تبليغاتX
یه دختر 20 ساله
 140
سلام سلام دوست جونیاییییییییییییییییییییی خودمممممممممممم

خوبین ؟

من خوبم و سختتتتتتتتتت این چند وقته مشغول امتحان دادن هستم !

اخرین امتحانی که دادم چهارشنبه هفته پیش بود که بعد امتحان مهمونی دعوت بودم..

 و از یونی رفتم یه راست مهمونی با همه لباسا و کفش رو فرشی  و بقیه وسایل مربوطه  و کادوی بچه

صاحب خونه ( همون عروسکی که قبلا عکس و گذاشته بود.. یادتونه ؟ )

یه ساک گندهههههههههه از صبح اون روز دنبالم بود .. با اون تو بوفه درس خوندم.. با اون رفتم

سر جلسه با اون سوار مترو اتوبوس... و تاکسی شدم !

اه اه اه متنفرم از این حالت که با یه ساک گنده برم اینور اونور ...

میخواستم موهام و موس بزنم مثه روز قبلش که مهمونی بودم موهام فر شه ( موهام حالت داره)

ولی چون باید از راه یونی میرفتم اتو کشیدم و لخت کردم.

 و فقط رسیدم اونجا لباسام و عوض کردم و مثه خانوووووووووووم ها رفتم سر ناهار.

اره ناهار !!   اونم ساعت ۴ !

صاحب خونه به خاطر من تا ۴ صبر کرد تا ناهار رو باهم بخوریم

صاحب خونه میشد  دختر دختر خاله شوشو و چون من عروسی هستم که با دختراشون هم سن

هستم.. باهم دوستیم.. و صاحب خونه ۴ تا از دخترا رو + من دعوتیده بود.

تا ۷ اینا اونجا بودم.. خوش گذشت...

اون دختر دختر دایی شوشوکه از مالزی اومده بود هم بود با بچه اش . و بنا بر این ما ۵ تا دختر بودیم

با دو تا فسقلی! یکیشون ۲  و نیم ساله بود یکی هم ۱  ساله.

اینقدرر این دو تا وروجک شیرین و چلوندمممممممممممم که حد نداره..

اصلا دلم نمیومد ازشون جدا شم.. جفتشون با نمک ان.

شوشو میگه : قول میدی بعدا بچه خودمونم اینقدرر دوست داشته باشی..

منم فقط نگاش کردم.. گفتم : شانس بیاری قورتش ندم.. دوست داشتن چیه ؟

بعددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد از اون روز دیگه امتحان نداشتمممم

تا فردا پنج شنبه که ساعت ۲ اخرین امتحااااااااااااااان لیسانسم رو دارم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امتحانه سختیه تقریبا.  هم جزوه داره هم کتاب. من جزوه اش رو خوندم و کتاب مونده.

وای بچه ها نمیتونم بگم چقدرر خوشحالم...

که درسم داره تموم میشه...

فردا ساعت ۳  من به معنای واقعی ازاد و رها میشمممممممممممم به امید خدااا....

فردا ساعت ۳ یه نفس راحتتتتتتتتتتتتتتتتت میکشم وقتی دارم برگم رو به مراقب میدم !!

به شوشو گفتم که من امتحانم تموم شد باید بریم بیرون جشن بگیریم.

شوشو هم قول دادهههههههههههه بریم بیرون همین فردا شب !

بهش گفتم منو باید ببری یه پارک تا دو تایی باهم جیغغغغغغغغغغغغ بزنیم برای اینکه درس من تموم

شده.

شوشو هم خنده اش گرفت و میگفت : واییی پس باید بریم یه پارکی که کسی نباشه

حتمنی الان پیش خودتون  میگین این دخی هم خل شده این همه ادم درسشون تموم میشه این کار

هارو نمی کنن !

خب من این مدلیم دیگههههههههههه دهههه

بعدددددددددد قراره شنبه با فافا دو تایی بریم بیرونننننننننننن بترکونیم...

سه شنبه با بقیه بچه ها بریم دربندی جایی...بازم بترکونیم ۵ تایی..

یه روز تو هفته یگه هم برم استخررررررررر من و فافا

خلاصه برنامه ریزی فشرده ایی دارم

امیدوارم شما ها هم همتون امتحاناتون رو عالییییییییییی بدین...

من یگه برم بقیه درسم و بخونم که وقت کم میارم.

راستی اون روز که دنبال گل سر بنفش  و اون رژ بودم این ها1   2 رو خریدم.

رژی که خریدم رنگش ربطی به اون رنگی  که میخواستم نداره ولی خب چون خوشرنگ بود گرفتمش.

البته اینجا بازم رنگه اصلیش به خاطر نور خیلی مشخص نیست.. رنگش رو لب بینه صورتی گلبهی

هست.

این تل هم با اینکه بنفش نیست ولی با لباسام خیلی خوب شد و همه میگفتن خیلی بهت میاد

حالا دیگه نیدونمممممممممممممممممممم

 

 رضا نوشت : عزیزمممممممممممم عاشق اون لحظه هام که یه دفعه میای نزدیکم سرت و فرو میکنی

تو بغلم و میگی : میدونی عاشقتم ؟ میدونی فقط به  عشقه  تو  عصرا بر میگردم خونمون ؟

دیووونتممممممممممممممممممم عزیز مهربونم

 

 پ ن۱   : ازاده جونم من یک هفتس که برات پی ام گذاشتم... ایمیلت  اشکال داشت و میل هام fail 

 میشد. از حالت  به من  خبر بده...

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 و ساعت 5:27 بعد از ظهر  
 139
سلام سلامممممممممم

احوالات شما دوست جونا چه طوره ؟

خوبین ؟

منم خوبمممممممممممم قرار بود تا اخر امتحانا نیام اینجا .

ولییییییییییی نیدونم چرا اومدم!

شاید اومدم بنویسم که بالاخره  یکی از سخت ترین امتحانای ترم اخرم رو دیروز دادم و راحت شدم !

سه شنبه شب شوشو بعد مدت ها با دوستاش قرار گذاشت بره بیرون.

بعد چون دوستاش مجردن پسرونه میرن. شوشو هم با کلی ناراحتی از اینکه من تنهام قرار شد بره.

هی غصه میخورد که تو تنهایی و چیکار کنم .. و اینا..

من کمی غر زدم که چرا اونام دوست دختراشونو نمیارن باهم بریم.؟ اینجوری بیشتر خوش میگذره.

ولی شوشو گفت فعلا ص( یکی از دوستای دانشجوییش ) از شهرشون اومده تهران و به خاطر اومدن اونه

 که  یهویی برنامه ریختن برن !

خلاصههه به منم گفت : تو  هم عزیزم با فافا قرار بزار برین بیرون شام.

من اول گفتم نه درس دارمممممممممممم

ولی بعدش وسوسه شدم به فافا زندگیدم !

حالا ساعت چنده ؟ ۱۰ صبح

با فافا قرار گذاشتیم که اگه تا ۶ بعداظهر درسمون تموم شد بریم ماهم بیرون بچرخیم.

ولییییییییییی ساعت ۵ شد و درسامون تموم نشد.

فافا امتحان حقوق بین الملل داشت و من امتحان شیوه های همیاری در روستاها و شهر ها !


این شد که نرفتیم ولی ملیی تا شب که شوشو برگشت با هم تلفنی حرفیدیم و اس ام اس دادیم.

مثه همیشه کلیی برنامه واسه بعد امتحانامون ریختیم.

مثه اینکه :

۹ بهمن روز ازادیمون بریم پیک نیک.

صبح ها بریم بدوییم تو پارک.

بریم لباس ورزشی بخریم واسه دوییدن.

بعددددددددد دیگه اینکه فافا کلاس عکاسی میره خیلی وقته و یه دوربین توپ داره.

قرار شد منم در اینده یه دوربین توپ بخرم و برم کلاس عکاسی !

بعدددددددددد با هم اتلیه بزنیم  جلل الخالق

بعدددددددد دیگه چه قراری گذاشتیم فافا ؟ یادم نیست

اها استخرمون رو بریم که ونصد اسله قراره بریم.

و خیلی چیزای دیگه که فقط تو شب امتحانای سخت به ذهن ادم میرسه

خلاصههههههههههه صبح چهارشنبه شد و جفتمون امتحانامون رو دادیم و خدا رو شکر خوب هم دادیم !

حالا برای اینکه خداییی نکرده افسرده نشیم و غصه نخوریمممممممم و به  شوشو و دوستاش

حسودیمون نشه و کم نیاریییییییییییم قراره امروز ظهر با هم دیگه بریم رستورانlovely   من و فافا !

غروب !

 و مثه همیشه غذای دوست داشتنی همیشگیمون و بخوریم و بعدم راه بیفتیم سمته قائم و هی تو راه

بگیم : ای بابا قائم هم که هیچی نداره ما هم که اصلا قصد خرید نداریم.

بعد  که از قائم میاییم بیرون کیف پولمون خالی شده و کلی چرت و پرت خریدیم.

البته امروز من یه رژ میخوام که این رنگی باشه و میگردم تا پیداش کنم.

این عکسه لبه اون دختر  دو رگه هست تو اون شوی ارش که اسمش kandi  هست.

من عاشق این رنگ رژ شدم و میخوام پیداش کنم

بعددددددددددددددددددددددد دلم  گل سر خوشگل هم میخواد که اگه دیدیم میخرم حتمنییییییی

اخه من نمیدونم چرا جدیدا همه لباسایی مهمونی که اخیر خردیم رنگش به بنفش میزنه

و من هیچی گل سر بنفش  و کفش بنفش ندارم و باید اوکی اش کنم.

اخه هفته دیگه سه شنبه خونه پسر خاله شوشو یه مهمونی تقریبا بزرگ دعوت شدم.

بعدددددددددددد دیگه هم خبری نیست...

امشب هم مامانیم ( مادربزرگ پدریم ) دعوت کرده برای شام همه عمه ها و  عمو و خانواده ما.

خجالت میکشم برم... اخه حدود ۲ ماهه میخوام برم خونش ولی این مامانم روازیی که من میگفتم

بیا بریم کار داشت و روزایی که میرفتن اونجا من کار داشتم !

حتی یه زنگ هم نزدم.. خجالت میکشم...برم بعد این همه وقت ..!

خوب چیکار کنم..

ولی حالا اشکال نداره میرم.. با پرویی تمام ! فوقش مامانیم میگه : شما که تا دعوتتون نکنم نمیایین

 اینجا!!

یه مهمونی هم باید خودم بعد امتحاناتم و ازادیم بدم به امید خدااااااااااااااا

اونم مهمونی که عمه هام و عمو و مامان بزرگم و بعد ۲ سال بگم... !!!

از الان استرس دارم و هی دارم فک میکنم برای غذا و پذیرایی و اینا...

اینم یکی از مشکلاته منه دیگه.. وقتی مهمون دارم استرس میگیرم بددددددددددد و از یک هفته قبل

خواب درست حسابی نمیکنم شب ها و همش فکرررررررررررر میکنم.

دیشب هم مامان شوشو و خاله اش این طرفا بودن گفتن شام بیان پیشمون.

زنگ زدیم پسر خاله شوشو هم اومد و شام بودن و بعد مامانش و برداشت و رفتن.

شام ماکارونی داشتم.. خوشمزه شده بود ولی چون ۲ تا مارک مختلف (  مانا و جهان ) ریخته بودمم..

مانا خوب بود ولی جهان لیز و له شده بود بریا همین کمی ماکارونیم چسبنده بود و هی منو حرص

 میداد !

اصلا من هر وقت مهمون یهویی برام میاد غذاهام باهام قهر میکنن و یه مرگشون میشه

دیگه خبر خاصیییییییییییییی نیست جز اینکه ۲ شنبه هفته دیگه امتحان دارم یه دونه هم چهار شنبش.

اخریش هم ۸ بهمنننننننننننن

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

برم دیگه باید حاضر شم  کلییییی کار دارم فعلا با بای دوست جونیای مهربون خودمممممممم

 

پ ن : این شوی مرتضی هست اسمش لاله زاره ! خب ؟ نمیدونم چرا اینقدرر دوسش دارم و از قیافه اون

 دختره که شبیه قاجاریا کردنش کلیی خندم میگیره  فک کن اون شکلی بودیم

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 و ساعت 11:10 قبل از ظهر  
 138
 

ساعت ۷ صبحه رضا جونی داره حاضر میشه بره سر کار ...

پا میشم با چشمای نیمه باز شیر  براش میریزم.. و  میشینم کنارش تا صبحانش رو بخوره..

هی میگه  عزیزم تو برو بخواب...

 ولی  روزایی که خونم اگه خوابم سنگین نباشه و بفهمم که داره میره حتما دوست دارم بلند شم و

کنارش باشم تا وقتی میره از خونه بیرون..

صبحانه رو میخوره و میره...

۱۰۰ بار از هم خدا فظی میکنیم انگار داره میره سفر !

در و قفل میکنه و منم بر میگردم به تختمون..

و خوابببببببببببببببببببببب

صبحِه خودم  از خواب بیدار میشم

ساعت ۱۱ !

شاید ظهر شماها  باشه و صبح این روزای تو خونه موندن های منه ...!

اول هنوز چشمام باز نشده میزنگم به رضا ...

مطمئن میشم حالش خوبه .. یه انرژی میگیرم  و بازم بهش میگم دوسش دارم و باید مواظب خودش

باشه و  جملات مهربونونه ی همیشگی رو از دهنش میشنوم و قطع میکنم.

بلند میشم...

یه راست میرم تو اشپزخونه...

به کاکائو ها و نون و کره و چایی شیرین با شکرر شیرین و  شیر ۴ درصد چربی خوشمزه و بیسکوییت

های خوشمزمون پوزخند میزنم !

شیر ۰ درصد چربی رو از یخچال در میارم .

برای صبحانه به یه لیوان شیر قهوه با شکر رژیمی  رضایت میدم !

غرق لذت میشم از همون شیرینی کمی که داره و به هدفم فک میکنم.

میام تو هال میشینم رو کاناپه و  جزوه ام رو دستم می گیرم و زل میزنم بهش !

به جملات سختش و اون خودکارای رنگیم که عکس توت فرنگی داره!

میرم تو فکر ۸ بهمن تمومیه امتحاناتم و روزه ازادیییییییییییییییییییه من بعد ۱۷ سال درس خوندن پشت

هم...

 و غرققققققققققققق لذت میشم !      

تا بعداظهر کمی درس میخونم کمی تی وی میبینم و همشششششششش منتظرم ساعت ۶

بشه تا رضا جونی بیاددددددددددددد و من سریع با صدای شنیدن صدای اسانسور و شمردن تق تق های

اسانسور که اگه به ۵ رسید میفهمم رضا جونیه..

و اسانسور طبقه ۵ ایستاده !

میدوام..دم در  و هنوز کفشش رو در نیاورده بغلش میکنم...

اخیشششششششششششش! بالاخره شوشو خان اومد و دیگه تهنا نیستم..

عزیز دلم با همه خستگیش لبخند میزنه و  تلافیه این همه ساعات نبودنش تو خونه رو با محبت

هاش جبران میکنه...

بعد از این که لباساش و عوض کرد و عصرونش رو خورد با هم میشینیم پای تی وی !

کمی حرف میزنیم..

و  ولو میشیم رو کاناپه.. طبق معمول ۲ یا ۳ قسمت از ۲۴ رو میبینیم...

بعدم میریم سراغ برنامه های تی وی...

بازم با هم به این نتیجه میرسیم که  تی وی خودمون که هیچیییییییییی نداره ماهپاره هم هیچیییییی

نداره !

پس شوشو کلییییییییییی میگرده دنبال کانالی که تام و جری نشون بده!

و بالاخره پیداش میکنه..

خوشحال میشیم جیغ میزنیم و میشینیم عینه نی نی ها تام و جری میبینیم..

بعدددددددددد  هم گشنمونه دیگه !

میخوام یه غذای جدید درست کنم..

طبق معمولی همیشه که غذای جدید دارم درست میکنم شوشو حق ندار تا وقتی

غذا درست نشده بیاد تو کیچن !

میفرستمش پای کامی... و خودم مشغول میشم به پختن!

غذا اماده میشه و رضا جونی رو صدا میزنم...

این شد حاصلش !

خیلی خوشحالم که از طعمش خوش اومده و با لذت میخوره

زندگی میتونه همین باشه !

همین روز ساده... ولی شیرین...!

اینم روزی از روزهای زندگی من... تو شبای امتحان...

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 1:44 بعد از ظهر  
 137
سلام سلامممممممممممم

دوست جونیا...

خوبین ؟

حتما با ان اوضاع و احوال خوب نیستین... میدونم!

کی فک  میکرد بعد از انتخا،بات اینجوری بشه...

اوضاع بد جوری قاراش میشه... دلم میسوزه برای همه  اونایی که بی گناه گرفته شدن..

و  لجم میگیره از اونایی  که دارن این اشوبا رو  به پا میکنن و با همه چی شوخی میکنن !

این چند روزی که نبودم  خیلی زود گذشت..

روزای عذا داری که همون محلی رفتیم که هر سال میریم.. خیلی خوب بود..

برای همتون هم دعا کردم.. اگه قابل باشم.

بعددددددددددد این هفته و شنبه هفته دیگه اخرین روزایی هست که قبل امتحاناتم کلاسام تشکیل

میشه..

و بعدشم باید بشینم درس بخونم تا امتحاناتم.. و اسفند هم که کنکوره !

بعدددددددددددددددد دیگه اینکه دیروز بعد یونی وقت دکتر پوستم بود. رفتم شهرک غرب برای دکترم.

شوشو هم از سر کار اومد اونجا..

پوستم و دیدی و گفت خیلی خوب شده و عالیه که اصلا جای هیچ جوشی رو صورتم نمونده.

و  بازم ویتامین داد و یه کرم دور چشم.

بعددددددددددددددد هم با شوشو خان رفتیم میلاد !

اخه قرار بود امروز برم خونه یکی از فامیل های شوشو که نی نی داره.

 و با شوشو رفتیم یه عروسکی چیزی براش بخریم.

 ولی چیزی گیرمون نیومد !:(

بنابر ای یه شام پیزایی همونجا خوردیمممممم و اومدیم سمته خونه.

 که از شهر کتاب نزدیک خونمون این دو تا عروسک رو گرفتم . 1

خیلی عشقولین نه ؟ مخصوصا سگه که  خیلی چشماش خنگه   2      

(اینم دست شوشو خانه که اورد تو کادررررر )

ولی امروز زنگی نزد اون خانومه فک کنم مهمونیش کنسل شده چون قرار بود بزنگه.

 حالا اگه مهمونیش برگزرار نشه این دو تا  عروسک دینگولی ها مال خودمون میشن

بعدددددددددددددد دیگه اینکه شوشو جونم سرمای بدی خورده و گلوش اینا درد میکنه.

از اونجایی که کلا خانوادگ اهل دکتر رفتن نیستن خودش رفته و قرصا و کپسولایی مربوطه رو

گرفته و سر ساعت تجویز شده توسط خودش داره میخوره !

 ولی امروز نزاشتم بره سر کار   ،با کلییییییییییییی اصرار البته!

که بمون تو خونه استراحت کن تا بهتر بشی ! و یک هفته مریض نباشی !!!!!!!!!

که موند و منم بستمش به شونصد تا لیوان  اب پرتقال و لیمو شیرین و سوپ و فیله و ...

الان خیلی حالش بهتره. و داره برنامه مورد علاقه اش رو تو m tv  میبینه !

بعدددددددددددد فردا هم بعد یونی قراره با فافا بری ناهار بیرون و ولگردی کنیم.

از اونجا هم میرم احتمالا خونه مامی خودم که دلم براش یه ذره شدهههههههههههههههههههههههه

اخه یک هفته ایی میشه  درست حسابی ندیدمشون

جمعه هم طبق معمول همیشه خونه مامی شوشو هستیم و اونارو زحمت میدیم.

دیگه هم خبری نیست کههههههههههه باباااااااااااااا

اها ! رژیم هم بر قراره ولی چون از نذری ها نتونستم بگذرم یکم زیاده روی کردم از  برنامه غذاییم.

برای همین الان دوروزه ناهار و شام برنج نخوردم و با سالاد و نهایت یه تیکه مرغ   سر و تهش رو هم

اوردم

بعد محرم و صفر یه عروسی  دعوتیم و باید حسابیییییییییییی تلاش کنم

اینم عکسای لباسایی که  مامیم بافته بود و قولش رو داه بودم :

1  2 3  4 

پ ن : دوست جونا من حوصله دارم دلیل اینه زیاد طولانی عینه قدیم نمینویسم.. کمبود وقتمه..

و باید بگم تا اطلاع ثانوی ممکنه نتونم بهتون سر بزنم پس پیشاپیش منو ببخشین اگه کم میام.

پ ن۲ : بچه ها عکسارو یکی یکی باز  کنین تا درست و کامل باز بشه. چون من چک میکنم میبینم

عکسا درسته.

 پ ن ۳ :  باران جونم نمیدونم بلاگفا چه مرگشه... من امروز برای  تو و چند تا دیگه از بچه ها کامنت

گذاشتم ولی ۲  مین بعدش که رفرش کردم کامنتم نبود که نبود :(:(:( نمیدونم به دستت رسید ؟

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 9:15 بعد از ظهر  
 136
سلام سلامممممممممم

چی بگم از کجا بگم ؟

 خودمم نمیدونم چرا واسه یلدا نیومدم و ننوشتم !

یلدا این شب عزیز و دوست داشتنی برای من و رضا !

شبه شب یلدای سال ۸۵ ! چی شد ؟

اولین  روز اشناییه من و تو عشقم !

و امسال سالروز اشناییمون رفت تو  ۴ سال !

همون روزی که با یه دسته گل بزرگ و نارنجی  رنگ غرق گلای لیلیوم و ارکیده و .. اومدی خونمون!

امروز استادمون میگفت یه فاکتور جدید به سنجش ازدواج اضافه شده اونم  تفاوت محلیه که زن و شوهر

متولد شدن !

 و من و تو !

من و تویی که خیلی با هم فاصله نداشته  محل تولدمون   شاید ۳ یا ۴ کوچه !

شاید بارها هم دیگرو دیده بودیم و از کنار هم رد شده بودیم.. به هم نگاه کرده بودیم و یا نکرده بودیم..

و نمیدونستیم  به قوله امروزی ها قسمت هم میشیم !

تو شدی برای من و من شدم برای تو !

روز های زندگیمون یکی یکی دارن میگذرن و من و تو ناراحت از گذشت سریع اون ها !

به هر حال !

خوشحالم عزیزم که  یه یلدای دیگه هم اومد و رفت و  تو هنوز دربست مال خوده خودمی و من همچنین!

و تونستم به خودم و همه اونایی که مثه من فک میکردن ازدواج  شبه سنتی مسخره است  ثابت کنم

که میشه مسخره نباشه !

که اگه با اشنایی ۲ یا ۳ ماه بدون عقد و هیچی و تحقیقات کامل و اعتقاد به کمک خدا باشه میشه که

خوب باشه !

نمیگم ایده آل چون وجود نداره ! ولی حداقل خوب باشه !

یلدای سال ۸۸ یعنی دوشنبه شب برای ۴ محرم خونه عمه شوشو مثه هر سال دعوت بودیم

برای شام. اول رفتیم اونجا و بعدم رفتیم خونه خاله شوشو.

ولی فقط ما و  داداش شوشو و بچه های خاله پ اونجا بودیم. بقیه نیومدن.

از اولی که نشستیم بحث سبز ها و سیا* ست و اینا بود و این voa  یکسره ونگ زد تااااااااااااااااااا ۲

ساعت بعد که به زور خاموشش کردیم و گیر دادیم که بابا بسهههه فال بگیریم دیگه !شب یلداست مثلا !

حالا میخواییم فال بگیریم.. نمیشه که !

این پسر خاله شوشو اینقدررر مسخره بازی و شیطنت کرد سر فال های همه .. که بیا و ببین!

داستانییییییییییییییی بود !

همش فال های همه رو به داستان های سیاسی وصل میکردن و بساط هره کره برا بود !

شب بدی نبود.. درسته مثه سال های قبل  خوش نگذشت ولی گذشت.

ولیییییییییییی  اینقدررر دلم برای ۵ یا ۶ سال پیش  که یلدا رو تو خونه مادربزرگم میگرفتیم تنگ شده.

ما و دو تا عمه هام و عموم. اونجوری هم دوست داشتم ولی چند سالیه که دیگه مامان بزرگم.. پا درد و

اینا گرفته و دیگه برای اینکه اذیتش نکنیم نمیریم..

منم که دیگه با خانواده شوشو اینا یلدا  رو به در میکنم

 بعدددددددددددد از اوضاع احوال رژیم بنویسم یکم !

شنبه با مامی بعد ۲ هفته رفتیم پیش دکتر... ! مامی ۲ کیلو کم کرده بود و من ۲ کیلو ۳۰۰ گرم!

دکتر کلیی حال کرده بود و میگفت عالیه.

گفت تو ریز استخوانی ( ولی اینجوری به نظر نمیاد اا)  و اگه همین جوری ادامه بدی اتفاقا مانکن مانکن

میشی  چون قسمتای خوب بدن یه زن رو داری.  منم بسی خوشحال شدم و امیدوار که بالاخره

از تی وی مدا میان سراغم.

ولی این روزها همش لجم میگیره از این جمله : تو  برای چی رژیم میگیری؟ تو که خوبی احتیاج نداری.

اه اه اه متنفرممممممم از این حرف . چرا ماها  ایرانیا دوست داریم در مورد همه چی نظر بدیم هوم ؟

خلاصه که فعلا تا عید پیش میرم و امیدوارم به نتایج خوبی برسم.

اوضاع درسی هم اوکی هست فعلا.. امروز اخرین تحقیق دوره لیسانسم رو هم دادم . کنفرانسش رو

هم دادم و بسییییییییییییی شادم که تموم شد !

یعنی میشه تموم شه ؟

پایان نامم رو هم بنویسم و  امتحانامم بدم دیگه یه جیغ بلنددددددددددددددد میزنم !

امشب هم میریم یه جایی که هر سال میریم برای محرم...

این ۳ روز اینده هم همون جا میریم...دلم میخواد یه عاللمههههههههه با امام حسین حرف بزنم.

کلییییییییییی باهاش کارررررررررر دارم.

دیگه اینکههههههههه اینم ۳ تا عکس از یه کدوی *تنبل  عروس شده  توسط مامیم.

راستش یکی از دوستامون تازه عروس دار شده و برای شب* یلدا میخواست برای عروسش کدو

تزیین کنه و از مامانم خواسته براش اینکارو بکنه. مامی منم که خداااااااااااای حوصله  براش درست

کرده. من که عاشقش شده بودم و میگفتم نده  بهش

که مامانم قول داده بعدا برای زن پسرم درست کنه فکککککککککککک کن

اینم عکس عروس* برنزه ما  از روبرو  پشت و بالا سر. 1  2  3  

دیگه برم که کلیی کار دارم هنوز نیم ساعت پیاده رویم رو نکردم.. کلیم کار دارم تا حاضر شم و بریم

همون جاهه که گفتم

 

 

 پ ن : مرجان عزیزم حتما حتما یادتم...

پ ن ۲ : دو شب در هفته شام سالاد دارم.. مزخرفه یعنی هااااااااااااااااااا عذابه واقعی یعنی شام سالاد

 خالی بخور  حاضرم گشنه بخوابم ولی سالاد خالی نخورم.اه اه اه اه  ولی مجبورم !

 

|+| نوشته شده توسط دختر 20 ساله در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 6:15 بعد از ظهر