگه واشی رفتیم

 وجاهای دیگه.

عروسیشون خیلییییییییی هول هولی شده بود و منم هیچی لباس اندازم نبود چون بعد بارداری و زایمانم

لباس شب ندوخته و نخریده بود.

این شد که سریعا با مامیم رفتیم یه کت شلوار صورتی ملیح مشکی خریدم که همه میگفتن قشنگه.

عروسیشون خوش گذشت جز اخر شبش که خونه خاله شوشو بود و 3 ساعتی با دی جی همه رقصیدن و

من همش با نیما تو یکی از اتاقا کلنجار رفتم تا بخوابه.

البته من عروسی های قاطی نمیرقصم ولی خب دوست داشتم بودم.

اولاش رو بودم که نیما هم بغل باباییش کلییی رقصید و خوشحالی کرد.

همه براش ذوق میکردن و اونم خوشجحاالل بود.

عوض من و نیما بابا رضا ترکوند برای پسر خاله اش و کلیییییییی رقصیددد.

اون شب هم تموم شد و از ته دلم ارزو میکنم م و نودی خیلی خوشبخت باشن.

این دو تا هم رفتن سر خونه زندگیشو.ن و از این بلاتکلیفی در اومدن.

دیگه دیگه اینکه از نیمی جونی بگمممممممم

کلی بزرگ شده و کارهاش هم با خودش بزرگ میشن.

5 تا عشق داره :

1: سیم ..هر نوع سیمی هر نوع رنگی

2:خیارررررررررر

3: کنترل تی وی

4:اسانسوررررر مخصوصا اون دکمه هاش که نورر داره

5 : لباسشوییی وقتی روشنه. چشم ازش برنمیداره

وایی وقتی میریم تو اسانسور همش داره به اون دکمه هاش رنگارنگ طبقات میخنده و شادی میکنه.

یعنی قشنگگگ عاشق اسانسوره هاا روحیه اش عوض میشه میبینتش.))

دیگه هر روز 2وعده حریره میخوره و 2وعده سوپ.

سوپی که توش گشنیز میریزم تاحالا از همه بهتره خورده.

از دیروز هم سرلاک برنجی بهش میدیم خیلیییییی دوست داره.

پوره سیب هم بهش میدم دوست داره.

بیسکوییت مادر هم تو شیر حل میکنم اونم ایی بدش نمیااد.

خلاصه مشغولیم حسابی

13 ام بردمش دکتر و همه چیش خدا رو شکر اوکی بود.

منحنیش باز اومده رو به بالا و من خیلیییییییییییییییی خوشحالم که زحمت هام نتیجه داده.

7 کیلو بود این دفعه.

دکترش راضی بود.. میگفت لاغریش به خوش اخلاقی درررررر :))

اخه دکترش رو خیلی دوست داره و میخنده براش. میاد معاینه اش کنه فک میکنه میخواد باهاش بازی کنه

میخنده.

دیگه کامل غربیه رو از اشنا تشخیص میده.. میریم مهمونی همش اولاش گریه زاری راه میندازه و میگه

کسایی رو که نمیشناسم اصلا با من حرف هم نزنن .اگه نه بغض میکنه.

و همش دستاش سمت من درازه اگه کسی غریبه بغلش کنه.

و من کلییییییییی کیف میکنم که تو بغل من ارامش داره و احساس امنیت میکنه.

عین پیشی گاهی صورتش رو میماله به صورت و دستای من.. و با همین کاراش منو دیوونه کردهههه هااا

بابا رضاش رو خیلی دوست داره.. کم ببینتش قشنگ بهونه میگیره.. و تا رضا از سر کار میاد خوشحاللل میشه

دیروز برای اولین بار با اولین کسی که دالی کرد رضا بود.

اروم خودش رو میبرد پشت تن من و میومد بیرون بعد چند ثانیه  که رضا بهش بگه : دالیییییی

کپ کردم که تو هفت ماهگی دالی میکنه و معنیش رو فهمیده.

عاشق اینه که با هم ولو شیم رو تخت و من هی شکمش رو پوف کنم اونم بخنده و دستاش رو بکشه

رو صورت من..

شیر میخواد یا غذا میخواد یا سر سفره بغلم میشینه تند تند دست و پاهاش رو تکون میده که یعنی به من

از غذای خودتون بده ..

وروجکککککککککک شده اساسی.

هنوز نمیتونه بشینه. ولی کمی سینه خیز میره . البته در صورتیکه یه چیز هیجان انگیز جلوش بزاری

خدا نکنه سیم در نزدیکیش باشه خودش رو میکشهههههههه دستاش رو کش میاره تا سیم رو بگیره

 و ببره دهنششش و میکککککککککککک بزنه.

دیر بجنبی کرده تو دهنش شیطون بلای مامان.

خلاصه که روز به رزو شیریک کاری هاش بیشتر میشه.

خیلی خوش خنده است ماشالا و هر وقت بهش لبخند بزنم منو بی جواب نمیزاره.

به باباش که لبخند نزه هم لبخند میزنه چه برسه که رضا با لحن بچه گونه باهاش حرف بزنه و بخنده.

کلی خودش رو لوس میکنه و اداهای جدید هر روز از خودش رو میکنه.

سرمون رو حسابیی گرم کرده این فسقلی و من رضا گاهی فک میکنیم :

قبلا که نیم نیم نبود چطوری زندگی میکردیم ؟!


پ ن : یه دنیااا ممنون ن ن ن برای رای هاتون .. نیمای ما نفر ششم شد بدون تقلب.

این که میگم تقلب چون من سایتشون رو امتحان کرد خیلی راحت میشد هزرار بار به نیما رای داد.

به خودشونم گفتم گفتن : بله ولی نفر اول به این دلیل اول شده که مامانش تو ایران *خودرو هست و باباش

تو وزارت*علوم!!!

اینم شد دلیل اخه ؟

به قوله رضا این جشنواره بیشتر برای اینم هست که امار بازدید کننده ها از سایتشون و کارهاشون بره بالا.

وگرنه چون یارو تو ایران خودرو هست باید اول شه ؟ اخه دفعه قبل هم همین ادم انگار اول شده.

حالا اصلا مهم نیست به خودشونم گفتم .

شایدم واقعا حق اون نی نی بوده. ما چمیدونیم.

ایشالا نیما تو مسابقه های اصلی زندگیش و تو مسابقه مردونگی اول باشه.

ولی در کل خواستم تشکر کنم از همراهیتون و روی ماه همتونو ببوسم :*

پ ن 2: در اولین فرصت همه کامنتای این چند وقت رو تایید میکنم و به احتمال زیاد مقادیری عکس میزارم.ماچچ


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:3 بعد از ظهر  
 225


سلام سلام به دوست جونیای خودمممممممم  

خوبین خوشین سلامتین

منو شوشو و نیما هم خوبیم و مشغول زندگی.

من که حسابیییییییی سرما خوردم یه هفته است و گلوم حسابیی چرک کرده. دکتر بهم پنی سیلین و کپسول

انتی بیوتیک داده ولی هیچ کدومو جز شربت سرفه و قرص سرما خوردگی استفاده نکردم چون گفت همش ترشح

میشه تو شیرت و نیما هم میخوره.

برای همین دارم عذاب میشکم هاا... داغونم داغون به قولهع همساده :))

ولی با لیمو شیرین و این شربت گیاهی اویشن مزخرفه دارم خود در مانی میکنم.

ایشالا خوب شم.بد مریضیهه.

خدا رو شکر الان چند وقتیه کمردردم بهتره ولی این کارگره هی منو میکاره نمیاد خودم تمیز کاری کردم این هفته

و باز کمی کمرم گررفت.

برنامه رژیم هم که پیشه دکتر رفتم خوبه و کم و بیش رعایت میکنم فک کنم 1 کیلویی تو این 10 روز کم کرده

باشم حالا قراره پس فردا برم باز برای چک کردن.

دیگه دیگه اینکه امسال سالگرد ازدواجمون که 5 اردیبهشت بود رو تو روزش برگزار نکردیم.

چند روز قبلش با شوشو و نیما رفتیم دربند رستوران همیشگیمون برای شام.

شام رو زدیم بر بدن و رفتیم پارک نیاوران کمی قدم زدیم.

من بستنی خورد و لرزیدم..

و چون سرد بود بعد کمی راه رفتن به خاطر اقا نیما رفتیم سمته خونه.

شب خوبی بود و اولین سالی بود که جز منو رضا یه ادم کوچولوی دوست داشتنی هم باهامون بود.

تو کریرش خوابیده بود و موقع شام غر غر میکرد مارو نگاه میکرد و دلش غذاهای رو میز رو میخواست.

کمی برنج له کردم و گذاشتم دهنش و اینقدررررررررررررر بامزه یه چیز جامد رو تو دهنش میچرخونه و میخوره

که دل ادم ضعف میره براش.

برای هدیه سالگردمون هم تصمیم گرفتیم برای هم کفش بگیریم.

یه روز رفتیم پلاسکو چون شوشو کاتر*پیلار میخواست.اونجا زیاد بود  وبالاخره شوشو یکیش رو انتخاب کرد

 و خریدیم.

منم بین یه ادیداس که قبلا تو نمایندگی دیده بودم  و یه نایک که تو نمایندگی همون پلاسکو دیدم مونده بودم

 و نمیتونستم تصمیم بگیرم.

برای همین نخریدم.

بعدش چون شاید تو خرداد با خانواده شوشو بریم مسافرت تصمیم گرفتم کفش رو تو سفر بگیرم.

این شد که هنوز من کادوم فقط پوله و تبدیل نشده.

اخه اول مامی شوشو پیشنهاد مالزی رو داد ..گفت میخواد همه بچه ها ونوه ها رو مهمون کنه.

ولی ما گفتیم مالزی نه .. ما تازه بودیم و دیگه جذابیتی برای سفر دوم اونم با خانواده به این زودی نداره.

 و ضمن اینکه 8 ساعته و ما با بچه نمیتونیم.

خواهر شوشو تو جاهای نزدیک تر پیشنهاد دبی رو داد که باز رد شد و دردسرتون ندم

رسیدیم به کیش :))

حالا شاید اخر خرداد بعد امتحانات بچه ها بریم کیش.

و منم گفتم حالا کیش رو ببینم شاید چیز بهتری دیدم اونجا هدیه ام رو خریدم.

دیگه دیگه اینکهههههههههه

برای تولدم هم یه رزو با فافا رفتیم رمانا و پیاده روی که اون روز هم خیلی عالی بود.

 و نیم نیم  تو اولین تولد مامانش شرکت کرد. و هی غر غر کرد تو رستوران.

اونجا هم که با کلاسسس هی همه چپ چپ نگامون میکردن.

اخر سر از گارسون یه قاشق خواستیم اونم تعجب کرده بود که ما کجای پیتزا رو میخواییم با قاشق بخوریم.

ولی وقتی دید که دادم دست نیما خندید.

نیمی هم تا اخر غذامون تقریبا با قاشق که عاشقشههه سرگرم شد.

اونم از اون روز.

دیگه از روزایی که باید بنویسمش سه شنبه پیش بود که 3 تا از دوستام رو دعوت کردم نهار خونمون.

یکیشون همون دوستمه که همش نصفه شب اس ام اس میده و میس میندازه و رو اعصابه.

که اتفاقا هفته قبلش با دو تا دوست دیگم رفتیم خونش چون خونه جدید خریده بودن و دیگه مستاجر نیستن.

منم همون جا خواستم هفته بعدش بیان خونم برای نهار.

اخه تو دوران بارداریم همشون مهمونی ناهار داده بودن.

و من هیچ وقت دعوتشون نکرده بودم.

این شد که سه شنبه پیش اومدن خونم.

دوتاشون اومدن و یکیشون مشکلی براش پیش اومد و نیومد.

منم کلیی حرص خوردم.. هم جاش خیلی خالی بود هم من با بچه این همه کار کرده بودم دوست داشتم

هر 3 تاشون بیان.

برای ناهار جوجه چینی سالاد ماکارونی و پیراشکی پیتزایی  و سالاد و سبزی و .. بود.

برای دسر هم بستنی و تیرامیسو ژله و کوکتل میوه درست کرده بودم.

خیلی خوششون اومد خیلی تعریف کردن.

و من هی ذوق زده شدم :)) اخه همشون رو هول هولی درستیده بودم و فک نمیکردم خوب بشن.

جز تیرامیسو که چون اونم هولیی بود خیلی بهم نزده بودم و اصلا نبسته بود و نشد بخوریمش.

یکی از دوستام هم بچه 1 سال و نیمه داشت.

و هی نیما رو اذیت میکرد نیشگونشن میگرفت و اسباب بازی هاش رو ازش میگرفت.

نیما هم بچم قیافه مظلوم به خودش میگرفت  و هی دستاش رو سمت من دراز میکرد که بغلش کنم و از

م ع بچه دوستم دورش کنم.

اینقدرر خندم گرفته بود.. هی باید به م ع اخم میکردم تا از نیما دور بشه.

اونم طفلی بچه خوبیه ولی تو سنیه که حسودی میکنه و وروجک شده.

خلاصه اون روز هم بخیر و خوشی برگزار شد و تموم شد.

از بابا رضا بگم که مدرک پروانه اشتغالش همین روزا میاد  و خیلی خوشحالیم که به این موفقیت بالاخره دست

پیدا کرد.

این یه راه جدید تو زندگیشه.

دیگه اینکه با این خوداموز سی دی دانش*مند برنامه فتوشاپ  و یه برنامه دیگه رو داره یاد میگیره. و

واقعا پشت کارش ایول داره.

تازه برای اولین بار تو زندگیش این ماه دسته چک گرفت از بانکش.

این دسته چک هم داستان داره که شاید بعدا تعریفیدم.

تازه یه تصمیم هم گرفته که بره چشماش رو لیزر کنه  و برای این هفته وقت گرفته.

کلی تحقیق کرده و بالاخره میخواد این تصمیم رو بعد کلییی پرس و جو عملی کنه.

امید به خدا. شماها تجربه ایی تو لیزر چشم دارین ؟ خوبه ؟

ا

دیگه دیگه اینکه از نیما جونی بگم که خیلی جیگر شده بریا مامان باباش.

یه هفته است که سوپ هم به غذاش اضافه شده.

چون به گفته دکتر وقتی از شیر مادر سیره سیره بهش غذا یا فرنی میدم اصلا اشتها نداره و خیلی با میل

نمیخوره  و اکثرا سرش رو برمیگردونه غر میزنه نمیدونم چکار کنم.

شماها چیکار میکردین ؟ وقتی بچتون از شیرتون سیر بود میدادین یا وقتی گرسنه بود ؟

من فک میکردم که غذا برای بچه خیلی سخت باشه ..

میدونین راستش سخت نیست ولی وقت گیره و تمرکز زیادی میخواد.

مخصوصا روزای اول که با یه قاشق شروع میشه و برنامه خاصی داره.

راستی نیما اولین خال تو بدنش در اومده یه هفته است روی دست راستشه رو ساعدش.

اینقدرر بوس کردم وقتی دیدم.

نمیدونم چرا بچه اینقدرر همه چیش برای ادم جالبه.

دیگه دیگه اینکه الان 15 روزه که شکمش اصلا خوب کار نمیکنه و هر 5 روز یکبار کار میکنه .

زنگ زدم منشی دکترش گفت برای شربت اهنش هست.اونو قطع کن کار کرد دوباره بده.

ولی الان 3 روزه ندادم خبری نیست .. نمیدونم چکار کنم.

با اینکه همه میگن طبیعیه ولی مادرم..دلم شور میزنه.

حالا هفته دیگه 13 اردیبهشت میبرمش دکترش برای کنترل ازش کامل میپرسم.

ماه قبل منحنی رشد نیما داشت به سمت پایین میومد که خیلی خیلی خیلی نگرانم کرد و اعصاب ندارم از

ماه پیش.

این ماه سعی کردم اصلا شربت مولتیش یک روز هم عقب نیوفته و غذا وشیرش رو حسابی بهش دادم.

ایشالا این ماه منحنیش اوکی شده باشه.

هرچند من هیچ وقت کم کاری نکردم ولی نمیدونم چرا خوب و زیاد وزن نمیگیره.

 ولی همش میگم سالم باشه کوچولو باشه.

دیگه دیگه اینکه نیما یه کار جدید که میکنه و همهمون شگفت زده شدیم اینه که

کنترل تی وی رو میگره تو دستش یه نگاه به تی وی میکنه و با دقت رو دکمه هاش فشار وارد میکنه.

عین ما وقتی داریم کانال عوض میکنیم و بعد که خسته میشه میخواد کنترل رو بکنه تو دهنش.

و اینه که همه کپ میکنیم که چه دقتی داره نیم وجبی که تو 7 وماهگی تشخیص داده کنترل چیه.

دیگه دیگه اینکه بابا رضاش که از سر کار میاد کلیی ذوق میکنه میخنده و دستاشو سمت رضا بلند میکنه

یا با چشماش میفهمونه که رضا بغلش کنه.

بابا رضا هم کلیی بغلیش میکنه بوسش میکنه و قربون صدقه اش میره.

خلاصه که من و رضا عالمی داریم با نیمی.

زندگیمون واقعا زیر و رو شده عوض شده و هر روز یه کار جدید نیما بهمون انرژی میده.

ایشالا این انرژی تو زندگی همه باشه. امین.

دیگه دیگه هم فعلا خبری نیستتتتتتتتتت میبوسمتون هزار تاااااااااااااااااا

شاید به این پست عکس اضافه کردم به زودی :*


پ ن :

دوست جونیا نیما تو سایت اتلیه  بعد از دومین اپ شده نفر دوم.

بگذریم که کلی غصه خوردم :( ولی بعدش گفتم اشکال نداره هرچی خدا بخواد.

البته شوشو میگه اینی که اول شده داره تقلب میکنه.. چون دوره قبل نفر 21 بود و تو یک هفته یهویی شده

نفر اول.. اخه سایتشون یکم ایراد داره و ما امتحان کردیم اگه اینترنت قطع و وصل بشه و باز رای بدی قبول

میکنه و نمیگه ای پی تکراریه !

ولی هرکیم هرکاری بکنه من حاضر نیستم تو اولین مسابقه زندگی نیما تقلب کنم.

فقط خواستم بگم اگه دوستی دارین که نیما رو دیده اگه دوست داشت بگین به نیمی رای بده تا بازم

بره بالا.

در ضمن نمره 5 بهترین نمره است.نه نمره 1 .

بازم ممنون بابت همراهی همیشگیتون.بوسسسسسسسسسسس

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:17 بعد از ظهر  
 224

امروز 25 فروردین سال 91...

من یه زن 25 ساله..

امسال عدد سال تولدم با روز ماه تولدم یکی شده..

وایییییییییییی

من و 25 سالگی..

خدایا واقعا چرا اینقدر روز ها رو زود از ما میگیری...ماه ها رو .. سال ها رو ..؟

چرا من همش فک میکنم 100 سال پیش روزها و ماه ها و سال ها خیلی دیرتر میگذشتن..

ولی تا اینو میگم.. تو ذهنم این فکر میاد که دیوونه...خدا رو شکر کن که خودت و همسرت و بچه ات و خانواده

هاتون سالمین..

امروز تولد من بود..

رضا خانوادم خانواده شوشو...  فافا    شاد*    مری همسایمون   ریحانه  یادشون بود که من تولدمه.

خیلی خوشحال شدم از تبریک و هدیه تک تکشون.

همسر عزیز تر از جووونم یه اویز طلا با کار برلیان و مروارید هدیه داد و منو شرمنده کرد اساسی.

مامی شوشو نقدی خجالت زدم کرد.

مامان خودم کادوش رو هنوز بهم نداده ..ندیدمش 3 روزه.

فافا برام یه لباس خواب خیلی خوشگل اون مارکی که دوست دارم خریده.

شاد* برام یه شال خیلی خوشگل خریده..سلیقه اش تو شال و روسری عالیه.

مری برام یه تونیک کوتاه که ساده و دوست داشتنیه اورد.

ولی از این کادوها مهم تر اینه که یادشون مونده بود این روز برای من روزه مهمیه تو زندگی..

تازه من فک میکنم نیم نیم مادر هم یادش بوده فقط زبون نداشته بچم..

میدونین وقتی بچه داری و تولدت میشه یه احساس خاصی داری به نسبت سالای قبل..

نمیدونم چظوری بگم ولی احساس میکنی مهم تر شدی :))

میگن هر ارزویی که بکنی تو روز تولدت بر اورده میشه..

 و من ارزو میکنم نیمای عزیزمون 25 سال دیگه تو روز تولدش همین طور مثل مادرش پر باشه از

حس زندگی عشق همسرش  و شادی.

زندگی من تازه داره شروع میشه با عشق نیما  و رضا که همه دنیای من هستن.

فک نمیکنم دارم پیر میشم ولی دوستم ندارم بزرگ شم..

امید که اگه 1 سال میره رو عمرم بهتر از سال قبل شده باشم.. و نزدیک تر به راه درست و ایده آل.

رضا مهربونم یه دنیا ممنون برای هدیه زیبات..عزیز دل منی..

دوست جونیای خودم از شما هم خیلی خیلی ممنونم برای این همه رای دهیتون و این همه تبریکاتتون..

مرسی که منو یادتون نمیره.. دوست داریم میبوسمتون.:*

پی نوشت رو تا 15 اردیبهشت که مهلت جشنواره است تو پست های جدیدم تمدید میکنم :دی



پ ن2 : دوست جونیا

راستی اتلیه ایی که ما عکس های نیما رو گرفتیم یه جشنواره نوروزی گذاشته که به عکس های بچه ها

رای داده میشه. عکس نیما هم هست .. همین عکسش که بالای پست گذاشتم هست.

و شما میتونین از 1 تا 5بهش رای بدین .

اگه دوست داشتین خوشحال میشم به پسرمون رای بدین. شما همیشه با رای هاتون منو

شرمنده کردین امیدوارم ایندفعه هم اگه خواستین بهمون رای بدین. فقط هر کامپیوتری 1 بار میتونه رای بده و تو

سیستمشون ثبت میشه ای پی کامپیوترتون.

تو سایت که وارد میشین بالای صفحه یه جا نوشته "چگونه رای بدهیم ؟"

 اون رو دیدین بعد عکس نیما رو پیدا کنین و زحمت رای دهی رو بکشین.

پیشاپیش یه دنیاااااااااااا ممنون :*

ادرس:

http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=1



|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 1:46 قبل از ظهر  
 223

سلام سلاممممممممممم دوستای گل وبلاگیییییییییی خودممم

خوبین خوشین سلامتینننننننن

سال نو مبارککک

واقعا که سال 91 سال خیلی خوبیه

من اینجوری احساس میکنم..

و جالب تر اینکه واقعا روزهاش خیلی خیلی زووووووووود دارن میگذرن

هیچی نشده رفتیم تو نیمه دوم ماه فروردین

ماه عزیز من که عاشقشم چون همه چی زیباتر از همه ماه هاست و اینکه تولد خودمم تو این ماهه و کلا

حس خوبی بهش دارم.

از عیددددددد بگم براتون

ما قرار بود 28 اسفند بریم شمال ولی جاده ها خیلی خیلی خراب بود چون یه عالمه برف اومده بود

همه ما ( من و رضا و نیما و خانواده خواهر رضا و مامان باباش و خانواده خاله و  خانواده پسر خاله شوشو )

ساک هامونو بسته بودیم و قرار بود صبح 28 ام بریم ولی خورد تو حالمون.

من که شب قبلش تا 3 نصفه شب تمام پیراشکی هامم سرخ کرده بودم.

ولی نشد که بریم. عجب روزی هم بود خوب شد نرفتیم.

چون باید ببخشید نیما شکمش عجیب راه افتاده بود و تا شب 5 بارخراب کاری کرد که 3 بارش تمام لباساشم

استاد شده بود.

خلاصه درسرتون ندم.. راه ها 29 باز شد و صبح ساعت 6 ما دم خونه مامی و بابای شوشو بودیم..

بارهای اونارم با زحمت و هزاررر فکر و جابه جا کردن جا دادیم تو صندوق عقب ماشین و جلو پا و ..

تازه من غیر لباسای نیما که شونصد تا برداشته بود کلیی رعایت کرده بودم و اسباب کم برداشته بودم.

لباسای نیما رو هم چون هم اولین عیدش بود و میخواستم کلیی ازش عکس بندازم و هم اینکه میترسیدم

هی کثیف کنه و من لباس کم بیارم.

خلاصههه بعد 1ساعت معطل شدن برای خانواده های دیگه تو اتوبان همت بالاخره ساعت 7 همگی باهم

3 ماشینه رفتیم به سمته رامسرررررررررررر

اینو هم بگم نیما جونی تو این سفر سنگ تموممممممممم گذاشت از اقایی.

پسرم اینقدررر بچه خوبی بود و اروم بود که من حااال کردم.

 ولی از شانس بد ماااااااااااا ساعت سفرمون خیلی طولانی شد..

رفتنی 14 ساعت و برگشتنی دقیق 12 ساعت تو راه بودیم..

میگم با اینکه نیما خیلی اروم بود ولی بالاخره یه بچه تو بغلم بود و همش استرس داشتم..

ولی خدا رو شکر نیما اخر های راه خراب کاری کرد که تو ماشین عوضش کردم..

 و وقتایی هم که خواب بود میزاشتمش عقب تو کریرش..

 و مامی و بابای شوشو که عقب بودن مراقبش بودن.

وقتایی هم که بیدار بود تو بغلم بود بیرون رو نگاه میکرد یا با اسباب بازی هاش بازی میکرد...

ولیی عجب راهیییییییییییییییییی بود هرچی میرفتیم نمیرسیدیم..

حیوونی شوشو واقعا خسته شد..چون همش کلاج دنده... بود و هنوز گردنش درد میکنه..

خلاصهههههههه ساعت 8 و نیم شب رسیدیم رامسر..

یه سری برج بود تو یه شهرک که تقریبا روبروی هتل رامسر بود با فاصله نسبتا زیاد.

اینجا رو شوهر خواهر شوشو گرفته بود..

یه واحدش رو تو طبقه 5 به ما داده بودن..

تقریبا 14 نفر بودیم.

جاش و شهرکش خیالی با حال بود و نوساز بود.

دیگه همگی خسته و هلاک رسیدیم و اسباب ها رو جا به جا کردیم ..

مرد ها همگی تو هال و پذیرایی ..من و نیما و زن پسر خاله شوشو (نادی) تو یه اتاق..

مامی و خاله شوشو یه اتاق و خواهر شوشو و شوهرش و بچه هاش هم یه اتاق.

اون شب شام الویه من و پیراشکی هایی که درست کرده بودم رو خوردیم..

 ولی من شام نخوردم.. چون نیما خراب کاری کرده بود و شدید احتیاج به حموم داشت

 ولی از شانس من اب گرم قطع شده بود..

وایییییییییییییی کارد میزدی خونم در نمیومد..

همش خودم و فحش میدادم که چرا با بچه کوچیم اومدم سفر اونم جمعیتی اونم این راه دور..

واقعا تو راه بهم سخت گذشته بود.

الانم که میدیدم اب قطع شده حرصم گرفته بود.

کلی نذر و نیاز کردم تا اب اومد اونم ساعت 11..

تا بقیه مشغول شام خوردن بودن تنهایی نیما و وسایل هاش رو برداشتم و رفتم حموم.

نیما رو یبا مصیبت ( همینجوریه؟)  شستم ..شانس اوردم دوشش دستی بود.

و روی یه سکوی کوچولو که تو حمومش بود پمپرزش روبستم و لباس تنش کردم و دادمش بیرون.

یه نفسییییییییییییییییییی کشیدم و از ته دلم خدا رو شکر کردم..

چون بچم پاش سوخته بود و احتیاج داشت به این حموم.

خلاصه اون شب به خیر گذشت..

نیما رو خوابوندم و تا 2 نصفه شب با نادی و خواهر شوشو میخندیدم و سفره هفت سین رو میچیدیم.

برای سبزه هم با خواهر شوشوش نصفه شبی هره و کره رفتیم پایین و از سبزه های باغچه ها چیدیم.

یه سین کم داشتیم ساعت منو گذاشتیم.

یه سین دیگه هم کم داشتیم یه ورق بود که روش هفت سین قرانی نوشته بود خواهر شوشو اونو گذاشت.

خلاصه ساعت نزدیک 3 بود که خوابیدیم.

صبح برای سال تحویل همگی پاشدیم..

کلی عکس و فیم گرفتیم..سال تحویل شد..

 و من غم تو دلم بود و خودمم نمیدونستم چرا..

رضا همش مشغول عکس و فیلم این کارا بود..

و اولین سالی بود که تو شلوغ پلوغی ها منو یادش رفت و نیومد بوسم کنه..و بهم سال نورو تبریک بگه.

دلم گرفت خیلی..

رفتم تو اتاق که به مامان و بابام و داداشم زنگ بزنم تا سال نو رو بهشون تبریک بگم.. ولی خط هااا افتضاححح

شلوغ بود و نگرفت.

رضا صدام زد که بیام تا مامان باباش عیدی منو نیما رو بدن.

مثه همیشه زحمت کشیدن و بهمون عیدی دادن..

رضا هم قبل عید عیدی رو برام خریده بود نمیدونم نوشته بودم یا نه .. امسال یه کیف سرمه ایی خیلی

خوشگل به نظر خودم البته.. هدیه گرفتم.

منم بعد کلییی فکر برای رضا یه کول پد واسه لب تابش گرفتم. که خوشش اومد.

خلاصههه سال هم تحویل شد !!!

اون چند روز روزای خوبی بود.و. و سفر خوبی بود نسبتا..

چون سفر اولم با بچه بود خیلی چیزی نفهمیدم..

بیشتر درگیر کارای نیما بود و وقتایی هم که نیما خواب بود اینقدرر خسته بودم که جون لذت بردن نداشتم.

جز 2 باری که رفتیم کنار دریا و شب ها 1 به بعد که نیما میخوابید  خیلی خاطره ایی ندارم.

شب ها 1 به بعد نیما که میخوابید با نادی جون میرفتیم تو بالکن اتاقمون( خیلی خیلی باحال بووود عاشقش

شده بودیم اخه طبقه 5 بود .. و دست راستمون کوه ها و منظره خونه ها و ویلاهای شیروونی قرمز بود

 و دست چپ هم دریا و ویلاها..) اهنگ گوش میدادیم.. چایی میخوردیم و کلییییییییییی حرف میزدیم.

نادی جون رو خیلی دوست دارم...یه زن عاقل و جا افتاده و فوق العاده مهربونه...

تو سفر رضا هر وقت صداش میکردم زودی میومد و خیلی کمکم بود ...

خیلی اوقات هم خب حوصله نداشت و غر میزد. ولی در کل خوب بود همراهیه شوشو.

روزهای سفر هم زود و زود گذشتن..

 و این شد که پسرمون اولین سفرش رو تو شمال تو شهر رامسر گذروند..

و این قدرر اقا بود که همه همسفری ها ازش تعریف میکردن..

روز 6 هم برگشتیم به سمته تهران که همونطور که گکفتم 12 ساعت بعد رسیدیم خونمون.

تا 13 به در هم یه سری عید دیدنی رفتیم  و این اقا نیما جای ما همه عیدی ها رو گرفت.

یه روز هم رفتیم اتلیه نیما و عکس هاش رو انتخاب کردیم برای چاپ که امروز یا فردا رضا جونی میره عکس

ها رو بگیره.

از رابطه پدر و پسر هم چی بگمممممممممممممم

عاشق همدیگه شدن..و رضا کلی قربون صدقه اش میره و بهش میگه بابایی تو خیلی کوچولویی.. و من

عاشقت شدم..

واقعا نیما مامانی تو چیکار کردی با ما ؟

گاهی فک میکنم قبلا بدون نیما چطورر زندگی میکردم..

2 روز بعد سفرمون مامان و بابام و امیر از گرمه برگشتن.. .مامان اینا امسال دیگه واقعا قصد رفتن اونجا رو

نداشتن ولی باز امیررررررررر گیررر 3 پیچ داد و رفتن.

وقتی رفتیم خونشون مامان اینا بعد 10 روز که نیما رو ندیده بودن خودکشی میکردن اینقدرر بوسش میکردن

و قربون صدقه اش میرفتن.

دیگه دیگه اینکه 13 به در هم طبق هر سال رفتیم باغ..

مامانم اینا هم با دایی هام رفتن پارک جنگلی.

تو باغ هم همه بودن..اینقدرر چیز میز خوردیم معده هامون تعجب کرده بودن :))

روز خوبی بود.. هم ماهگرد نیما جونی بود هم 13 به در.. خوش گذشت جای شما خالیییییییییییی

14 فروردین هم واکسن نیما رو زدم...

باز اشکم در اومد از گریه اش..

دو پای بچم رو سوراخ کرد..

خیلی دلم سوخت.. ولی چاره چیه ؟

تا همین امروز کمی تب داره و بهش استامینوفن میدم.

دیروز هم بردمش دکترش برای چکاپ.. قدش خوب بود ولی وزنش نه!

داره منحنیش میاد پایین.. ولی دکترش میگه جای نگرانی نیست..

ولی من خیلی خیلی نگرانم و اعصابم خورده..

از امروز غذای کمکی گل پسر رو شروع میکنم..

توکل به خدا ایشالا که سلامت باشه و وزنش اوکی بشه.

با وسواس زیااد فرنیش رو درست کردم و ذوق دارم که بیدارشه از خواب و من بهش غذا بدم..

به امید خدا گل پسرم ایشالا که عمرت طولانی و با برکت باشه و همیشه دهن کوچولوت پر بشه

از خوراکی های خوشمزه و تنت همیشه سلامت باشه.

عزیز مامانییییییییییییییییییییییییی:*

دیگه دیگه هم خبری نیست دوست جونیاااا

میبوسمتتتوننننننننن هزار تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا*


پ ن 1:

یکشنبه ایی که گذشت ماهگرد نیما بود.

این ماه خیلی ماه عجیبی بود ..نیما تند تند داره بزرگ میشه و حرکاتش بزرگونه تر..

خیلی مستقل شده.. دیگه نمیشه دستش رو گرفت تا قبل خوابش هزار بار و هزار بار این پستونک رو در نیاره

 و نزاره تو دهنش..

دسته کوچولوشو رو با زوررر زیااااااااااد از دستات میکشه بیرون

جدیدا میخوام بهش قطره بدم سرش رو اینور اونور میکنه چون از مزه اش خوشش نمیاد!

کاملا اشیا رو تودستش میگیره و سریع میخواد همه چی رو ببره تو دهنش..

علاقه شدیدی به انواع سیم داره.. سیم لب تاپ سیم موس.. سیم بخار برقی.. سیم تلفن و ..

خیلی با علاقه یه چیزی که میزاری دهنش رو میخوره.. منظورم یه سر سوزن بستنی هست که بهش دادم.

عاشق اینه که باهاش بازی کنی.. بوفش کنی.. دلش رو قلقلک بدی..

غشششششششششش میکنه از خنده..

خیلی خوش اخلاقه و تا باهاش حرف بزنی میخنده..

تو بغل غریبه بره خودشو میده عقب یا با چشماش  و صداهاش التماس میکنه که یعنی مامان منو بگیرر..

خلاصه عین بقیه بچه ها روز به روز شیرین تر میشه و بیشتر خودش رو تو دل ماها جا میکنه..

پسرک گل من نیما جونم ششمین ماهگردتم مبارک... عزیزمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی:*


پ ن2 : دوست جونیا

راستی اتلیه ایی که ما عکس های نیما رو گرفتیم یه جشنواره نوروزی گذاشته که به عکس های بچه ها

رای داده میشه. عکس نیما هم هست .. همین عکسش که بالای پست گذاشتم هست.

و شما میتونین از 1 تا 5بهش رای بدین .

اگه دوست داشتین خوشحال میشم به پسرمون رای بدین. شما همیشه با رای هاتون منو

شرمنده کردین امیدوارم ایندفعه هم اگه خواستین بهمون رای بدین. فقط هر کامپیوتری 1 بار میتونه رای بده و تو

سیستمشون ثبت میشه ای پی کامپیوترتون.

تو سایت که وارد میشین بالای صفحه یه جا نوشته "چگونه رای بدهیم ؟"

 اون رو دیدین بعد عکس نیما رو پیدا کنین و زحمت رای دهی رو بکشین.

پیشاپیش یه دنیاااااااااااا ممنون :*

ادرس:

http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=1


|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 4:4 بعد از ظهر  
 222

 

سلام سلام دوست جونیای مهربون خودممممممممممم

حالتون که خوبه

کاراتونم که تموم شده ؟

نشده شوخی میکنینننننننننننن بابا دیگه چیزی نمونده به سال جدید.

من که خونه تکونیم تموم شد.

سرایدار مامانم اومد خونم و دیوارم و پنجره هام رو شست تمومممممممم شد

با کمک رضا جونی خونه رو جارو طی و گردگیری هم کردیم.

پرده هامم شستم ولی هنوز اتو نشده.

مایه پیراشکی رو اماده کردم..

کیک و توپک خرما و الویه رو هم جمعه و شنبه درست میکنم.

اخه ایشالا یکشنبه میریم به مقصد رامسر اگه برنامه عوض نشه.خواهر شوشو جا گرفته.

اگه اونجا زیاد بمونیم بعدش برمیگردیم تهران اگر نه از اون ور میریم رشت ویلای داداش شوشو.

ولی تا قبل 9 یا دهم بر میگردیم ایشالا.

فقط از کارام مونده بستن ساک سفر خودم و نی نی جونیییییییییییی که همش دعا دعا میکنم چیزی جا نزارم

و اینکه وسایلمون تو صندوق جا بشه !

مامان و بابای رضا هم با ما میان دو تا ماشین دیگه هم خواهر رضا و یکی از پسر خاله هاست.

کلا 12 نفری هستیم.

دیگه دیگه اینکه چهار شنبه سوری هم به خیر گذشت.

این هفته من همش بیرون و مهمونی بودم.

اخر سالی هر روز یه داستانی داشتم.

شنبه که نامزدی پسر عمه شوشو بود و اولین جشن این مدلی بود که با نیما میرفتم.

اینقدرر پسرم اقاا بود که حد نداشت حال کرده بودماااااااااااا

اولش یکم از صدای اهنگ و نور و اینا ترسید ولی راهش بردم اروم شد و دیگه تا وقت شام همش بشین پاشو

میکرد تو بغلم و خوشحال بود .. با تعجب همه جا رو تند تند نگاه میکرد و میخندید.

کلیم تیپ اسپرت زده بود همه حال کرده بودن

بعدم 2 مین قبل شام خوابید تو کریرش تا 2 مین بعد شام !

منم با ارامش کامل و خوشحاللل شام خوردم و خیلی شیک بعد شام بیدار شد حاضرش کردم و رفتیم

خونمون و این شد که من اصلا بهم سخت نگذشت.

اها راستی موهامم رنگ ماهگونی کردم..یه کوتاهی هم پیش ارایشگرم رفتم.. که فقط گفتم مرتب کنه.

و قدش رو خیلی کوتاه نکنه..چون تیفوسی خیلی زود نا مرتب میشه و احتیاج داره 2

ماه یه بار بری مرتب کنی تا خوب بلند شه.

خدا رو شکر رشد موهامم خوب بوده و داره زودی بلند میشه

دیگه دیگه اینکه یکشنبه شب هم نیم نیم وقت اتلیه داشت.

با فافا و خواهرش و دختر خواهرش که اونم 6 سالشه رفتیم اتلیه.

و خانوم عکاسسسسسس از نیم نیم و دختر خواهر فافا کلییییییییی عکس انداخت.

نیما جونی نهایتتتتتتتتت همکاری رو کرد و عین همیشه کلیی خوش اخلاق و اروم بود و همش خندید.

تک و توگک عکساش خنده نداره..جز عکسای اخر اخر که دیگه بعد 2 ساعت عکس و تند تند لباس عو ض

کردم دیگه خیلی خسته شده بودو گریه اش گرفته بود.

همه پدر مادرا خودشونو میکشن تا بچه بخنده ولی من نیما رو صدا میکردم یا عروسکش رو تکون میدادم

این فسقلی میخندید و ذوق میکرد ..منم خوشحاللللللللللللللللللل حال کرده بودم.

عکاسه میگفت ماشالا خیلی خوش خنده است...بهش میگفت : اخه این صدا کردن چیش خنده داره

که تو میخنده پسرررر

خلاصه عکسای نیما جونی هم تموم شد.. یه عکسش رو با هم با خاله فافا انتخاب کردیم و قرار شد

رو بوم سایز 40 در 30 بزنه به عنوان هدیه فافا.

که دیروز یعنی چهار شنبه رفتیم با رضا گرفتیمش و بقیه عکساش رو هم دیدیم تو کامپیوتر.

خیلی خیلی قشنگ شده و کیفیتش هم خیلی خوبه.

من و رضا که عاشقققققققق عکسای نیما شدیم.و به قوله رضا انگار نیما جزئی از عکسا هست و جدا نیست.

کار اتلیه اش خوب بود و دکور هاش قشنگ بود. ولی فک کنم دیگه تو.لدش اینجا نبرم چون میترسم تکراری

شه حالت هاش. چون هر عکاسی یه سری ایده داره.

خودمم کلی باهاش عکس انداختم که اونا هم قشنگ شدن

دیگه دیگه اینکههههههههههههههه دوشنبه هم خونه واحد بغلیمون مری دعوت بودم.

اخه عمه ام رو گفته بود ( دوست مامانشه) ..منم دعوتیده بود.

اونجا هم خیلی خیلی خوش گذشت..تا بعداظهر بودم و کلی زحمت کشیده بود.

اولین بار خونه مری دسر تیرامیسو رو خوردم که تو بفرمایید* شام خودشونو خفه میکنن باهاش :دی

خیلی خوشمزههههههههههههه بود .. اینقدرر خوشم اومد میخوام به زودی خودم درستش کنم.

بعداظهرش هم با شوشو رفتیم شهروند و شیرینی فروشی خرید ملزومات خونه و اجیل و شیرینی

و شکلات رو کردیم.همه چی اینقدرر گرون شده ادم مخش سووووت میکشه.


دیگه دیگه اینکه سه شنبه هم خونه ندا دوسته دانشگاهم دعوت بودم نهار.

اون یه پسر 7 ساله داره و یه دختر که 5 ماه از نیما بزرگ تره.

اون روز هم رزوه خوبی بود.. ندا خیلی دختر خوب و مهربونیه..

کلی نیما و دختر ندا همدیگه رو نگاه میکردن و فک کنم جفتشون فک میکردن اون یکی عروسکه


سه شنبه شب هم که چهارشنبه سوری بود.

طبق معمول هر سال رفتیم باغ.

سال قبلش من حامله بودم و به خاطر سلامتی نی نی نرفتم از خونه بیرون.

ولی امسال پنبه گذاشتم تو گوش نیما یه عالمه دستمال کاغذی روش و با دو تا کلاه که سرش کردم..

کاپشن تنش کردم و یه پتو هم پیچیدم دورش و رفتیم با رضا جونی باغ.

همه 30 نفری که همیشه با همیم بودن به اضافه یه سری دیگه از فامیل ها.

کلی اتیش بازی و ترقه و کپسول بازی و اینا کردن..

بعد بیرون باغ بزن برقص بود با کلی ادم.. رفتیم اونجا دیدیم همه وایسادن دور اتیش و کسی وسط نیست

همه دست میزنن فقط.

این شد که پسر خاله های شوشو رفتن وسط و کلی اونجا گرم شد..

بعد چون به دلایل خوردن چیز میز چت زده بودن یه سری ...داشت دعوا میشد و دیدیم حال نمیده

برگشتیم تو باغ خودمون..اونجا بساط بزن برقص راه انداختن.

این اقای شوشو هم انگار نه انگار بزرگ شده بچه داره ..پرید وسط و کلی رقصید و شیطونی کرد.

منم یه عالمه ازش فیلم گرفتم به عنوان مدرک جرم تا بعدا به نیما جونی نشون بدم.

نیما هم بیشترش رو خواب بود و تو ماشین گذاشتیمش تو کریر و هی بهش سر میزدیم.

اخه سرد بود هوا.

خلاصه تا 12 شب باغ بودم و بعدم برگشتیم خونه.. این شدم 4 شنبه سوری امسال مااااااااااااا

چهارشنبه ظهر هم یکی از دوستای دبستانم که بعد ۱۴ سال تو فیس*بوک پداش کرده بودم

برای نهار قرار بود بیاد خونم..

این دوستم دورگه بود و دوسته صمیمی من بود و خیلی خیلی دختر ماه و مهربونی بود.

۶ ماهی میشد پیداش کرده بودم که بالاخره چهارشنبه تونستیم همدیگرو ببینیم.

خیلی خیلی خوش گذشت و کلییی خاطره برامون زنده شد.

هنوز همونطور ساده و مهربون مونده بود.

خیلی با نیما خوب بود و نیما هم از دوستم خوشش اومده بود و هی میخندید بهش و بغلش میرفت.

روزه خیلی خوبی بود..

برای ناهار لازانیا و پیراشکی گوشت و سالاد و اینا درست کردم.

تا بعداظهر پیش هم بودیم و من هی بیشتر از قبل تعجب میکردم از حافظه عالیه این دوستم.

چیزایی رو یادش بود از دوره دبستانمون که فکم میفتاد زمین.

برام یه شمع خیلی خوشگل هم هدیه اورد که خیلی دوسش دارم و گذاشتم تو اشپزخونه جلو چشمم.

امروز و فردا هم که باید کلیی خونه رو تر تمیز کاری نهایی بکنیم و کلی کارای قبل سفر رو انجام بدیم.

فک نکنم دیگه تا بعد از سفر بتونم اپ کنم.

برای همین سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم یه عالمههههههههههههههههههه

امیدوارم سلامت باشید و سلامت باشید و شاد .

نمیدونم بهترین تو زندگی هر کدومتون چی هست ولی براتون همون بهترین رو از خدا میخوام.

دوستون دارم به امید یه عالمه روزای خوب تو سال 91..

میبوسمتون خدا حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ


پ ن : این پست رو 2 رزو پیش نوشتم.. ولی نشد پستش کنم.براتون یه عالمه عکس گذاشتم..

فقط برای اون دوست جونایی که خیلی به ما و بچمون لطف دارن..برین ادامهههههه



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 10:37 قبل از ظهر  
a href=httpwww.hami83.persianblog.ir target=_blankembed src=httpwww.payamomid.comeventsfest88advsPAYAM.swf quality=high pluginspage=httpwww.macromedia.comshockwavedownloadindex.cgiP1_Prod_Version=ShockwaveFlash type=applicationx-shockwave-flash width=468 height=60 embed a