|
130
سلام سلام دوست جونیای خودم..
ما خوبیم.. شما خوبین دیگه ؟ سرما خوردگی یا انفلانزا از نوع A یا D که نگرفتین خدایی نکرده؟! چقدرررم زیاد شده... من و شوشو خوبیم و فعلا با اینکه هر دومون بیشتر هفته تو جاهای عمومی هستیم در امان موندیم. ولی از اطرافیانمون خیلی ها گرفتن. فافا جونمم گرفته و چند روزیه مریضه که رو به بهبوده خدا رو شکر. دو شنبه که رفتم سر کار همکارم گفت پسر کوچیکش نوع D رو گرفته و اگه میشه من ساعت 10 که اون میره (پیش بچه اش تو خونه ) همه کارارو انجام بدم و رسیدگی کنم.. ولی منم دقیقا اون روز تو یونی همون مسابقه هه رو داشتم.. با خجالت زیاد بهش گفتم که منم مسابقه دارم و هر دو مون ساعت ۱۰ رفتیم . و کارارو سپردیم به بچه های طبقه بالا ! مسابقه هم که برنده نشدم.. .من اولین بار بود تو مسابقه های اینچنینی که تو یونی برگزار میشه شرکت میکردم..خیلی خونده بودم و خیلییییییییی امیدوار بودم ! ولی انگار از همون امیدواری های کاذب بوده و رتبه ایی نیوردم . البت سوالاتش هم خیلی خیلی سخت بود.. وقت تموم شد به خانومه گفتم بابا چه خبرههههههه فک کردین سوالای کنکور باید طرح کنین ؟!!!!!!! این همه سخت و پر از ابهام و گزینه های نزدیک به هم ؟ که خانومه هم خندید و چیزی نگفت. مهم نیست ! نشد دیگه ! مهم کنکور ارشد سراسری هست که اسفنده... واییییییییی! هفته پیش از طریق نت ثبت نام کردم...و هنوز هیچی نخوندم. کتاباش رو به زودی میگیرم و شروع میکنم به خوندن و تست زدن! تصمیم گرفتم برای ارشد رشته ام رو عوض کنم. البت رشته که نه ! گرایشم رو. میخوام اگه بشه همون علوم اجتماعی ولی گرایش " مدد کاری" بخونم. خیلی دوسش دارم. و چند تا واحد در رابطه با مدد کاری که داشتم رو خیلی خیلی با ذوق میرفتم سر کلاسام.گرایش خودمم دوست داشتم ولی همون لیسانس براش کافیه. خیلی به امسال امید قبولی چندانی ندارمم..اخه هنوز هیچی نخوندم. ولی ایشالا شروع میکنم به خوندن ! از یه طرف خیلی خستم و حسی تو وجودم برای ادامه درس و ارشد و باز ۲ سال و نیم رفت و امد یونی و.. نمیبینم.. ولی از یه طرفم یه نیروی عجیب میکشدم سمته درس و همش به خودم میگم ..اگه شُل بدم و نخونم.. دیگه پشتم باد میخوره و نمیخونم ! مخصوصا که من ازدواج کردم و اگه بخوام تا ۲ سال دیگه بچه ایی هم داشته باشم دیگه عمررا نمیرسم ادامه بدم درسم رو . با وضعیت فعلی لیسانس ول معطله و هیچی بار لیسانسیه ها نیست ! اکثرا ! حالا تا چه پیش آید! تا اونجا که بشه تلاشم رو میزارم برای سراسری چون ازاد واقعا ارزش نداره ! ترمی ۱میلیون و ۲۷۰ هزار تومن بدی و باز همون یونی مسخره و همون استادا ! اصلا کشِش ندارم ! اگه یه روزیم بخوام ارشد آزاد بخونم میزنم علوم تحقیقات و به هیچ وجه من الوجوه دیگه نمیرم یونی خودمون ! متنفرم از خودش و محیطش و منطقه ایی که توشه! دور از جون ادم های شریف اون منطقه ... پر هست از ادم های عمله و یه لا قبا و مزخرف!! که فرهنگ و ادب و شعورشون در حد کرفس پخته هم نیست و اکثریتشون باید وقتی از بغلت رد میشن هر چقدرم ساده باشی یا فشن باشی فرقی نداره باید یه تیکه لوس و بی معنی بهت بندازن یا اینقدرر با ماشین های مسخره شون جلوت گاز بدن و از دور به سمتت بیان و دم پات ترمز کنن تا نمیدونم مثلا باحالیشونو یا وحشی گریشون رو بهت ثابت کنن!! یا پاشونو بگیرن جلوی پات تا بخوری زمین یا با یه تنه سنگین بهت بخورن و هزار تا حرکت مزخرف و حال بهم زن دیگه که تو این ۴ سالی که رفتم و اومدم این همه تَنش و استرس رو تحمل کردم ! و دیگه واقعا روزایی که کلاس دارم با بی میلی تمامممممم از جام بلند میشم و میرم سمته اون منطقه و دانشگاهمون ! دلم میسوزه برای خودم و تمام دخترایی که این همه بی فرهنگی و استرس رو هر روز و هر روز باید تو این منطقه و امثالش تحمل کنیم و کسی هم نیست که این وضع و درست کنه !
انگاری نه زن ها نه مرد ها تو مترو غیر از خودشون ادم ندیدن و همش با چشمای گشاد شده و مرموزانه بقیه رو نگاه میکنن و دنبال یه نقطه ضعف تو بقیه میگردن ! جدا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الانم که جدیدا نمیدونم چه مرگشونه که توی ایستگاه ها گاهی ۱۰ دقیقه قطارها توقف دارن و راه نمیفتن! میگن اعتصابه.. بعضی ها هم میگن دولت به شهر داری برای مترو پول نمیده و اینا هم دارن اعتراضشون رو این جوری نشون میدن !!!!!!!!!!!!!!!! اه اه اه ادم حالش بهم میخوره...
دیروز از دانشگاه که اومدم سوار بی ار تی شده بودم.. یه صندلی خالی شد تو اون ازدحام شدید جمعیت.. منم نشستم. کمی که نشسته بودم یه خانومه سوار شد که بچه بغلش بود و بچش به پسر خیلی بامزه بود. با موهای طلاییه خیلی روشن. هیچ کی بلند نشد و اون خانوم بچه سنگینش رو همین جور این دست اون دست میکرد و معلوم بود خیلی داره اذیتش میشه پا شدم و جامو بهش دادم. همین که نشست.. سریع دکمه مانتوش رو باز کرد و سینه اش رو گذاشت دهنه بچه هه و شروع کرد وسط اتوبوس بهش شیر دادن! صندلی که نشسته بود هم عقب بود و نزدیک مردا.. وای من از خجالت آب شدم و هزار بار پشیمون از اینکه جامو بهش دادم ! واقعا بعضی ها چی فک میکنن پیش خودشون ؟! زنک داهاتی یا غربتی یا بی کلاس هم نبود که بگی نمیفهمید.. ولی حتما نمیفهمید دیگه ! اه ...حالم بد شد اکثرا عمله بودن تو مردونه ( گفتم که...) و همشون زوم بودن رو اون زن. منم از حرصم اومدم جلوش وایسادم که کسی نبینتش.. ولی خودش که بیقه بیق بود انگاری.. و دو تا ایستگاه بعد که من رفتم و جلوش خالی شد و ... موند یه زن بی فکر و یه عده مرده ندید بدید و عقده ایی شاید ! و ..
چقدر غر زدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیکار کنم باید میگفتم...خب ! الان دلم میخواد در حال حاضر با رضا تو یه شهر سرد و سر سبز اروپایی که اصلا هم معروف نباشه و هیچ کسی رو هم نمیشناسیم زندگی میکردیم. یه دختر کوچولوی ۳ ساله داشتم .. فوقم رو گرفته بودیم و استرس درس نداشتم.. و یه زندگی اروم رو تو اون شهر داشتیم هر روز یه قانون جدید تو اون شهر نمیومد و ادم های اون شهر مثل موش ازمایشگاهی نبودن و ... و هر بعداظهر دست دُخیم رو میگرفتم و راه میفتادیم تو خیابون های ساکت و اروم همون شهر.. که تمام خیابون هاش سنگ فرش شده ( مثل خیابون های فیلم اَفتر سان سِت ) و خلوته.. و هرکی از بغلت رد میشه جای نگاه و تیکه و تنه و هزار تار کار شرم اور بهت لبخند گرم و صمیمی بزنه و با مهربونی از کنارت رد بشه.. بعدم من و دخترکم بریم پارک و واسه مرغابی هاش نون بریزیم ! و بی دغدغه قدم بزنیم و من هی دنبالش بدو ام و اکسیژن پاکش رو بدم تو ریه هام.. !!!
جمعه شب مامی شوشو از سوریه اومد.. اون شب من و شوشو رفتیم خونه خواهر شوشو و بعداظهر و شام رو اونجا بودیم. دو تا وروجکا هم کلی شیطونی کردن و خوش گذشت.. کلی از فیلمای قدیمی رو شوهر خواهر شوشو برامون گذاشت.. جالب بود. فیلم عروسیشون رو گذاشت و منم عشق فیلم کلی حال کرده بودیم ! یعنی ۱۴ سال دیگه فیلم عروسی ما هم همین قدر قدیمی میشه ؟! و اون همه ذرق و برق و اون همه دوییدن های من و شوشو برای اینکه همه چی مون در حد خودمون تک باشه همش قدیمی به نظر میاد ؟ وایی چقدرررر همه لباس های قدیمی بود و چقدر همه چی فرق کرده ! زمان ما که دیگه بد تر هم شده و سال به سال همه چی جدیدتر و جدید تر داره میشه. فک کنم بچه هامون کلییییییییییییی به تیپ مامان باباشون بخندن.. و نفهمن که مامانشون برای لباس و ارایشش و موهاش و کفش و اتلیه و سالن و همه چییییییییش چقدرر گشته و همه جارو زیر و رو کرده تازه من جزو عروسایی بودم که برای ارایش موهام و صورتم تا اونجایی که میشد و دوست داشتم سادگی رو انتخاب کردم. نمیدونم اون دوستم که تو عروسیش به قوله خودش فشن بود.. و از یه طرف سرش موی بافته اومده بود بیرون و از یه طرف پَر اومده بود بیرون و رو گوشه صورتش طرح کشیده بودن و سایه چشماش به موهاش وصل شده بود چه طوری میخواد ۱۰ سال دیگه عکس هاش رو مثلا به بچه ا ش نشون بده آیا ؟ بگذریم.. کجا بودیم ؟ اها مامی شوشو اومد و ولی چون ساعت ۱۱ هواپیماشون میشست..دیر وقت بود و نشد که بریم فرودگاه دنبالشون و دیشب رفتیم خونش . شام رو هم طبقه پایین خونه جاریم دعوت بودیم. و تا ساعت ۱۱ و خورده ایی اونجا بودیم.. خیلی خوش گذشت و اینقدرررررررررر به این persian star و جوونک هایی دارای اعتماد به نفس های کاذب که برای تست خوانننده گی اومده بودن خندیدیم که هم من هم جاری دلمون درد گرفته بود. و نفسامون بالا نمیومد. این دختره مجریه هم خیلیییییییییییییییی بد لباسه و بد ارایشه ها چرا واقعا ؟ بعدمممم که جاتون خالی دوست جونیای من سوغاتی هامونو گرفتیم و شاد خندون برگشتیم خونه. عرضم به حضورتون سوغاتی هامون لباس بود و به اضافه چایی و شکلات و کاکائو و تنقلات و چیز میزای دیگه...حسابی مامی شوشو زحمت کشیده بود .. دسش درد نکنه بعدم که رسیدیم خونه و چشمامون باز نمیشد ، هم من هم شوشو داشتیم از خواب میمردیم.. سه سوت جیش بوس لا لا شدیم الانم که دارم شرح ما وقع براتون میدم.. و تا ساعاتی دِگر شوشو جون جونم از سر کار میاد. و از صبح شونصد بار زنگ زدم بهش و اصرار پشت اصرار که تو الان باید اینجا باشی تا من بغلت کنم ! اصلا دیگه نرو سر کار خوببببببببببببببببب ؟ و شوشو هم چون همکاراش پیشش نشستن فقط خنده تحویلم میده و هیچی نمیگه ! یه سریال هم به اسم ۲۴ تازه رشوع کردیم به دیدن و باز اعتیادمون به فیلم شروع شده. همیناااااااااااااااا دیگهههههههههههه خبری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت برم یه فکری برای شام گوگولیمون بکنم که خربزه آبه !
پ ن : این ماچ آخریه هم برای شماهایی بود که اینقدرررررررررررر مهربونین و محبت دارین. راستی یه چیزی .. من چون میدونم که خاطرات روزانه مینویسم و خیلی اوقات پست هام مطلبی نداره که بخوایین نظر بدین و اصلا خودتون رو معذب نکنین برای نظر گذاشتن ... دوستون دارم و امیدوارم زندگی های همتون خوب خوب خوب باشه...مهربونا... پ ن ۱ : اینم عکس موهام که خواستین. یه باف تِل مانند هست جلوی سرم.۱ و ۲ ==> عکس ها حذف شد! به علت دوست نداشتن های شوشویانه ! میدونین دیگه ! پ ن ۲ : یک وبلاگ خوب و دلنوازان ! پ ن ۳ : بیکاران عزیز لطفا حالا هی نیایین بگین که تو مردم رو محکوم کردی و به ما مردا بی احترامی کردی و عمله مگه چشه ؟ و از این حرفای مفت همیشگیتون!! من گفتم دور از جون مردم شریف( مرد و زن ) اون منطقه.. گفتم عمله ( به معنی عام که همممون میدونیم ) گفتم ادم های بی شعور و فرهنگ. شما به خودت نگیر! و نیای به طرفداری از جمعیت عَمَله های چشم پاک و با شعور کامنتای نصیحت گرانه بنویس و ادعای دفاع از افراد ذکر شده رو بکن !
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 1:45 بعد از ظهر 129
سلام سلاممممممممم دوست جونیای خودمممممممم
خوبین ؟ من و رضا جونمم خوب خوبیم . چه خبرااااااااااااااااااااااااااا وایی که چقدرر جاتون خالی بود تو جشن ! هوم ؟ قرار بود نرم ؟ اره خببببببببببببببببببببب تا ساعت ۳ روز پنج شنبه یعنی روز جشن، من و شوشو نشسته بودیم و قرار نبود که بریم. یه هویی برق منو گرفتتتتتتتت عینه جنزده ها پا شدم و گفتم رضاااااااااااااااااااااا بریم جشن ؟ شوششو هم گفت : دوست داری بری عزیزم ؟ واست مهم نیست از حالت مجازی در بیای ؟ من: چرا خبببببببببببببببب واسم مهمه ولی میخوام برم. اونم ناشناس !! این شد که سه سوته حاضر شدیم و راه افتادیم سمته خ ویلا ! رسیدیم ..شوشو رفت یه سرو گوشی آب داد و گفت که همه پشت در هستن... رفتیم تو پارک و دیدیم بعلهههههههه همه پشت در هستن و در باز نشده و ساعت ۴ هست. زنگ زدم به خانوم پولاد زاده و خودم و معرفی کردم و گفت میای دیگه..؟ گفتم میام ولی راستش وقتی اسمم رو خوند نمیام بالا..چون نمیخوام مجازی نباشم دیگه. گفت چرا ؟ براش توضیح دادم و بهم گفت برای رفتن تو سالن بازی در اوردن مسئولاش و هماهنگیشون اوکی نشده. و داره خودش و میرسونه.. خلاصه دردسرتون ندم ساعت ۵ در تالار شهریاران جوان باز شد. معلوم بود خانوم پولاد زاده کلیی زحمت کشیده بود و کلی استرس داشت ولی نمیدونم به چه دلیل درا رو باز نکرده بودن و ساعت ۵ برنامه شروع شد. مجری سعید پورمحمودی گوینده رادیو بود...و بعدش بهاره رهنما جونممم اومد. همشون خوب و گرم بودن..هم بهاره هم خانوم پولاد زاده هم این سعید که اینقدرر سر به سر بهاره و خانوم پولاد زاده گذاشت و این قدررر شلوغ کاری در اورد که نمیدونین.بعضی اوقات هم لوس میشد و حرض همه رو در میاورد دیگه. بهاره یه تیکه انتخا* باتی هم برای ازادی جوون ها اومد که خیلی باحال بود و همه براش دست زدن.. البته رک و صریح نگفت ! شوشو هم همش در حال خنده بود و میگفت چه خوب شد که اومدیم. به ترتیب جایزه و لوح تقدیر های مادرای وبلاگ نویس رو دادن و بعد هم فهرست های طلائی و نقره ایی و برنزی رو خوندن و لوح و هدیه اشون رو دادن. بعدم بچه هایی که مادراشون براشون وبلاگ مینوشتن و اوردن بالا رو سن و منظره جالبی بود بیا و ببین. خیلی خیلی حس خوبی بود یه قرار وبلاگی..همه رو میدیدی از نزدیک و احساس کردم که همه اونایی که میرم و وبلاگاشونو میخونم همه ادم های عاد ی و مهربون این شهرمون هستن.. اونایی که خودشون و معرفی میکردن خیلی جالب بود..و همش در حال پریدن بغل دوستا و یا خواننده های وبلاگشون بودن و اینکه یه ادمی رو بعد از ۴ سال خوندش ببینی خیلی جالب بود.. اسمم رو که صدا زد..یه وِلوله ایی تو دلم بود که نگو........... اینقدررررررر دلم میخواست برم.. ولی خب به تبعاتش فک کردم و نرفتم...صدای دست هایی که زده میشد و نرفتن من ! سعید پور محمدی سر همه اسم ها مسخره بازی در میاورد ، منو که میخواست صدا کنه میگفت : یه دختر ۲۰ ساله..بعد که نیومدم میگفت : ۱۹ ساله اشم نبود که بیاد ؟ خلاصه که من نرفتم بالا و رفت سر نفر بعدی.. خیلی ها نیومدن بالا و خیلی ها یکی رو جای خودشون فرستادن هدیه و لوحشون رو بگیره. مثه دختر دست فروش مترو..اول که یکی اومد رو سن فک کردم خودشه..میخواستم برم و بغلش کنم ولی پشت بلند گو گفت : از طرف دختر دستفروش اومدم. واسه اولین بار ویولت رو از نزدیک دیدم.. همیشه میخونمش ولی فک میکردم خیلی مغروره.. ولی با اینکه سلام علیک بهش نکردم انرژیش خیلی + بود و اصلا مغرور نبود.. اینقدرر دوست داشتم بپرم اونم بغل کنم با اون ست بنفش خوشگلی که زده بود. الهام پاوه نژاد هم اومده بود به نمایندگی از مادرای وبلاگ نویس رفت و رو سن حرف زد. اونم خیلی مهربون و ناز بود.. خیلی دوسش داشتم و الان با دیدنش و شنیدن حرف هاش علاقم بیشتر شد. اخر مراسم هم به مناسبت شب میلاد امام رضا به همه کسایی که اسمشون رضا و یا معصومه بود هدیه ای برای یادگاری میدادن ولی شوشو خان نرفت که نرفت گفت دوست ندارم برم بعد از این هدیه ها هم خدا فظی بود و برنامه تموم شد.. منم رفتم پیش خانوم پولاد زاده و سلام کردم و خودم و معرفی کردم.. گفت چرا نیومدی بالا ؟ گفتم به همون دلایلی که بهتون گفتم پشت تلفن.. (خیلی خانوم مهربونی بود و دوست داشتنی و اروم.) دوست داشتم لوحم رو پیش خودم داشته باشم.. هم هدیه ام رو داد هم لوحم رو... ...اینقدررررررررر لوحم رو دوست دارم که نگو... قبل از مراسم دوست داشتم ببینم هدیه امون چیه ولی وقتی همراه هدیه لوحم رو هم بهم داد.. دیگه هدیه هه اصلا برام مهم نبود ... سریع لوحم رو نگاش کردم و بغلش کردم. حسه خیلی خوبی بود که اسم وبلاگ خاطره هامون توش نوشته شده بود...خیلی دوسش دارم و خوشحالم که رفتم هرچند ناشناس.. هم خیلی خیلی خوش گذشت چون اولین جشن وبلاگ نویس هایی که رفتم ،هم لوحم پیشمه. جای همتون که نیومدین خالی بود... عزیزای مهربون من بازم ممنونم برای انتخاب من.... اگه خواستین بقیه وبلاگای انتخاب شده رو ببینین برین اینجا. و اینجا بعدددددددددددددددددددددددددددد دیگه اینکهههههههههههههههههههههههههه جمعه هم رفتیم پیک نیک ولی ۵ نفری ! ننیس و حامد به خاطر کار حامد نتونستن بیان و مینا و امیر هم به خاطر کلاس کنکور امیر نیومدن ! من و شوشو و فافا و مریم و علیرضا رفتیم. خیلی خیلی هوا خوب بود..خدا رو شکر ..بارون نگرفت.. هرچند که شوشو از روز قبلش همش میگفت : فردا بارونه من میدونم.. فردا گل و شِله زمین ها میدونم. بریم یه جا غیر از چیتگر.
۲ ماشینه رفتیم چیتگر...و بعد کلی گشتن یه جای صاف و خلوت که منقل هم کنارش باشه پیدا کردیم و نشستیم.. از همون اول خوردیممممممممممممم تا ۵ البته خودم و کنترل میکردم..اخه من دائم و رژیمم.. ولی بازم نسبت به روزای معمولی کالری زده شده بر بدن خیلی زیاد بود چون هیچ کس حال دوچرخه سواری نداشت سمته پیست هم نرفتیم از قاشق بازی بگیررررررررر تا هفت کثیف که ته بازیه. یه قانونی هست که کسی نباید تو بازی بگه : من خیلی باحال بود همه تو هر دور بازی حداقل ۴ بار میگفتم من و برای جریمه شون باید یه کارت اضافه بر میداشتن واقعا.. الانم یادش میفتم خندم میگرفت.. خیلی خیلی روزه خوبی بود و جاتون خالی خوش گذشت.. سر ظهر هم اقایون رو فرستادیم برن منقل و جوجه رو بپا کنن و خودمون نشستیم به غیبت و شیطونی اونا هم که داد میزدن : شماها ۳ تایی چی میگین هی رمزی با هم حرف میزنین ؟ ما ها هم یه نیش خند تحویلشون میدادیم و میگفتیم : خوخوصیه بقیه روز رو هم به شیطونی و همون بازیا گذشت. دریغ از پا شدن و قدم زدن دور بعدی باید واسه فافا یه شوشو دست و پا کنم بچم تهناستتتتتتتتت خووووووووووو هی بهش گفتم خورزو خان رو بیار گوش نکرد که نکرد تا ساعت ۵ بودیم و دیگه ابرای عزیز و لذیذ داشتن میومدن تو اسمون که پا شدیم. که چه به موقع هم پا شدیم..۱۰ مین بعدش بارون گرفت.. فافا رو رسوندیم پیش مامانش اینا و خودمون رفتیم خونه. این بود از ۸۸.۸.۸ ماااااااااااااااااااااااا بعدددددددددددددد دیگه اینکه خانوم های عزیز من یه غذا جدید یاد گرفتم به نظر خودم خیلی خوشمزه است.دیشب که خسته و کوفته از یونی با شوشو رسیدیم خونه رفتم سرش و درست کردم. خیلی دنگ و فنگ داشت ولی خوشمزه است. این عکسش.اسمش هم رولت مرغ و قارچ هست. اینم دستورش : مرغ خام رو ( نصف مرغ) رو استخوناش رو جدا میکنین هم رون هم سینه بعد با یه پیاز متوسط چرخ میکنین و چنگ میزنین تا خوب بهم بچسبه و یه مایه خوب رو بده .و نمک و فلفل و زردچوبه هم میزنین و باز ورز میدین.و فشارش بدین تو سبد که آب اضافیش بچکه و ابدار نباشه خیلی. بعدددد رو یه نایلون بازش میکنین ( دایره های کوچیک کوچیک باز کنین ) و لاش یه تیکه کالباس و پنیر گودا ( سوپر مارکت ها دارن ) و جعفری و قارچ سرخ شده میریزین. و بعد با همون کیسه فریزر لوله اش میکنین و سر و تهش رو جمع میکنین و بعد می غلطونین تو پودر سوخاری. بعدم میندازین تو روغ و اروم اروم سرخش کنین که مغز پخت بشه. همین دیگههههههههههه اهاا دیروز هم دوسته جدید دانشگام( حال میکنین ترم ۹ ام بازم دارم دوسته جدید پیدا میکنم عینه ترم اولی ها منم اینقدرررررررر بدم میاد از ادمایی که ۲ به ۲ تو سلف یا کلاسای دانشگاه واسه هم ارایش میکنن و یا ابرو ور میدارن و ... ولی چون باهاش رو دروایسی داشتم و خیلی دختر مهربونیه روم نشد بگم نه ! برام بافت و چه خوب شد که بهش نگفتم نه !!!!! کلیی جلوی موهام باحال شده انگار تل بافته شده زدم. دوسش میدارم همینا دیگه برم ناهار بخورم که دارم تلف میشم از گرسنگی.
پ ن : فردا یه مسابقه کتاب خونی تو یونی دارم برام دعا کنین و انرژی + بفرستین که نفر اول بشم خب ؟
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 1:18 بعد از ظهر 128
سلام سلاممممممم دوست جونیای خودم..
خوبین عزیزای من ؟ اینقدرر شماها مهربونین من اگه حرفیم نداشته باشم به عشق شماها هم که شده میام و مینویسم. عرضم به خدمتتون که امروز که میبینین من نرفتم یونی و اینجام و مینویسم..اصلا از روی تنبلی و خستگی و زور خواب نبودههههههههه هااااااااااااا ! وایی نه! بوده دروغ گفتم ..خیلی خیلی خوابم میومد.. و همه تن و بدنم درد میکرد! چرا ؟ چون که بعد از شونصد سال استخر نرفتن..دیروز رفتم استخر... اونم به مدت ۳ ساعت + سونا خشک و بخار و همه متعلقاتش !!!!!!! تهنای تهنا.... خیلی وقته که با فافا قرار گذاشته بودیم بریم نمیدونم اینجا نوشته بودم یا نه.. ولی دو هفته پیش که من کنسل کردم و این هفته هم فافا نتونست بیاد + اینکه هر ۳تا استخری که در نظر گرفته بودیم و نزدیکمون بود به علت تعمیرات یهویییییییییییییییه یهویی تعطیل شدن فک کن !!!!!!!!! یعنی به فافا میگم من و تو نباید اصلااااااااااااااا رو هیچ چیزی فک کنیم و تصمیم بگیریم وگرنه فنا میشه ! همون ضرب المثل معروف که میگه به چشمه برسی خشک میشه ! بعد کلی بالا پایین کردن یه استخر دیگه گیر اوردم روزای زوج..قرار بود هفته دیگه با هم بریم.. یه من به علت نالاحتی شدید و یه سری مسائل دیگه دیروز به سرم زد و بعد از سر کارم، رفتم اونجا.. استخرش بزرگ و تمیز بود...بعد از سالیان سال خیلی خوب بود..فقط ایرادش این بود که تهنا بودم.. و همش خودم و لعنت میکردم که تنهایی و بدون فافا اومدم.. ولی عجب اعتماد به نفسی میگیری میری استخر شدید احساس مانکنی بهت دست میده..! بسکه خانوم های اییرونی خوش هیکل میبینی از خدا از ته دلم خواستم هیچ وقت اینقدرر نخورم که قد اون خانومه شم.. البته نمیدونم شاید بنده خدا مریضی هم داره.. ولی در کل اینکه ادم بتونه جلوی خودش رو بگیره و وزنش رو حفظ کنه خیلی خوبه! ولی خب سخته ادم ( خودم و میگم ) وقتی تو اوج رژیم هم باشه بستنی میبینه چیکار کنه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه شما بگین.. میشه از بستنی ایتالیایه کاکائویی خوشمزه گذشت ؟ خلاصه که با خودم قرار گذاشتم ماهی دو بار رو برم استخر.. ولی هر طور شده با فافا.. هرچیزیم تنهاییش خوب باشه استخر نیست !
بعددددددددددد عرضم به خدمتتون که هفته پیش هفته شلوغ پلوغی بود تقریبا.. یه روزش و با شوشو رفتیم سینما فیلم "بی پولی" و بعدم شام و بعدم پارک نیاورون مثه همیشه. فیلمش وو دوست داشتم..یه جور طنز تلخ بود! وایی عاشق اون یه تیکه اشم که لیلا میخواست پول و بندازه تو صندوق صدقات و بعد دیالوگ ها و قیافه خلانه ی بهرانم رادان... بعددددددددددددد ۴ شنبه هم شوشو جونم و بابام رفتن پیش وکیله برای اقدام به مهاجت برای ماالزی.. نتایج + بود ولی بیشتر برای بالای ۵۰ ساله ها یعنی بابای ۵۱ ساله ام ! راست کار اون و مامانم و داداشم بود.. برای من و رضا خیلی مالی نبود..مگر اینکه از طریق اقامت تحصیلی بریم.. که اونم نمیشه چون شوشو میگه من نمیخوام فوق بگیرم و الان تو ایران کار دارم و وقتی اونجا مهندس عمران نمیخوان من برم اونجا باید شرکت بزنم و از صفر شروع کنم و ... که تا حدی خب راست میگه.. خلاصه فعلا پروژه مالزی معلق مونده... و بابام نظرش خیلی + هست رو رفتن ولی از اون طرف مامانم خودش و لوس کرده ( از دید من در کل انگار نشد که بشه فعلا ! جدیدا هم gem برنامه ریپورتر درباره مالزی رو شروع کرده و هی هر شب منو شوشو رو وسوسه میکنه! حالا شاید وقتی دِگر جایی دِگر.. بعددددددددددددددد ۵ شنبه صبح هم بعد از یونی با فافا رفتیم شیان و نشستیم.. و کلی حرف زدیم.. من یاد اون روز خوشحال نبودم.. و اون چند دقیقه با دوست جونم بودن و فضای دل انگیز جنگلای شیان و هوای سردش کمی حالم و جا اورد ! همون روز هم قرار گذاشتیم که یکشنبه با ننیس ( همون که مرداد عروسیش بود ) و مریم بیاییم همین جا پیک نیک..یعنی پریروز ! که با بچه ها هماهنگ کردیم و پریروز رفتیم باز شیان ولی ایندفعه مجهز و پیک نیکی !! میخواستیم جوجه بگیریم ببریم و بزنیم بر بدن ! ولی نشد که بشه و همه گی تنبلیمون اومد جوجه بخریم و منقل ببریم و عینه پسر خوشالا جوجه باد بزنیم !!!!!!!!!!!! سر راه ۳ تا پیتزا گرفتیم و + مخلفات و رفیتم سمته شیان. نشستیم..اول با شکمای گشنه و تشنه ناهار و خوردیم. و بعدم چایی خوردیم ( بساط چایی رو برده بودم) بعددددددددددددددددددددددددددد چون هیچ کس فکر زیر انداز نبود و نیورده بود ، از ماشین فافا روزنامه در اوردیم و تو سکوهای مخصوصش زیرمون انداختیم و نشستیم، عینه شلخته ها ولی واییییییییییی اینقدرر حال داد..اینقدرر غیبت کردیم..اینقدررر یاده دبیرستان و پیش دانشگاهی که ۴ تایی اتیش میسوزوندیم کردیم.. اینقدر خندیدیم.. که دیگه دل درد گرفته بودیم..کلیم حکم بازی کردیم و هی من و ننیس به فافا و مریم باختیم.. بعد نهار و چایی هم کمی پیاده روی کردیم و رفتیم پارک نیاوران.! خلیم دیگه...انگار نه انگار تو فضای باز بودیم بازم سر از پارک در اوردیم..!! مریم هم گیر داده بود شماها باختین یالا بریم چمن بستنیتونو بدین ! من که واقعا جا نداشتم و بقیه هم همین طور پس این شد که از زیرش در رفتیم ! مریم هم همش غر زد که شماها باختین و بستنی ندادین بعدددددددددد هم فافا جونم همه مارو رسوند دمت گرم دوست جونی اینقدرر با معرفتی بعدددددددددددد تازه از رو نرفتیم و برنامه جمعه ۸۸.۸.۸ رو گذاشتیم که همگی بریم چیتگر دوچرخه سواری و بعدم بساط جوجه رو اونجا بپا کنیم ! ولی این بار من با شوشو رضا مریم با علیرضا ( دوستشه که ۷ سالی میشه با هم just friend هستن و امسال قضه شده خواستگاری و قراره مال هم بشن ) فافا با خودش ننیس با حامد (شوشوشه دیگه ) مینا هم با امیر ( البته اگر بیاد..امیر هم دوسته فابریک مینا هست و تیریپشون مزدوج شدنه ) خلاصه که اولین دیداریه که میخواییم زوج هامون و با هم اشنا کنیم به صورت رسمی. امیوارم برنامه بهم نخوره و خوش بگذره . بعددددددددددددددد دیگه اینکه پایان نامه ام رو هم اوکی کردم موضوعش رو و استاد راهنمام رضایت داد که مونوگرافی روستا بردارم و میخوام اگه بشه همون روستای گر*مه رو که ۴ ساله دارم روش کار میکنم تموم کنم. بعدددددددددددددددددد یه شب هم مامانی ( مامان بابام) همه رو دعوت کرده..بود خونشون. خوب بود خوش گذشت...کلی خبرای خوب شنیدم..یکیش اینکه پسر عمه ام ( ۶ ماه از من بزرگتره) داره یواش یواش مزدوج میشه و اسم دخیه هم فائزه است..۱۷ سالشم هست ! همینه دیگه وقتی داماد ۶۵ ایی باشه عروس هم ۱۷ ساله میشه! خبر بعدی هم این بود که عموم ( یه عموی کوچیک داره متولد ۶۱ هست ) اوکی داده که ازدواج میکنه! و قراره اونم اگه خدا بخواد مزدوجی بشه یوهو کلیی عروسیه نزدیک در پیش داریممممممممممممممممممممم دیگه هم فعلا خبر خاصی نیست جز اینکه مامی شوشو هم این هفته جمعه داره با خاله های شوشو و ..( خانومانه) میرن سوریه. به مدت یک هفته ! اینقدررر حال میکنم که مسافرتای خانومانه میرن..منم حتما بعدا که بچه هام همه مزدوج بشن و ازاد شم از این سفرا میرم. البته بازم بعیده از منه لوس و ننره همسرانه ایی ، که بدون رضام جایی برم فعلا با باییییییییییی
پ ن :
بچه ها این کامنت رو دو روز پیش داشتم..کلی متعجب شدم.نمیدونم چی بگم..فقط یه دنیا ممنون که منو دوست داشتین و شرمندم کردین .. البته نمیدونم نحوه انتخاب من چی بوده و تا چه حد میشه که درست باشه این نتایج ! روزه اولی که خبر این مسابقه رو تو وبلاگ نونوشی جونم و رامونای عزیزم خوندم گفتم : چه جالب ولی چون تو قید و بندش نبودم یادم رفت .. اخه من هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که از حالت مجازی برای خواننده هام در بیام و ترجیح میدم تو همین دنیای مجازی بمونم..و به علاوه اینکه شوشو روز اول ازم خواست که اگه میخوای وبلاگ نویسیت رو ادامه بدی دوست ندارم روابطتت از چارچوب مجازی با دوستای وبلاگیت خارج بشه. و منم تا امروز رو قولم هستم..از طرفیم میترسم که بعد از خارج شدن از حالت مجازی محدود شم به دلایلی..و نتونم اینقدرر که الان تو بلاگم راحت و بی دغدغه مینویسم بنویسم. نیدونم ! نظر شما چیه ؟ برم بهتره یا نرم... راسی شرکت برای عموم آزاد هست.
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:26 بعد از ظهر 127
از دانشگاه اومدم..خستم..خیلی خیلی پاهام درد میکنه از بس که پله بالا پایین کردم.. لباسام و عوض میکنم یه دوش تند تندی میگیرم...تو حموم همین طور که دونه دونه های اب از صورتم لیز میخوره و میاد پایین..به زندگیم فک میکنم...راضیم خدا رو شکر ..با همه سختی هاش و با همه اسونیاش.. پیش خودم میگم از حموم رفتم بیرون میرم پشت کامی و یه دلی از عزای چرخیدن تو نت در میارم.. بعد میگم نهههه میرم شام درست میکنم.. بعد میگم نهههه میرم لاکام رو مرتب میکنم.. بعد میگم نه کوه لباسای جمع شده رو میریزم تو ماشین.. بعد میگم نهههه مگه قرار نشد برای پیدا کردن ارامشم باز قرآن خوندن رو شروع کنم ؟ از حموم میام بیرون فوق خسته هستم .. حوله تنیم رو میپیچم دور خودم.. لباسم رو میپوشم..چقدرر اتاق سرده..میرم و زنجیر پشت در رو باز میکنم تا وقتی میای بتونی در رو با کلید باز کنی..ولی ته دلم همش میگم من زنجیر رو باز میکنم یه وقت دزد نیاد ؟!!!!!! قران و باز میکنم.. خیلی وقته نخوندمش.. ۴۰ تا ایه میخونم کمی احساس ارامش میکنم..بعد مدت ها !چرا ازش دور شده بودم ؟ موهام و تو کلاه حمومم میپیچم و زودی لیز میخورم زیر پتوی نرممون... و چشم بند و میزنم و پتو رو تا زیر گردنم میکشم بالا... با فکره انداختن زنجیر و اومدن دزد و دل تنگی شدید برای تو چشمام سنگین میشه.. خوابم میبره..فک کنم تو خوابم بودی عشقم ..دلم برات خیلی تنگ شده.. یه دفعه از خواب میپرم و صدای کوبیدن چیزی رو میشنوم.. وحشت میکنم..صدای تِق تِق میاد.. پتو رو میدم پایین. چقدرر اتاقمون سرده....گیجم.. انگاری هنوز از عالم خواب کامل جدا نشدم.. یه جای تنم وصله..واسه همینه یادم نمیاد کجام؟ صدای چیه ؟ زودی با قدم های بلند میرم تو هال.. ساعت از ۵ و نیم گذشته هوا تاریکه و هالمون تاریک شده..چیزی نمیبینم بازم صدا میاد.. مثه همیشه فک میکنم و توهم دزد زدم ! یعنی اقا دزده داره در رو میشکونه و میاد تو.. صدا میزنم رضا ..عزیزم تویی؟ صدایی نمیاد ..باز میگم عزیزم تویی؟ یهو جلوم سبز میشی.. نا خواگاه میگم : هیییییییییییی و ضربان قلبم به هزاااااار می رسه.. و شروع میکنم از ترس و سرما لرزیدن.. تویی... رضامی..صورتت که میبینم دستم و که میکشم روش آرامش پیدا میکنم. سلام میکنی بهم و میگی: عزیزم چی شده ؟ قربونت برم منم...شوشو ام دیگه..رضام.. چرا ترسیدی؟ چیزی شده.. با چشمای خواب الودم نگات میکنم و میلرزم.. زیر لب سلام میکنم یا نه رو یادم نیست.. همون طور ایستاده بغلم میکنی بوسم میکنی.. و من از بغلت تکون نمیخورم...خودم و تو دستات و اغوشت گم میکنم.. و سرم و میچسبونم به سینه ات و بوی ضعیف عطرت رو میکشم تو ریه هام.. همون جوری که بغلم کردی ایستاده ...هدایتم میکنی سمته اتاق خوابمون و میشونیم رو تختمون.. اخه هنوز گیج خوابم و تازه کمی هوشیار شدم.. نمیدونم چرا این حالت بودم و ترسیده بودم. میفرستیم زیر پتومونو و پتو رو میکشی روم و میگی : نترس عزیزم بخواب من دست و صورتم و بشورم و بیام پیشت.. باز چشمام گرم میشه و خوابم میبره ولی نه خواب عمیق.. آخ که رضا چقدر وقتی کنارمی و باهام حرف میزنی و بغلم میکنی ارامش دارم. حالا میفهمم که تو ..تو... توی رضا ! نیمه گمشده من بودی و من خیلی خوشبخت بودم که تونستم نیمه خودم رو پیدا کنم. وقتی بهم میگی که خیلی دوسم داری و عاشقمی..تو آسمونا میرم.. میدونی ؟ باورم میشه و خوشحالم ..خدا رو شکر میکنم که ترو دارم.. خدا .. تو و خانوادم...اینارو هیچ وقت از دست نمیدم.
اینقدر ترو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره اینقدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزارتا ستاره بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره اینقد ترو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم میکنی ...قشنگیات و دوست دارم حالت معصوم چشات ...رنگه نگات و دوست دارم وقتی صدات و میشنوم دلم برات پر میزنه..... عشقه من..رضای من...همسر من.. چند روز دیگه هجدهمین ماهگرد زندگیه مشترکمونه.. مبارکه....مبارک !
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 3:58 بعد از ظهر 126
سلام سلام دوستای خودم
خوبین ؟ بابا من که نگرانی ندارم.. نگران من نشین که اگه بد باشم و مریض سریع میام مینویسم و کلا حرف تو دلم نمی مونه. ولی شدید سرم شلوغ بوده این چند روز.. اخه میدونین که یونی تازه شروع شده و خیلی درگیرم. شنبه یکشنبه هم که روز تعطیلیمه اینور اونور بودم. یه روزش رو با مریم و فافا رفتیم بیرون اول رفتیم سندباد( اپاچی قدیم ) ناهار و بعد سرای هنرمندان دوستای خلافم قلیون و منم طبق معمول بستنی خوردم.که خیلی مزخرف بود بستنیش.. در بستنی لیتری رو باز کرده بود دو تا قاشق ریخته بود توش و بعدم ۳۰۰۰ تومن قیمت گذاشته بود. جدیدا خسیس هم شدم خبر ندارین ! اخه باید پس انداز کنم و دختر خوبی بشم و اینقد الکی پولامو خرج نکنم.. باید یکم رو خودم کار کنم از این لحاظ. تو خونه بابام که مثه همتون ولخرج بودم و الانم همینم. ولی خب با زندگی های الان و درامد های الان که ولخرجی جواب نمیده باباااا همین یه سفری که رفتیم برای اینکه به پولامون دست نزنیم، هر ماه کم کم پس انداز کردیم و بعد ۱ سال و نیم رفتیم.اخه شوشو یه عقیده ایی داره که میگه نباید از پس انداز اصلی و پولای بانک و فلان و فلان خرج کرد و اونا باید دست نخورده بمونن برای روز مبادا و هرجا میریم و یا هر خرجی میکنیم باید از درامد ماهانمون باشه.همین جوری الکی که نیست..!! اونایی که ازدواج کردن میدونن که زندگی بی نهایت خرج داره.تا میای یکم خودت و جمع و جور کنی یا وقت بیمه ماشین میشه یا باید برای ترم جدید دانشگاهت پول بریزی یا مریض میشی و دکتر لازم.. یا تلویزیونت میسوزه و ۱۵۰ هزار تومان الکی الکی پیاده میشی..و هزار تا خرج پیش بینی نشده دیگه!
داشتم میگفتم چی شد رسیدم به صرفه جویی؟ خلاصه که اگه من کم میام برای اینه که سرم شلوغه دوست جونیا بعددد یه روز رو هم با دوست شوشو و دوست دختر گرامیشون رفتیم شام بیرون. همون دوستش که شوشو بهش وکالت داده بود تا بره مدرک لیسانسش رو از اون شهر خراب شده که درس خونده بگیره..بعد شونصد ماه تازه حاضر شده بود ! که مدرک و گرفت و شامم تو کندوری به پیشنهاد اونا رفتیم و بعدم کمی دور دور زدیم و بردیمشون بام جدید خودمون ( همون که بالای شهرک محلاتیه ) ...که کلیی حال کردن. وای که چقدررم سرد بود اون بالا . بعدم رسوندیمشون دم ماشینشون و بای بای.. مدرک شوشو هم گرفتیم !!! و شوشو خان بسی خوشحال بود و میگفت دیگه کلاهمم بیفته شهر م نمیرم اونجا !!!!!!!!! تا ببینیم اقا رضااااااااااااا بعددد حالا قراره یه شب یکی دیگه از دوستاشو که مرداد عروسیش بود ( نوشته بودم که خیلی خفن بود عروسیش و ما کلیی حال کردیم..خانواده عروس کرد بودن و . یادتونه؟.) شام دعوتشون کنیم خونمون. البته فک کنم ابان ماه دعوتشون کنم.چون الان هنوز درگیرم. چهار شنبه که تعطیل بود رو هم کلییییییییییییییییییییی تمیز کاری کردم و شست و شو و خونه برق افتاد و کمر خودم و شوشو هم داغون شد از خستگی..:دی اخه برای کمدم شوشو یه کمد سه طبقه خرید و جا داد تو کمدم و من از بی کشویی راحت شدم و همه لباسم رو توش جا دادم و کلیی جام باز شد و الان در پوست خودم نمیگنجم. بی کشویی بد دردی مشاها نمیدونین کههههههههههههه بعددددددددددددددددددددددددددددددددد دیروز رو هم که شنبه بود صبح ساعت ۷ کلاس تربیت بدنی دارم و با شوو رفتم شهرک غرب و کلاس تربیت بدنی اونم چی ؟ شطرنج!!!!!!!!!!!!! منم که اصلا بلد نیستم و در حد اینکه اسم مهره هارم درست نمیدونستم. همیشه بدم میومده از سطرنج ولی این ترم گیرش افتادم.خدا به خیر کنه !! دیگه خبر اینکه کلاس نقاشی رو دیگه نمیرم چون وقتشم ندارم و ایشالا بعد از پایان درسم یعنی از سال جدید میرم و ادامه میدم و به جای اون قراره یه روز در هفته با فافا بریم استخر و کالری بسوزونم. و فافا هم کلیی بخوره و شنا کنه تا چاق بشه دوست جون جونم بعدددددددددددد دیگه هم خبری نیست جز اینکه بابام بد جوری جدی شده برای رفتن مالز*ی و قراره به زودی با شوشو برن پیش وکیلی صحبت کنن برای اقدام به مهاجرت. ولی این مامی من اصلا موافق نیست و میگه من پدر و مادرم پیرن و مریض نمیتونم ولشون کنم. و بیام اونور ! بعد اینکه من کلیی باهاش حرف زدم گفت حالا ببینیم چی میشه؟! البته فعلا اینایی که میگم در حد حرفه ولی همون در حد حرف هم مامانم خیلی راضی نیست . میگه تو و رضا برین درس بخونین ما میاییم بهتون سر میزنیم. ولی من میگم من عمرا بدون شماها برم..منو نمیشناسی؟ دو روز نمیبینمتون دق میکنم اون وقت برم اونجا تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعدشم من که اصلا تو قید رفتن نبودیم بابا انداخت تو فکرمون. که مامانم میگه : اِِِِااِِا تو مارو که سالمیم و میتونیم بیاییم بهتون سر بزنیم نمیزاری بری! اونوقت چه طوری انتظار داری من مادر پدر مریض و سن بالام رو بزارم ایران و بیام اونجا؟ نمیدونم والا !! موقعیت خوبیه برای رفتن..من درس ندارم شوشو هم نداره، بچه نداریم. مامان بابا هم که موقعیتشون عالی تر از مائه.. ولی... تا خدا چه خواهد ! فعلا برم دیگه به کارام برسم که کمتر از ۳ ساعت دیگه شوشو جونم از سر کار میاد
پ ن : دوست جونیا یی که وبلاگاتون پُستای خصوصی داره و بهم رمز داده بودین من همه رمز ها رو تو یه فایل word ذخیره کردم که با قاط زدن کامی و عوض کردن ویندوز پاک شده و من پسورد هیچ کدومتون رو ندارم دیگه
|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
|
|||||||||||

